<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زندگی نازبانو </title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/</link>
<description>شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 13:47:15 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اووووووو</title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>اوووووووووووووووووو بعد از بیشتر از یک ماه سلام! چقدر اتفاق تو این یک ماه افتاده. نمی دونم از کجا شروع کنم. همیشه همینطوره وقتی یه مدت نیستی و دسترسی به  اینترنت نداری هی پیش خودت می گی وقتی خواستم آپ کنم یادم باشه این رو هم بگم اون رو هم بگم ولی وقتی بر می گردی می بینی هیچی یادت نمونده. خب تو این مدت لپ تاپ بیچاره نابود شده بود. یعنی بوبی که برده بود به یکی از بچه های آی تی شرکتشون داده بود که درستش کنه تلفنی بهم گفت فقط بگو با این بدبخت چکار کردی که اینجوری شده!!! خدا رو شکر که یوزر من نیستی. من هم قسم و آیه که به خدا روشنش کردم همین جوری بود و در دلم برای هزارمین بار به خودم فحش دادم و قول که این لپ تاپ بدبخت رو دست کسی ندم تا لا اقل وقتی چیزیش شد بدونم چه بلایی سرش اومده!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا تو این مدت ما یه سر رفتیم شمال خونه برادرشوهرم و پونه که خیلی خوش گذشت. بیشتر راه رو مانا خواب بود و وقتی هم رسیدیم کمال همکاری رو داشت. یه روز هم رفتیم جنگل که خدا رو شکر کلی خوش خوشانش شده بود از دیدن اون همه سبزی... آخه رنگی که بیشتر از همه بهش واکنش نشون می ده سبزه بچه ام هول کرده بود اونجا. توی خونه هم که عاشق بسته پمپرزشه که سبزه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مانا واکسن چهار ماهگیش رو تو بیمارستان مفید زد که دولتی بود و بر خلاف دفعه قبل که سی و چهار تومن پیاده شدیم مجانی بود و مانا هم خیلی کمتر درد کشید و تب کرد. وزنش هم شش و نیم قد هم ۶۳ سانت بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روزه که نطق دخترم باز شده و با او او اه اه آآآآ با منتهای قدرت حنجره سخنرانی می کنه. دو تا دستش رو به هم گیر می ده می کنه تو دهنش. شستش هم که پای ثابت خوردنیهاشه. به شدت هم تلاش می کنه که بچرخه ولی هنوز موفق نشده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیرینی وجودش شیرینی زندگیمون رو بیشتر و بیشتر کرده و عشقمون رو لبریز... وقتی من و بوبی داریم سریال فرار از زندان رو نگاه می کنیم و تو با دیدن زرافه ات از ذوق جیغ می کشی قیافه ما دیدنیه که اون همه هیجان و استرس فیلم رو می زاریم کنار و جفتمون یه ربع قربون صدقه ات می ریم.( یعنی من الان دارم لحظه شماری می کنم که بوبی بیاد و ببینیم مایکل و لینک چه بلایی سرشون میاد)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براش یه توپ خریدیم اندازه توپ بسکتبال دراز می کشه و دستاش رو تا می تونه از هم باز می کنه که توپش اون تو جا بشه بعد زبونش رو در میاره و تند تند توپ رو لیس می زنه ... خیلی هوشیار تر شده و تقریبا همه لوازم خونه ما از تف سرکار علیه بهره مند شدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب فعلا بسه تا بعد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 13:47:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اجازه؟؟؟</title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اجازه هست دلمان گرفته باشد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اجازه هست از مادرمان گله کنیم؟ از برادرمان چطور؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر می پرسم اجازه هست برای این است که همین فردا یک پست نگذاری در مدح و ثنای مادر و برادرت. اصلا تو ماه مادرت فرشته برادرت ستاره... دست از سر کچل ما بردار بزار گلایه مان را بکنیم. اینجا من هرچه در ذهن دارم می نویسم. تا به حال خودم را سانسور کرده ام اساسی و اگر بیشتر از تو خانواده ام را دوست نداشته باشم کمتر هم نداشته ام...