<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زندگی نازبانو </title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/</link>
<description>شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 21 Dec 2009 12:04:15 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دیشب و چند شب پیش ها...</title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>خب بنده از مسافرت برگشتم. شنبه با همسر گرامی و مادر شوهر عزیز تر از جان آمدیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درست روزی که قرار بود بابا بیاد دنبالمون مانا رو گذاشته بودم تو کریرش و خودم داشتم لباسهاشو رو رادیاتور می ذاشتم که یهو برگشتم دیدم مانا افتاده رو فرش و از گریه صداش در نمیاد. خودم که ضربان قلبم رسیده بود به هزار بغلش کردم و پشتش زدم تا صداش دراومد و سوزناک گریه کرد... همونطور که بغلم بود سریع کتاب اسپاک رو درآوردم و بخش صدمه به سر رو نگاه کردم که خدا رو شکر همون اولش نوشته بود معمولا بچه ها که از جایی میفتن چیزیشون نمی شه و مادر و پدر هول می کنن و خودشون رو سرزنش می کنن. ادامه اش رو خوندم و خیالم راحت شد. با این حال تا شب اصلا حال درستی نداشتم. آخه ما مانا رو می ذاشتیم تو کریرش  روی کانتر آشپزخونه. همش می گفتم این یه هشدار خیلی بزرگ بود و خدا خیلی بهمون رحم کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شمال خیلی خوب بود. همه رو دیدیم. به رسم همیشه که می ریم مسافرت ساعت خواب مانا بهتر می شه حالا یازده و نیم دوازده شب می خوابه و صبح هم ده بیدار می شه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای چقدر خونه مامان اینا خوب بود. صبح که مانا بیدار می شد اونجا ساعت ۸ صبح پا می شد حتی قبل از این که عوضش کنم بابام میومد و می بردش پایین و من یه نیم ساعت دیگه چرت می زدم. در واقع به جز وقتهایی که شیر می خواست و باید عوضش می کردم کاری به من نداشت. عاشق مامان هم بود. حسابی ذوق می کرد واسش. از هر دو طرف هم می غلته و ما ذوق می کنیم. کاملا بزرگ شدنش رو حس می کنم و از بوییدن و بوسیدنش سیر نمی شم هرچند که خیلی با این کار حال نمی کنه قربونش برم. تازگیها هم داره سینه خیز میره منتها دنده عقب!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما از دیشب بگم که از حدودای ساعت ده شب صدای بوق ماشینها و الله اکبر و ... شروع شد. ما خونمون میرداماده. صداها هی زیاد و زیاد شد تا رسید پشت در حیاط. بوبی رفت بیرون و من تو خونه که یهو یه صدای شکستن شیشه اومد و صدای گریه یه خانوم که داد می زد دارن می زننش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم که هول شده بودم مانا رو گذاشتم تو تختش و در خونه رو باز کردم که بیام ببینم بوبی کجاست. همین که در رو باز کردم که چراغ رو روشن کنم چند تا خانوم با هم گفتن روشن نکن روشن نکن تو حیاطن! خلاصه یه خورده که چشمم به تاریکی عادت کرد دیدم بله تمام راه پله پر از کسایی که فرار کردن اومدن تو. بیشترشون هم خانومن! بنده هم بدون روسری با یدونه تاپ و شلوار استرچ داشتم می رفتم دنبال شوهرم بگردم. صداها که بیشتر شد من هم در رو بستم رفتم تو. بعد از نیم ساعت بوبی اومد و گفت تو حیاط ما نیومدن رفتن خونه روبرویی و شیشه اونها رو شکستن و همه در رفتن اومدن حیاط ما ولی یک نفر رو گرفتن و حسابی زدنش. خلاصه تا یازده و نیم سر و صدا و شعار به راه بود. شعار روحانی مبارز آزادیت مبارک! مزدور برو گمشو! چقدر بهت پول دادن باتوم به دستت دادن! امروز هم که قم شلوغ شده و هفتم این روحانی بزرگ هم افتاده به عاشورا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا عاقبت همه رو به خیر کنه... