تبليغاتX
زندگی نازبانو -
شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو
سلام سلام...

هفته پیش مامان و بابام اومده بودن و کلی بهم خوش گذشت. سرم هم حسابی شلوغ بود این بود که این ورا آفتابی نمی شدم. دیروز صبح مامان و بابا رفتن و بعد از ظهر هم من وقت دکتر داشتم. رفتیم و دخترک رو دیدیم البته نه درست و حسابی ولی خب از هیچی بهتر بود. سکسکه می کرد و یه لگد هم حواله دکتر کرد. دکتر می گه بچه درشتیه. حالا چاقی و گندگی خودم کم بود باید غصه چاقی بچه ام رو هم بخورم!!!! شوخی بود... من از خدامه که ریزه میزه نباشه که بتونم راحت فشارش بدم و بچلونمش 

انقدر چیزی ننوشتم حرفم نمیاد...از رها و یلدا و فرناز هم که خبری نیست. همه روزه سکوت گرفتن... دلم برای پستهای شاد و پر انرژی همشون تنگ شده

سعی می کنم تند تند بیام که حرفم بیشتر بیاد....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:56  توسط نازبانو |