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فکر کرده ام. فکر کرده ام زیاد... این روزها جز معدود کارهاییست که می توانم انجام دهم بدون اینکه از زمانی که برای دخترک می گذارم زده باشم. خود سانسوری آن هم در دنیای مجازی تنها می تواند به دلیل کمبود اعتماد به نفس باشد. از ترس این که حالا در موردم چه فکر می کنند. از امروز می نویسم آنچه در ذهنم می گذرد. مثل صحرا که جز به جز ذهنش را می نویسد می دانم که شجاع است. شاید هم می خواهم در قالب کسانی بروم که می نویسند هر آنچه به ذهنشان می آید و ... که البته در این گروه بیشتر خودستایی دیده ام. شاید من هم خودخواه شدم نمی دانم. باید نظر شما را دانست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گلایه ام یادم نرود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از مادرم که دنیای من است دلگیرم. دنیایش کوچک است به اندازه دنیای دوستانش. تا چندی پیش دوستانش به قدری سخیف و کوچک بودند که دنیای مادرم را تنگتر و تنگتر می کردند. خدا را شکر که این دوستان نادوست دست از سرمان برداشته اند. تمام زندگیمان با دختران و پسران آن دوستان مقایسه می شد و صد البته در میان حسادت و فخر فروشی میان آنها دمار از روزگار ما در می آورد. از شام عروسیشان بگیر تا محل کار و درآمدشان. نوع ماشینشان و طرز لباس پوشیدنشان. خدا را شکر که از این ها گذشتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا مادرم نمی دانم برای چه گیر داده است که کی می روی سر کار؟ بحث و صحبت با او بی فایده است. می دانم آنقدر اطرافیانش از او پرسیده اند دارد به من فشار می آورد که برو سرکار! حالا بیا و به او بگو باباجان دولت خدمتگزار!!!! هم به مادر شش ماه مرخصی زایمان می دهد. راستش به این دلیل از زندگی در شمال متنفرم که همه سرشان را توی زندگی آدم فرو می کنند. به کسی چه که من سرکار می روم یا نه یا کی می روم. اصلا آدم سرکار می رود که یا خرج زندگیش کند که خب خدا را شکرما خرج زندگیمان تامین است یا با کار کردن حال می کند که من آنقدر حال نمی کنم که بخواهم بچه سه ماه و نیمه ام را بگذارم مهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مادر من دست از سر من بردار! بگذار من زندگیم را بکنم. گلایه هایم از تو زیاد است. به خاطر آن دوستان ناباب چه فشارهایی که به من نیاوردی و حالا که شناخته ایشان متوجه شدی که به سر من چه می آوردی. می دانم از روی دوست داشتن است و نیت بد نداری اما قربانت شوم هیتلر هم می خواست دنیا را به صلح و آرامش برساند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو که من را منبع انرژی منفی می دانی و خودت را سرچشمه انرژی های کیهانی می شود هر بار که با هم صحبت می کنیم این را به من نگویی ... آخر تو باید انرژی مثبت داشته باشی می دانی که؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می شود به جای فکر کردن به این که من چرا لباسهای تنگ و چسبانی که مد روز است و به هزار جایش پولک و منجوق دوخته اند نمی پوشم به این فکر می کردی که من یک بچه کوچیک دارم و مسلما نیاز به کمک مادرم... تویی که به اندازه دنیا دوستت دارم دوهفته پیشم بودی و هر شب از کارهایت به گریه افتادم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من با تو بحث نمی کنم دیگر هیچ وقت. گله هم نمی کنم. تو هم دست از سر من بردار. می شود دائم به من نگویی شوهرت افسرده است؟؟؟ اصلا ما خانوادگی افسرده! بگذار به حال خودمان باشیم... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 17:21:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>آخ که چه خنگم یک عالمه چیز نوشته بودم که پرید.