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 12:04:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نازبانوی متنبه</title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>خب از اون جایی که بنده در مزمن کردن افسردگی تو خودم تبحر دارم یعنی اینکه مثلا می دونم الان حالم خوب نیست و باید از این مود بیام بیرون ولی خوشم میاد تو همون حالت بمونم و واسه خودم دلسوزی کنم چهار روز متوالی حالم به شدت بد بود و با وجود این که خودم می تونستم خودم رو از اون حالت خارج کنم ولی نکردم و حسابی بساط گریه و زاری داشتم و مانا هم تو این چند روز حسابی با مامانش همکاری کرد و نق زد و یک بند گریه های سوزناک کرد و تا چهار صبح بیدار موند. البته طفلکم بی قراریهاش مال درآوردن دندونشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه این چند روز انقدر بد قلقی کرد که مطمئن شدم که واسه یک ساعت هم نمی تونم تنها بزارمش جایی. در ضمن غیر از من فقط باباش و عموش می فهمن چه مشکلی داره که ناراحتی می کنه. با پونه هم کلا خوبه ولی فقط وقتایی که سرحاله!  این شد که دیروز من و مانا هم با همسر گرامی به مهمونی همکارش رفتیم. ناهار تو فشم روی تخت چوبی که دورش رو نایلون کشیده بودن و داخلش با منقل گرم می شد که جای همتون خالی خیلی چسبید. بعد هم از اون جایی که بالاخره تصمیم گرفتم در جهت رفع افسردگی اقدام کنم به بابام تلفن زدم و گفتم بیاد و من رو با خودش ببره شمال.فردا بابام میان و چهار شنبه با مانا می ریم و ده روز می مونیم. آقای همسر هم که به شدت درگیر کاره به خاطر پایان سال شاید بیاد دنبالمون شاید هم از طرف شرکت بره ترکیه و ما با بابام برگردیم! خونه دوستمون در سکوت و تاریکی هم نرفتیم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; به همسر گرامی بدون این که احساسم رو بگم گفتم نمیام اونجا اگه خواستیم ببینیمشون اونها بیان! که اونها هم نتونستن بیان چون پسر کوچولوشون مریض شد... نمی دونم چه مرضیه که به بوبی نمی گم اونجا احساس بدی دارم منتظرم خودش بفهمه و تا وقتی که متوجه نشه همینطور حرص می خورم که خب نوش حونم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt; زبون رو خدا داده برای همین دیگه من هم که ماشاالله در این زمینه خدا برام کم نذاشته&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان و بابام هیلی خوشحالن ما داریم می ریم اونجا من هم همینطور! فقط دلم برای شوهرکم تنگ می شه خیلی... یعنی من آدم به صبوری این بشر ندیدم. خدا برامون نگهش داره. اگه من با یه آدم عوضی ای مثل خودم قرار بود زندگی کنم تا حالا دیوونه شده بودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی مانا سرلاک دوست نداره اصلا!!! دوبار هم تا حالا همین که قاشق رو گذاشتم تو دهنش عطسه کرده. صورت من رو می تونین تصور کنین؟؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 16:16:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی دو تا تعطیلی تپل به ... می رود</title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>خب تعطیلات قبلی رو که همسر گرامی از چهارشنبه تا جمعه سر کار بود. شنبه خونه بودیم. یک شنبه رو هم که به جای جمعه تعطیل بود رفت سر کار!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو این هفته کلی فکر کردم که شاید بریم شمال پیش مامان و بابا خوب باشه! ولی هیچی نگفتم همینطوری خودم هم صد در صد مطمئن نبودم. دیشب همسر محترم فرمودن یک شنبه یکی از همکاراشون برای ناهار دعوتمون کردن! آخه با بچه من چجوری برم دو ساعت رستوران اون هم با کسایی که بار اوله دارم می بینمشون!!!! پس قطعا همسر گرامی برای اینکه روابط کاریشون رو محکم تر کنن خودشون تنها می رن! این در حالیه که یکشنبه سالگرد ازدواجمون هم هست و من خیر سرم می خواستم شب مانا رو بزارم پیش عمه و دوتایی با همسر گرامی بریم میلانو که هر سال میرفتیم در ضمن نزدیک خونه عمه ایناست و اگه مانا بی قراری کرد سریع خودمون رو بتونیم برسونیم. (در ضمن اولین باری هم هست که می خواستیم بدون مانا جایی بریم ) این ضد حال اول!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ضد حال دوم اینکه برادر همسر گرامی زنگ زد و گفت که بابا رفته کیش. من و پونه هم داریم می ریم اصفهان. مامان تنهاست شما حواستون بهش باشه و بهش سر بزنین!!! عملا یعنی هر روز باید ایشون رو زیارت کنیم یا ما بریم اونجا یا بگیم ایشون بیان پیش ما!!! الان اوج خوشی من رو می تونین تصور کنین دیگه... کلا با این اتفاق میمون و مبارک عملا میلانو رفتن به معنای واقعی مالیده شد. چون عمه نمی تونه از مانا تنهایی مراقبت کنه و من دلم به پونه خوش بود که اون هم اصفهانه در ضمن عمه جان سکته می کنن اگه ما بریم رستوران ایشون رو نبریم چه برسه به اینکه مانا رو هم بزاریم پیششون!