![]() |
![]() |
|
| شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو |
|
سلام به همگی...
اومدم اخبار این چند روز رو بگم و برم.... جمعه که تولد بوبی بود و خودش سرکار بود و ما هم کف کرده بودیم. شب دو تا از دوستاش اومدن و خوشبختانه خودش هم هشت و نیم رسید و شب خوبی شد. حاشیه مراسم اون شب: یکی از دوستاش که مجرده و کلا هر حرفی از دهنش دربیاد می زنه پای تلفن یه چیزی گفت و من هم برای اولین بار بدون این که ذره ای احساس ناراحتی کنم بهش فهموندم که مواظب حرف زدنش باشه... ( این جزء خواسته هام از خدا بوده) انقدر احساس خوبی داشتم که خدا می دونه اینجوری عوض اینکه من هم حرف مفت بشنوم هم کلی غصه بخورم جواب حرف ابلهانه اش رو دادم حالا اون یا غصه می خوره یا یاد می گیره که درست حرف بزنه... دیروز هم بوبی به خاطر این که دو روز تعطیل رو سرکار بود نرفت شرکت و با هم رفتیم یه خورده خرید کردیم برای شب که عمه اینا می خواستن بیان. باز هم در ادامه همون خواسته هایی که از خدا داشتم و تصمیم گرفته بودم که به خودم فشار نیارم همون یه غذا رو درست کردم و قبل از اینکه مهمونا برسن از بوبی خواهش کردم که به مامانش بگه با کفش وارد اتاق ما نشه. اون هم خیلی راحت و منطقی گفت باشه و همین که مهمونا وارد شدن گفت لطفا کفشتون رو دربیارین. ( علت اصرارم این بود که تخت و کمد دخترکمون رو دیروز آوردن و عمه اینا می خواستن بیان تو اتاق و ببیننش و با کفش شوهرکم خودش رفت از طرف من برای خودش کادوی تولد خرید همون اره عمودبر!! کلی هم بابتش خوشحاله. من هم از خوشحالیه اون خوشحالم. تخت و کمد دخترک خیلی خوشگل شده. از دیشب تا حالا هی تصورش می کنم اون تو و کلی حال می کنم. دیروز عصر آوردنش و گذاشتیمش تو اتاق خودمون! برای اینکه جا بگیره هم مجبور بودیم کلی وسیله جابجا کنیم که بوبی و برادرم مشغول شدن. نهایتا کمر بوبی گرفت و مچ برادرم آسیب دید!!! فردا شب یه سری دیگه دوستامون میان برای تولد بوبی با پسر کوچولوشون! خدایا به خاطر این که شوهر منطقی و فهمیده ای دارم هزاربار شکرت می کنم... به خاطر این همه صبوری و متانتش شکرت می کنم و دعا می کنم همیشه سلامت باشه!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:56 توسط نازبانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|