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه می کنم چیزهایی که نوشته بودم رو ۵شنبه مهمونی خوب برگزار شد. جمعه هم دوستامون با پسر خوشگلشون اومدن که نه ماهشه واکنش مانا و این گل پسر نسبت به همدیگه عالی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه رفتیم واس مانا چند تا دی وی دی سری بی بی اینستاین گرفیتم که حالا می شینه تو کریریش و اونها رو نگاه می کنه و غش غش می خنده. خوردنی شده حسابی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز هم رفتیم دکتر مانا. در صد روزگی وزن ۵۹۰۰ گرم قد ۶۰ سانت و دکتر از رشدش راضی بود و گفت شیرت کافیه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین دیگه تا دوبار سر فرصت بیام این عکس مانا رو داشته باشین!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 12:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس عروسک را گذاشتم. </title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>این آخر هفته رو که بوبی سرکار بود و ما هم با مانا خانوم گل گلاب تنها بودیم ولی شنبه و یکشنبه رو سه تایی خوش گذروندیم نه این که کار خاصی بکنیم ولی خوش گذشت. رفتیم واسه دختر خانوم چند تا لباس آستین بلند خریدیم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز هم رفتیم واسه چکاپ دکتر مانا که خانوم منشی بعد از اینکه دویست بار فامیلی مانا رو پرسید و هی تقویمش رو اینور و اونور کرد گفت: شما که دوازدهم وقت دارین. البته اگه بخواین می تونین بشینین. ما هم دیدیم که سیزده مریض بدون وقت و تعدادی هم با وقت حضور دارن دممون رو گذاشتیم رو کولمون و اومدیم که همون دوازدهم بریم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گم این ترافیک چقدر وحشتناک شده همین دیروز که رفتیم بیرون مطب دکتر مانا روبروی خیابون خونمونه. منتها یه بلوار وسطشه.برگشتن ما از مطب تا خونه ۴۵ دقیقه طول کشید. اگه می دونستم حتما پیاده می رفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنج شنبه مهمون دارم. دوتا از دوستامون که تازه عروسی کردن. عروس علاوه بر دوستی همکارم هم بود توی اون شرکت کذایی... بنابراین نخودچی خورون هم داریم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مانا تازگیها پاهاش رو میاره بالا و سعی می کنه با دستاش پاهاش رو بگیره و نمی تونه! خودش چندبار که تلاش می کنه و نمی شه عصبانی می شه ولی من می میرم از خنده چون وقتی عصبی می شه دوتا دستش رو مشت می کنه و تند تند می کوبه رو شکمش!! کلا فکر کنم من یه خورده بی رحمم چون بیشتر وقتها از گریه مانا خنده ام می گیره البته وقتی گریه اش بی دلیله ها... مثلا وقتی خوابش می گیره و مقاومت می کنه که نخوابه غرغر و گریه اش با هم قاطی می شه. من هم بغلش می کنم و اون داد و بیداد می کنه من هم یواشکی می خندم. این جور مواقع بوبی هم خنده اش می گیره ولی هی به من می گه تو نخند&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt; بچه انتظار نداره مامانش به گریه اش بخنده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;شما نمی دونین چرا سینمای خونگی سامسونگ صداش اینقدر بمه؟؟؟ اصلا وقتی موزیک گوش می کنی انگار رفتی زیر پتو و داری یه چیزایی می شنوی؟ اصلا صدای زیر نداره انگار... فقط پخش صداش وقتی داری دی وی دی می بینی با آپشن دالبی خوبه... انقدر لجم گرفته چهارصد و خرده ای پولش رو دادیم و اینجوری از آب دراومده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پینوشت- بابا جان من من هیچ قسمتی با عنوان افزودن تصویر توی مدیریت وبلاگم نمی بینم. می خوام عکس بچه ام رو بزارم یکی بهم بگه کجا پیداش کنم. قربونتون برم آپلود کردن رو یاد گرفتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;Image Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com&quot; src=&quot;http://www.Free-Picture-Host.com/images/2Ig9pd1254231641.