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ضد حال سوم در راستای ضد حالهای دریافتی با خودم گفتم حالا که اینجوری شده پس ما هم بریم شمال. عمه رو هم با خودمون ببریم! زنگ زدم به همسر محترم که بیا بریم شمال! ایشون هم خیلی شیک فرمودن من کار دارم. من که مثل همیشه مطمئنم که وقتایی که تعطیله و ایشون کار دارن ما هیچ جا نمی ریم چون ایشون کار دارن و هیچ کاری هم انجام نمی دن چون حوصله اش رو ندارن! گفتم تو که کار نمی کنی آخه! در جواب گفتن نه باید حتما کار کنم و اینگونه بود که تعطیلات ما رسما به چیز رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این راستا و از اونجا که من خیلی بدجنسم تصمیم گرفتم که چون تمام برنامه های من خورد تو دیوار من هم اگه ایشون گفتن بریم خونه دوستامون بگم نه! حالا عرض می کنم خدمتتون که چرا! چون از لحظه ای که ما وارد می شیم ایشون و خانوم و آقای میزبان میرن روی یه قالیچه که گذاشتنش کنار پنجره می شینن و سیگار دود می کنن و نوشیدنی! میل می کنن. در این وضعیت به خاطر این که پسر کوچولوی اونها هم که از هشت شب می خوابه بیدار نشه آروم حرف می زنن و من باید دور از اونها بشینم به خاطر اینکه دود سیگار به مانا نخوره مواظب باشم که مانا هیچ نقی نزنه چون پسر کوچولوشون بیدار می شه و از همه بدتر چون چراغ ها رو خاموش می کنن و شمع روشن می کنن تک و تنها تو تاریکی و سکوت(چون صدای اونها رو نمی شنوم)مانا رو بغل کنم و نشون بدم که داره خیلی بهم خوش می گذره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیطونه می گه مانا رو بغل کنم و تنهایی پاشم برم شمال تا حالش جا بیاد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش مامان و بابای من هم اینجا بودن!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 11:22:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شلم شوربا</title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>۱- سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- خوبین؟ ما هم خوبیم خدا رو شکر... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- از وقتی وقت نمی کنم واسه همه کامنت بزارم بقیه هم کامنت نمی زارن.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; اچکالی نداره ها&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;فقط &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- اگه اه و پیفی هستین و حالتون بد می شه این شماره رو نخونین.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot;&gt; حدود سه هفته پیش توی مدفوع مانا دوتا رگه خونی مثل مو دیدیم و رفتیم دکتر و گفت چیزی نیست. اگه تکرار شد ببرین آزمایش. ممکنه که به لبنیات گاوی حساسیت داشته باشه. خلاصه از اون روز  تا همین چهارشنبه چیزی ندیدم. از پنج شنبه شیر و پنیر و ماست و هر چیزی که توش شیر داره رو گذاشتم کنار تا دیروز دوباره دیدم. سریع رفتم آزمایشگاه و قراره که چهارشنبه جوابش حاضر بشه. دیروز دوباره وقت دکتر مانا هم بود و دکتر گفت اصلا مساله مهمی نیست و لازم نیست بری از اینترنت واسه بچه دنبال بیماری و آلرژی بگردی خودت هم پوکی استخوان بگیری&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt; حالتون به هم خورد؟ خب گفتم نخونین که!!! مقام شامخ مادری که فقط به گوگور مگوری کردن با یه بچه تپل لپ قرمزی که هی غش می کنه از خنده منحصر نمی شه که جانم. این قسمت ها رو هم داره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- مانا ششم آذر در پنج ماه و یک روزگی غلتید. ما هم ذوقمرگ شدیم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶- مانا در پنج ماه و شش روزگی ۷کیلو وزن و ۶۴ سانت قدش بود. دکتر گفت رشدش خوبه و سرلاک رو براش شروع کن و بعد هم فرنی و حریره بادام. من هم مردم از خوشی که حالا اگه این بچه سه ساعت بدون من موند از گشنگی تلف نمی شه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt; البته همه مادرا بهم گفتن تازه به بدبختی جدید غذا درست کردن واسه بچه نائل شدی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt; ولی آدمیزاده دیگه من خیلی خرکیف شدم بچه ام بزرگ شده... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۷- سرما خورده ام و تمام مجاری تنفسیم گوش و حلق و بینی با هم دیگه مسابقه می دن که بخوارن! فعل رو داشتین که!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۸- کودتا کرده ایم علیه مادر شوهر اساسی. حالش رفته توی قوطی  رب خوشاب&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;(عاشق رب زدن به غذاست) البته همسرمان در خط مقدم جنگید و ما در پشت جبهه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt; خودمان هم تا دو روز افسردگی داشتیم و حرص می خوردیم ولی تصمیم گرفته ام به هر آدمی در زندگیم به حد و اندازه خودش بها بدم پس به قول گیلاس دایورتش می کنیم به...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۹- امشب دعوتیم خونه همکار سابق. می دونم که خوش می گذره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۰- بسه می خوام برم حموم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 14:35:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک ...</title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفته ام خونه صحرا (یادداشت های صحرا) تنهایی. دوتا خانوم و دوتا آقای وبلاگ نویس دیگه هم هستند. از در که وارد می شم صحرا میاد جلو. چقدر با عکسش تفاوت داره. چقدر خشک و سرده رفتارش. مانتوام رو در میارم و می گم یاسین و دانیال کجان؟ می گه خوابیدن. باز تو دلم می گم حالا نمی شد نخوابونیشون من این دو تا جوجه رو ببینم. نشسته ام و صحرا هم با قیافه عبوس نشسته. چهارتا مهمون دیگه هم انگار دارند بحث فلسفی می کنن. تو دلم می گم چقدر دنیای واقعی با مجازی فاصله داره. اگه می دونستم انقدر بد اخلاقه اصلا نمیومدم. تو همین فکرام که یهو صحرا می گه خب بند و بساطتون رو جمع کنین. تو دلم می گم ای بابا این چرا اینجوریه خودش دعوتمون کرده حالا داره بیرونمون می کنه که صحرا ادامه میده پاشین برقصیم. یه موزیک تند می زاره و خودش شروع می کنه به رقصیدن اون مهمونها هم همینطور و من هاج و واج موندم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند دقیقه که می گذره زنگ در رو می زنن و آقا رضا همسر صحرا وارد می شه . می گه از نیروی انتظامی اومده بودن و تذکر دادن که صدا رو کم کنین و من تازه می فهمم صحرا این آقا رضا رو که استثنائا مثل عکسش می مونه بیرون نگه داشته که یه وقت مامورا نریزن. صحرا صدا رو کم می کنه و میره خودش رو روی کاناپه چرم قهوه ای ولو می کنه و تازه یادش میاد من رو به شوهرش معرفی کنه. بلند می شم و میرم جلو که دست بدم. از اونجایی که تنها آدمیه که تو اون جمع به نظرم نرمال میاد همچین خیلی غلیظ سلام و احوال پرسی می کنم و نخوام دروغ بگم یه خورده عشوه خرکی هم میام. از این عشوه اومدن خودم هم تعجب می کنم. تازه یادم میفته که خاک بر سرم! صحرا دین و ایمون داره. حتما محرم و نامحرم هم سرش می شه که صدای صحرا بلند می شه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رضا! مگه نگفتم وقتی می خوای با خانوما دست بدی یه جوری باشه که انگار داری منچ بازی می کنی. کوتاه و سریع! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز دارم به خودم فحش می دم که آخه برای چی راه افتادم اومدم خونه مردم ندیده و نشناخته که یه صدای اه اه امیاد. این پهلو به اون پهلو می شم و می شینم که خوابالو خوابالو به مانا شیر بدم. همینطور هم هر چند ثانیه یکبار با یاد آوری دست دادنی که مثل منچ بازی کردنه می خندم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اگه گفتین نتیجه اخلاقی این خواب چی بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پینوشت: صحرا خانوم جون! ولی من مطمئنم که تورو خیلی خوب می شناسم و می دونم که مجازی و حقیقیت برام فرقی نمی کنه و همیشه عزیزی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 14:36:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اووووووو</title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>اوووووووووووووووووو بعد از بیشتر از یک ماه سلام! چقدر اتفاق تو این یک ماه افتاده. نمی دونم از کجا شروع کنم. همیشه همینطوره وقتی یه مدت نیستی و دسترسی به  اینترنت نداری هی پیش خودت می گی وقتی خواستم آپ کنم یادم باشه این رو هم بگم اون رو هم بگم ولی وقتی بر می گردی می بینی هیچی یادت نمونده. خب تو این مدت لپ تاپ بیچاره نابود شده بود. یعنی بوبی که برده بود به یکی از بچه های آی تی شرکتشون داده بود که درستش کنه تلفنی بهم گفت فقط بگو با این بدبخت چکار کردی که اینجوری شده!!! خدا رو شکر که یوزر من نیستی. من هم قسم و آیه که به خدا روشنش کردم همین جوری بود و در دلم برای هزارمین بار به خودم فحش دادم و قول که این لپ تاپ بدبخت رو دست کسی ندم تا لا اقل وقتی چیزیش شد بدونم چه بلایی سرش اومده!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا تو این مدت ما یه سر رفتیم شمال خونه برادرشوهرم و پونه که خیلی خوش گذشت. بیشتر راه رو مانا خواب بود و وقتی هم رسیدیم کمال همکاری رو داشت. یه روز هم رفتیم جنگل که خدا رو شکر کلی خوش خوشانش شده بود از دیدن اون همه سبزی... آخه رنگی که بیشتر از همه بهش واکنش نشون می ده سبزه بچه ام هول کرده بود اونجا. توی خونه هم که عاشق بسته پمپرزشه که سبزه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مانا واکسن چهار ماهگیش رو تو بیمارستان مفید زد که دولتی بود و بر خلاف دفعه قبل که سی و چهار تومن پیاده شدیم مجانی بود و مانا هم خیلی کمتر درد کشید و تب کرد. وزنش هم شش و نیم قد هم ۶۳ سانت بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روزه که نطق دخترم باز شده و با او او اه اه آآآآ با منتهای قدرت حنجره سخنرانی می کنه. دو تا دستش رو به هم گیر می ده می کنه تو دهنش. شستش هم که پای ثابت خوردنیهاشه. به شدت هم تلاش می کنه که بچرخه ولی هنوز موفق نشده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیرینی وجودش شیرینی زندگیمون رو بیشتر و بیشتر کرده و عشقمون رو لبریز... وقتی من و بوبی داریم سریال فرار از زندان رو نگاه می کنیم و تو با دیدن زرافه ات از ذوق جیغ می کشی قیافه ما دیدنیه که اون همه هیجان و استرس فیلم رو می زاریم کنار و جفتمون یه ربع قربون صدقه ات می ریم.( یعنی من الان دارم لحظه شماری می کنم که بوبی بیاد و ببینیم مایکل و لینک چه بلایی سرشون میاد)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براش یه توپ خریدیم اندازه توپ بسکتبال دراز می کشه و دستاش رو تا می تونه از هم باز می کنه که توپش اون تو جا بشه بعد زبونش رو در میاره و تند تند توپ رو لیس می زنه ... خیلی هوشیار تر شده و تقریبا همه لوازم خونه ما از تف سرکار علیه بهره مند شدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب فعلا بسه تا بعد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 13:47:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اجازه؟؟؟</title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اجازه هست دلمان گرفته باشد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اجازه هست از مادرمان گله کنیم؟ از برادرمان چطور؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر می پرسم اجازه هست برای این است که همین فردا یک پست نگذاری در مدح و ثنای مادر و برادرت. اصلا تو ماه مادرت فرشته برادرت ستاره... دست از سر کچل ما بردار بزار گلایه مان را بکنیم. اینجا من هرچه در ذهن دارم می نویسم. تا به حال خودم را سانسور کرده ام اساسی و اگر بیشتر از تو خانواده ام را دوست نداشته باشم کمتر هم نداشته ام...