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 11:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گردگیری</title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>خب سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول باید مثل این که یک گردگیری بکنم و بعد شروع کنم. راستش انقدر نیومدم اینجا نمی دونم از کجا شروع کنم. یکی از دلایل نیومدنم هم این بود که احساس می کردم اینجا همش از دخترکم نالیدم و پر از انرژی منفی کردمش. اولش خواستم حذفش کنم و برم یه جای دیگه و با یه اسم دیگه و یه سبک دیگه شروع به نوشتن کنم. اما دیدم خودم رو که نمی تونم گول بزنم من اینجا همه احساسم رو می نویسم حتی اگه اون احساس واقعی نباشه و لحظه ای و کاذب بوده ولی توی اون مقطع خاص وجود داشته حالا چه راجع به خودم بوده چه راجع به مانا و چه عمه گرامی(مادر شوهر عزیز)... پس پاک کردن اینجا چیزی رو عوض نمی کنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما براتون بگم که این تعطیلات ما با مانا خانوم گل گلاب رفتیم شمال پیش مامان و بابام. بر خلاف این که همه می گفتن بچه تو ماشین می خوابه با این که ما ساعت چهار صبح که ساعت خواب مانا هم هست راه افتادیم بچه ام تا خود خونه مامانم اینها فقط نیم ساعت خوابید بقیه اش رو هم توی کریرش نشسته بود و صداش هم درنمیومد.(با اینکه هوا تاریک بود تمام مدت داشت سقف ماشین رو نگاه می کرد. اما جای شیرین ماجرا این بود که شبش مانا ساعت ۱۰ خوابید و من از خوشحالی رفته بودم تو حیاط و زیر بارون می رقصیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از وقتی هم که برگشتیم ساعت خوابش دیگه نه از ده شب ولی رسیده به دو. اینجوری خیلی بهتر شده. خدا رو شکر هر شب هم بهتر از شب قبل می شه و این نشون می ده این همه مقالاتی که بنده در مورد تنظیم خواب بچه خوندم و توی نور و صدای کم خوابوندمش تاثیر گزار بوده و داره کم کم جواب می ده. اصلا هم این ایده رو قبول ندارم که باید با صدای تلویزیون و توی نور و اینها بخوابه چون مانا اگه خوابش بیاد توپ هم کنارش در کنن بیدار نمی شه و می خوابه ولی برای این که بتونم خوابش رو تنظیم کنم باید این کارها رو بکنم. خیلی ها هم بهم گفتن شب وقتی می دونی جاش تمیزه و سیره بزارش تو تختش اگه گریه کرد هم بزار انقدر گریه کنه تا خوابش ببره اما این رو هم اصلا نه من می تونم تحمل کنم نه باباش! خلاصه سخت هست ولی داریم با هم کنار میایم. همین که مانا شب که می خوابه حداقل ده ساعت متوالی خوابه نعمت بزرگیه یعنی حتی برای شیر هم بلند نمی شه. من هر چهار پنج ساعت بیدارش می کنم و شیرش می دم و دوباره می خوابه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشق اینم که می شینه تو کریریش با عروسکای آویزش بازی می کنه و از ذوق جیغ می زنه... بعد از نیم ساعت که با اینها بازی می کنه یه غرغری می کنه و دوباره تا میام جلوش می خنده و به بازیش ادامه می ده. دیگه دستاش رو باز می کنه و همه چیز رو لمس می کنه و چقدر شیرینه وقتی اون دستای کوچوش رو وقتی داره شیر می خوره می کشه رو دستات و بعد تا یه تکونی می خوری محکم انگشتت رو می گیره که مبادا بزاریش پایین... آهان یه کار دیگه هم جدیدا یاد گرفته لب بر می چینه. یعنی می خوام قورتش بدم وقتی بغض می کنه و گوشه های لبش میاد پایین. (خب نمی گم بلد نیستم عکس بزارم یکی بهم یاد بده با کلیه جزئیات لطفا)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر از مانا گفتم خب آخه الان تقریبا همه چیز من تو مانا خلاصه شده... از راهنماییهای همتون ممنون. بعد از اسباب کشی فکر می کردیم ای دی اس المون کار نمی کنه ولی دیروز امتحانش کردیم و کار کرد بنابراین بنده از امروز در خدمتتون هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی واقعا بعد از این مسافرت مانا به طرز عجیبی با خودش سرگرم می شه و دیگه دم به دقیقه شیر نمی خوره. واقعا شاید دو یا سه ساعت یکبار در روز شیر بخوره. بنابراین من به همه این کارهایی که در پست قبل گفتم حسرت انجامش رو دارم رسیدم از جمله شستن توالت! (از وقتی کارگرم مشمول تحریم شد به علت پررویی زیاد و بد کار کردن بعد از مدت مدیدی خودم به این امر خطیر پرداختم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی این رو یادم