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فکر کرده ام. فکر کرده ام زیاد... این روزها جز معدود کارهاییست که می توانم انجام دهم بدون اینکه از زمانی که برای دخترک می گذارم زده باشم. خود سانسوری آن هم در دنیای مجازی تنها می تواند به دلیل کمبود اعتماد به نفس باشد. از ترس این که حالا در موردم چه فکر می کنند. از امروز می نویسم آنچه در ذهنم می گذرد. مثل صحرا که جز به جز ذهنش را می نویسد می دانم که شجاع است. شاید هم می خواهم در قالب کسانی بروم که می نویسند هر آنچه به ذهنشان می آید و ... که البته در این گروه بیشتر خودستایی دیده ام. شاید من هم خودخواه شدم نمی دانم. باید نظر شما را دانست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گلایه ام یادم نرود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از مادرم که دنیای من است دلگیرم. دنیایش کوچک است به اندازه دنیای دوستانش. تا چندی پیش دوستانش به قدری سخیف و کوچک بودند که دنیای مادرم را تنگتر و تنگتر می کردند. خدا را شکر که این دوستان نادوست دست از سرمان برداشته اند. تمام زندگیمان با دختران و پسران آن دوستان مقایسه می شد و صد البته در میان حسادت و فخر فروشی میان آنها دمار از روزگار ما در می آورد. از شام عروسیشان بگیر تا محل کار و درآمدشان. نوع ماشینشان و طرز لباس پوشیدنشان. خدا را شکر که از این ها گذشتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا مادرم نمی دانم برای چه گیر داده است که کی می روی سر کار؟ بحث و صحبت با او بی فایده است. می دانم آنقدر اطرافیانش از او پرسیده اند دارد به من فشار می آورد که برو سرکار! حالا بیا و به او بگو باباجان دولت خدمتگزار!!!! هم به مادر شش ماه مرخصی زایمان می دهد. راستش به این دلیل از زندگی در شمال متنفرم که همه سرشان را توی زندگی آدم فرو می کنند. به کسی چه که من سرکار می روم یا نه یا کی می روم. اصلا آدم سرکار می رود که یا خرج زندگیش کند که خب خدا را شکرما خرج زندگیمان تامین است یا با کار کردن حال می کند که من آنقدر حال نمی کنم که بخواهم بچه سه ماه و نیمه ام را بگذارم مهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مادر من دست از سر من بردار! بگذار من زندگیم را بکنم. گلایه هایم از تو زیاد است. به خاطر آن دوستان ناباب چه فشارهایی که به من نیاوردی و حالا که شناخته ایشان متوجه شدی که به سر من چه می آوردی. می دانم از روی دوست داشتن است و نیت بد نداری اما قربانت شوم هیتلر هم می خواست دنیا را به صلح و آرامش برساند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو که من را منبع انرژی منفی می دانی و خودت را سرچشمه انرژی های کیهانی می شود هر بار که با هم صحبت می کنیم این را به من نگویی ... آخر تو باید انرژی مثبت داشته باشی می دانی که؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می شود به جای فکر کردن به این که من چرا لباسهای تنگ و چسبانی که مد روز است و به هزار جایش پولک و منجوق دوخته اند نمی پوشم به این فکر می کردی که من یک بچه کوچیک دارم و مسلما نیاز به کمک مادرم... تویی که به اندازه دنیا دوستت دارم دوهفته پیشم بودی و هر شب از کارهایت به گریه افتادم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من با تو بحث نمی کنم دیگر هیچ وقت. گله هم نمی کنم. تو هم دست از سر من بردار. می شود دائم به من نگویی شوهرت افسرده است؟؟؟ اصلا ما خانوادگی افسرده! بگذار به حال خودمان باشیم... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 17:21:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>آخ که چه خنگم یک عالمه چیز نوشته بودم که پرید.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه می کنم چیزهایی که نوشته بودم رو ۵شنبه مهمونی خوب برگزار شد. جمعه هم دوستامون با پسر خوشگلشون اومدن که نه ماهشه واکنش مانا و این گل پسر نسبت به همدیگه عالی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه رفتیم واس مانا چند تا دی وی دی سری بی بی اینستاین گرفیتم که حالا می شینه تو کریریش و اونها رو نگاه می کنه و غش غش می خنده. خوردنی شده حسابی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز هم رفتیم دکتر مانا. در صد روزگی وزن ۵۹۰۰ گرم قد ۶۰ سانت و دکتر از رشدش راضی بود و گفت شیرت کافیه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین دیگه تا دوبار سر فرصت بیام این عکس مانا رو داشته باشین!