رفت بگم از عموجغد شاخدار بودن هم خارج شدم. با پونه (جاریم) و مانا رفتیم آرایشگاه. پونه مانا رو نگه داشت و من ترگل ورگل &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; شدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب فعلا بسه برم وبلاگ خونی و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 10:44:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>جون هر کی دوست دارین اگه می دونین خواب بچه رو چجوری تنظیم می شه کرد یه فکری به حال ما بکنین. دیگه چیزی نمونده من و بوبی فقط تلفنی با هم حرف بزنیم. کپل خانوم ساعت چهار صبح می خوابه تا ساعت سه بعد از ظهر. همین!! یازده ساعت متوالی و بعد بیداره ... اوایل من هم یک و دو نصفه شب می زفتم تو رختخواب و بهش شیر می دادم تا چهار خوابش ببره. سه شبه که هی زمان رو آوردیم جلوتر. یعنی دیشب از ساعت ده شروع کردیم ولی ما نا خانوم باز هم چهار صبح خوابیدن. یعنی عملا بنده شش ساعت تمام داشتم توی نور خیلی خیلی کم (شما بخون تاریکی) بهش شیر می دادم و بادگلو می گرفتم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بوبی کی میاد ساعت هشت شب. از ده هم که بنده تو اتاق تاریک می شینم صبح هم که ساعت هشت و نه می ره بنده از خستگی بیهوشم. یعنی عملا ما دو ساعت همدیگه رو می بینیم که حداقل یکساعتش هم به بازی با خانوم خانوما می گذره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خوام بدونم این تاریک کردن خونه و بی سر و صدا کردنش واقعا توی خواب بچه تاثی می زاره یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم برای یک حموم رفتن با خیال راحت تنگ شده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم برای یک ساعت تلویزیون دیدن تنگ شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم برای توالت شستن هم تنگ شده. باورتون می شه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم برای ظرف شستن برای غذاهای جورواجور درست کردن برای گردگیری کردن تنگ شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همه بیشتر دلم برای بغل شوهرم تنگ شده. خیلی خیلی خیلی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه داری سخته اون هم تنهایی. من هیچ کس رو اینجا ندارم. بوبی هم که همش سر کاره. واقعا اگه می دونستم انقدر سخته توی تصمیمم برای بچه دار شدن تجدید نظر می کردم. برای من خیلی زود بود. خیلی... حالا هی تو دلتون نگین چه ناشکر چه بی احساس!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا اینطوری نیست فقط باید جای من باشین تا بفهمین من چی می گم. من عاشق این عروسکم ولی خسته ام خیلی. اگه من انرژی نداشته باشم اگه من سرحال نباشم به درد دخترم نمی خورم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه راهی بلدین یا اگه متخصصی تو این زمینه هست یا سایت خوبی می شناسین بهم معرفی کنین لطفا.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 11:35:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هستم افسرده هم نیستم</title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>سلام سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این مدت که نبودم اسباب کشی کردیم. مانا واکسن دوماهگیش رو زد دیروز. طفلکم تب داره و پاش رو از درد تکون نمی ده. استامینوفن می خوره هر شش ساعت و همش خوابه و بیداریش هم تو خماری می گذره. به هر حال فردا این هم تموم می شه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چیز این خونه خوبه جز این که کل شبکه های مهپاره پارا.زیت. داره به جز پی ام سی و کانالهای عرب. در ضمن فعلا ای دی اس ال هم تعطیله.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه آدم همش خواب باشه هم زیاد خوب نیست ها... انگار یه چیزی گم کردم وقتی خوابه. امروز رفتم حموم در رو باز گذاشتم و مانا رو تو کریرش روبروی خودم بیرون در. براش شعر می خوندم و حموم می کردم. بچه ام با بیحالی می خندید و آخرش هم همون توی کریرش خوابش برد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر فرصت میام و همه چیز رو تعریف می کنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 15:57:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و هفت سالم شد.</title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>خب امروز بیست و هفت ساله شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید اعتراف کنم اصلا حال خوبی ندارم. تنها چیزایی که از داشتنش راضیم مانا و باباشن. همین! شاید افسردگی پس از زایمان گرفتم نمی دونم!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2009 15:10:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها</title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفت روز روزی یک وعده به دخترم شیر خشک دادم و بعد از یک هفته دیدم که داره سینه رو با غرغر می خوره اولش باورم نشد چون کلی هم در طول این یک هفته ذوق زده بودم که بچه ام هم شیر خشک می خوره هم می می می خوره و مشکلی نداره ولی وقتی دیدم داره اینجوری می شه دوباره طبق معمول این جور وقتها یک فقره آبغوره گیری داشتم مانا هم با چشمای درشت و متعجب داشت نگام می کرد بعدش هم پریدم اومدم پای وبلاگ و دست به دامن شیلا جون شدم. بعد از راهنمایی شیلا یک خرده آرومتر شدم و تصمیم گرفتم هرجور شده شیر خودم رو بهش بدم. عصر هم وقت دکتر گرفتم براش. هم برای اینکه قد و وزنش رو چک کنم هم برای اینکه در مورد شیر خشک باهاش مشورت کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی سی و هشت روزگی مانا خانوم ما ۴۳۳۰ وزن و ۵۵ سانت قدش بود. دکتر از رشدش خدا رو شکر راضی بود و در مورد شیر خشک هم گفت بهتره که اصلا بهش ندی چون خوب وزن گرفته ولی اگه خواستی بدی هم با قاشق بده تا دو وعده در روز هم می شه بهش داد ولی اینجوری شیر خودت کم می شه. خلاصه ما دیشب اومدیم خونه و عزممون رو جزم کردیم که شیر خشک رو حذف کنیم در همین راستا تا ساعت ۴ صبح مانا به بغل نشسته بودیم و خانوم خانوما می می خوردن دل درد گرفتن جیغ زدن خندیدن  پدر منو درآوردن تا خوابیدن ولی مامانشون که من باشم به نتیجه تازه ای رسیدم و اون هم اینکه چون من اصرار دارم این بچه برنامه ساعت به ساعتی برای خواب و بیداری و می می خوردن و ... داشته باشه با کوچکترین تغییری بهم می ریزم. باباجان من! این بچه است نوزاد هم هست اتفاقا چهل روزش هم نشده چه اصراری داری مثل ماشین برات کار کنه... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما چند خواهش از تمام دوستانی که اطرافیانشون بچه تازه به دنیا اومده دارن. این خواهش ها در حد التماسه ها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- باباجان من! سه شب تو هفته قابلمه غذاتون رو نزنین زیر بغلتون برین بچه رو ببینین. زحمت مهمون داری فقط غذا پختن نیست به خدا... خیلی دوستش داری برو ببیینش یک ساعت اون هم عصر که می دونی دل درد بچه شروع نشده. مادر بچه گناه که نکرده عین پنج شش ساعتی رو که شما اونجایی برای اینکه بچه گریه نکنه بغلش کنه بره تو اتاق بشینه و برای اینکه ساکت باشه می می رو به زور تو دهنش بچپونه!!! آخه اینجوری خودت لذت می بری از دیدن بچه؟؟؟؟!!!۱&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- وقتی یک روز درمیون بچه رو می بینی چجوری انتظار داری متوجه بزرگ شدنش بشی و هی نگی بچه نحیفه... شیر مادرش سیرش نمی کنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- قربونت برم بچه است دیگه یهو دلش درد می گیره به جای اینکه بشینی و هی انواع بیماریها رو در بچه تشخیص بدی یکبار هم به پدر و مادرش که دارن از خستگی و بی خوابی تلف می شن دلداری بده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- انقدر برای مادر بیچاره بچه نسخه نپیچ! بچه رو اینوری کن اونوری نکن. انقدر ازش سوال نکن تا مثلا مچش رو بگیری که بچه داری بلد نیست. به خدا هیچ زنی از