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 12:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس عروسک را گذاشتم. </title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>این آخر هفته رو که بوبی سرکار بود و ما هم با مانا خانوم گل گلاب تنها بودیم ولی شنبه و یکشنبه رو سه تایی خوش گذروندیم نه این که کار خاصی بکنیم ولی خوش گذشت. رفتیم واسه دختر خانوم چند تا لباس آستین بلند خریدیم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز هم رفتیم واسه چکاپ دکتر مانا که خانوم منشی بعد از اینکه دویست بار فامیلی مانا رو پرسید و هی تقویمش رو اینور و اونور کرد گفت: شما که دوازدهم وقت دارین. البته اگه بخواین می تونین بشینین. ما هم دیدیم که سیزده مریض بدون وقت و تعدادی هم با وقت حضور دارن دممون رو گذاشتیم رو کولمون و اومدیم که همون دوازدهم بریم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گم این ترافیک چقدر وحشتناک شده همین دیروز که رفتیم بیرون مطب دکتر مانا روبروی خیابون خونمونه. منتها یه بلوار وسطشه.برگشتن ما از مطب تا خونه ۴۵ دقیقه طول کشید. اگه می دونستم حتما پیاده می رفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنج شنبه مهمون دارم. دوتا از دوستامون که تازه عروسی کردن. عروس علاوه بر دوستی همکارم هم بود توی اون شرکت کذایی... بنابراین نخودچی خورون هم داریم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مانا تازگیها پاهاش رو میاره بالا و سعی می کنه با دستاش پاهاش رو بگیره و نمی تونه! خودش چندبار که تلاش می کنه و نمی شه عصبانی می شه ولی من می میرم از خنده چون وقتی عصبی می شه دوتا دستش رو مشت می کنه و تند تند می کوبه رو شکمش!! کلا فکر کنم من یه خورده بی رحمم چون بیشتر وقتها از گریه مانا خنده ام می گیره البته وقتی گریه اش بی دلیله ها... مثلا وقتی خوابش می گیره و مقاومت می کنه که نخوابه غرغر و گریه اش با هم قاطی می شه. من هم بغلش می کنم و اون داد و بیداد می کنه من هم یواشکی می خندم. این جور مواقع بوبی هم خنده اش می گیره ولی هی به من می گه تو نخند&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt; بچه انتظار نداره مامانش به گریه اش بخنده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;شما نمی دونین چرا سینمای خونگی سامسونگ صداش اینقدر بمه؟؟؟ اصلا وقتی موزیک گوش می کنی انگار رفتی زیر پتو و داری یه چیزایی می شنوی؟ اصلا صدای زیر نداره انگار... فقط پخش صداش وقتی داری دی وی دی می بینی با آپشن دالبی خوبه... انقدر لجم گرفته چهارصد و خرده ای پولش رو دادیم و اینجوری از آب دراومده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پینوشت- بابا جان من من هیچ قسمتی با عنوان افزودن تصویر توی مدیریت وبلاگم نمی بینم. می خوام عکس بچه ام رو بزارم یکی بهم بگه کجا پیداش کنم. قربونتون برم آپلود کردن رو یاد گرفتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;Image Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com&quot; src=&quot;http://www.Free-Picture-Host.com/images/2Ig9pd1254231641.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 11:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گردگیری</title>
<link>http://behnazghol.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>خب سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول باید مثل این که یک گردگیری بکنم و بعد شروع کنم. راستش انقدر نیومدم اینجا نمی دونم از کجا شروع کنم. یکی از دلایل نیومدنم هم این بود که احساس می کردم اینجا همش از دخترکم نالیدم و پر از انرژی منفی کردمش. اولش خواستم حذفش کنم و برم یه جای دیگه و با یه اسم دیگه و یه سبک دیگه شروع به نوشتن کنم. اما دیدم خودم رو که نمی تونم گول بزنم من اینجا همه احساسم رو می نویسم حتی اگه اون احساس واقعی نباشه و لحظه ای و کاذب بوده ولی توی اون مقطع خاص وجود داشته حالا چه راجع به خودم بوده چه راجع به مانا و چه عمه گرامی(مادر شوهر عزیز)... پس پاک کردن اینجا چیزی رو عوض نمی کنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما براتون بگم که این تعطیلات ما با مانا خانوم گل گلاب رفتیم شمال پیش مامان و بابام. بر خلاف این که همه می گفتن بچه تو ماشین می خوابه با این که ما ساعت چهار صبح که ساعت خواب مانا هم هست راه افتادیم بچه ام تا خود خونه مامانم اینها فقط نیم ساعت خوابید بقیه اش رو هم توی کریرش نشسته بود و صداش هم درنمیومد.(با اینکه هوا تاریک بود تمام مدت داشت سقف ماشین رو نگاه می کرد. اما جای شیرین ماجرا این بود که شبش مانا ساعت ۱۰ خوابید و من از خوشحالی رفته بودم تو حیاط و زیر بارون می رقصیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از وقتی هم که برگشتیم ساعت خوابش دیگه نه از ده شب ولی رسیده به دو. اینجوری خیلی بهتر شده. خدا رو شکر هر شب هم بهتر از شب قبل می شه و این نشون می ده این همه مقالاتی که بنده در مورد تنظیم خواب بچه خوندم و توی نور و صدای کم خوابوندمش تاثیر گزار بوده و داره کم کم جواب می ده. اصلا هم این ایده رو قبول ندارم که باید با صدای تلویزیون و توی نور و اینها بخوابه چون مانا اگه خوابش بیاد توپ هم کنارش در کنن بیدار نمی شه و می خوابه ولی برای این که بتونم خوابش رو تنظیم کنم باید این کارها رو بکنم. خیلی ها هم بهم گفتن شب وقتی می دونی جاش تمیزه و سیره بزارش تو تختش اگه گریه کرد هم بزار انقدر گریه کنه تا خوابش ببره اما این رو هم اصلا نه من می تونم تحمل کنم نه باباش! خلاصه سخت هست ولی داریم با هم کنار میایم. همین که مانا شب که می خوابه حداقل ده ساعت متوالی خوابه نعمت بزرگیه یعنی حتی برای شیر هم بلند نمی شه. من هر چهار پنج ساعت بیدارش می کنم و شیرش می دم و دوباره می خوابه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشق اینم که می شینه تو کریریش با عروسکای آویزش بازی می کنه و از ذوق جیغ می زنه... بعد از نیم ساعت که با اینها بازی می کنه یه غرغری می کنه و دوباره تا میام جلوش می خنده و به بازیش ادامه می ده. دیگه دستاش رو باز می کنه و همه چیز رو لمس می کنه و چقدر شیرینه وقتی اون دستای کوچوش رو وقتی داره شیر می خوره می کشه رو دستات و بعد تا یه تکونی می خوری محکم انگشتت رو می گیره که مبادا بزاریش پایین... آهان یه کار دیگه هم جدیدا یاد گرفته لب بر می چینه. یعنی می خوام قورتش بدم وقتی بغض می کنه و گوشه های لبش میاد پایین. (خب نمی گم بلد نیستم عکس بزارم یکی بهم یاد بده با کلیه جزئیات لطفا)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر از مانا گفتم خب آخه الان تقریبا همه چیز من تو مانا خلاصه شده... از راهنماییهای همتون ممنون. بعد از اسباب کشی فکر می کردیم ای دی اس المون کار نمی کنه ولی دیروز امتحانش کردیم و کار کرد بنابراین بنده از امروز در خدمتتون هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی واقعا بعد از این مسافرت مانا به طرز عجیبی با خودش سرگرم می شه و دیگه دم به دقیقه شیر نمی خوره. واقعا شاید دو یا سه ساعت یکبار در روز شیر بخوره. بنابراین من به همه این کارهایی که در پست قبل گفتم حسرت انجامش رو دارم رسیدم از جمله شستن توالت! (از وقتی کارگرم مشمول تحریم شد به علت پررویی زیاد و بد کار کردن بعد از مدت مدیدی خودم به این امر خطیر پرداختم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی این رو یادم رفت بگم از عموجغد شاخدار بودن هم خارج شدم. با پونه (جاریم) و مانا رفتیم آرایشگاه. پونه مانا رو نگه داشت و من ترگل ورگل &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; شدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب فعلا بسه برم وبلاگ خونی و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 10:44:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behnazghol&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>behnazghol</dc:creator>
<guid>http://behnazghol.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