روز ازل مادر آفریده نشده و با مطالعه و غریزه است که جلو می ره و بچه رو تر و خشک می کنه. (اگه این توصیه ها از طرف مردی به مادر بچه بشه اون مادر قطعا دلش می خواد بشینه و موهاش رو دونه دونه بکنه علی الخصوص که اون مرد نه مطالعه داره و نه غریزه مادری و نه تو بچه داری به خانومش کمک کرده)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- انقدر مادر و بچه داریش رو با خودت و بچه داریت مقایسه نکن! بابا جان! ما اینجوری بچه بزرگ می کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶- ممکنه هر روز پای تلفن میزان پی پی و جیش بچه رو سوال نکنی به خدا من دقیق نمی شمارم چند بار شکمش کار کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;... بقیه رو خودت بشین فکر کن عزیزم. بچه ام بیدار شد برم بهش برسم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 15:45:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دختر منظم شده ما</title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>خب بالاخره ساعت بدن دختر ما هم تنظیم شد. دو بار در طول روز به مدت دو ساعت تا دو ساعت و نیم و شب از ساعت یک و نیم تا ده صبح که این وسط دوبار شیر می خوره و پمپرز عوض می کنه خوابه... البته ساعت ۱۱ شب یک وعده شیر خشک میل می کنن حضرت والا... بدون دستور پزشک بر اساس تجویز مامانشون!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دل درداش هم خدا رو شکر خوب شده روحیه مامانش هم همچنین!!! هفته دیگه هم قراره بریم دکتر که ببینیم رشد دخترمون چطوره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصر که مانا خوابه من هم می خوابم و اینجوری خیلی سرحال می شم. شب ها یک دفعه هورمون هام به هم می ریزه و پاچه بوبی رو می گیرم که اون هم بغلم می کنه و آرومم می کنه بعد هم دوتایی تصمیم می گیریم وقتی رفتیم واسه مانا دندون گیر بخریم یه پاچه گیر هم واسه من بخریم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز مانا به بغل رفتم بالا پشت بوم لباسها رو از روی بند برداریم دختر خانوم تو آفتاب مست مست شده بود و کلی کیف کرد. البته چند دقیقه بیشتر نموندیم که خانوم خانوما اذیت نشن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترکم از خواب که بیدار می شه انقدر خوش اخلاقه که خدا می دونه نیم ساعت هم کش و قوس میاد و خمیازه های صدادار می کشه تا کامل بیدار شه و من در تمام این نیم ساعت محو نگاه کردن به این کوچچولوی معصوم و خوردنی می شم و دلم می خواد درسته قورتش بدم. وقتی چشماش رو ریز می کنه و بهم می خنده از خوشی سرمست می شم و همه خستگیهام یادم می ره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی بی قراری می کنه و همین که بغلش می کنم و قربون صدقه اش می رم آروم می گیره قند تو دلم آب می شه... باباش که داره می ره سر کار معمولا خانوم خانوما تو بغل من داره شیر می خوره و باباش قربون صدقه اش می ره همین که بوبی خداحافظی می کنه و دور می شه تا جایی که می تونه سرش رو بر می گردونه و با چشماش باباش رو دنبال می کنه و اینجاست که بابای مهربون دلش رو می ذاره پیش دخترش و از روی اجبار می ره سر کار...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پینوشت- دیشب وقتی برای بار بیستم عمه گرامی با شوخی فرمودن: مانا جون اینها بلد نیستن از تو مواظبت کنن همش تو رو اذیت می کنن خیلی آروم ولی جدی گفتم عمه من از این حرف شما خیلی ناراحت می شم. ایشون هم با زبان بچگانه گفتن آخه این دختر خیلی ناز داره. من هم با همون لحن قبلی گفتم بله معلومه که ناز داره و بحث تموم شد. امیدوارم دیگه این حرف رو نشنوم چون خیلی زور داره برام. خودم خیلی احساس آرامش می کنم... (این حرف اگه از دهن مامان خودم هم دربیاد دیوونه ام می کنه ربطی به روابط مادرشوهر و عروس نداره)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Jul 2009 09:57:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
