تبليغاتX
زندگی نازبانو - تولد
شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو
می بینم که همه تو خونه هاتون ور دل هازبندان گرامی یا مهمونی و گشت و گزار به سر می برین و دارین خوش می گذرونین (یعنی امیدوارم همه تون اینجوری باشین) اما من امروز تنهام یعنی برادرم اینجاست ها ولی شوهرم که نیست یعنی من تنهام دیگه حالا من هیچی اون طفلی رو بگو که تولدش هم هست و باید سرکار باشه... دیشب هم ساعت ۱۱ رسید خونه امشب هم معلوم نیست که کی میاد

خب نک و نال بسه!!! قراره که فردا شب مامان و بابا و برادرش و پونه و برادر من بیان خونمون و براش تولد بگیریم. من هم قراره فقط یه غذا درست کنم لوبیا پلو!!! به قول برادرم خسته نباشی واقعا!!! نمی تونم سر پا وایسم خب. امروز مایه رو درست کردم که فردا فقط برنج دم کنم. ماست و سالاد هم هست دیگه!!!! فردا احتمالا می ریم هدیه تولد هم می خریم فکر می کنین چی قراره بخریم؟؟؟؟ اره عمودبر!!!! خیلی عشقولانه است نه؟؟؟ خب شوهرکم ابزار آلات دوست داره دیگه من پیشنهاد دادم اون هم استقبال کرد 

مامان و بابام هم تو این هفته قراره بیان هم واسه دیدن ما هم واسه نمایشگاه کتاب!!! ما هم بسی خوشحالیم و با دممان گردو می شکنیم.

فردا هم قراره بریم تخت دخترکمون رو تحویل بگیریم 

بزنیم به تخته از دیروز تا حالا با برادرم دعوا نکردیم. همه با هم بزنین به تخته لطفا

توهم دارم همش فکر می کنم الانه که دخترک تصمیم بگیره بپره بیرون. اونوقت از ترس قالب تهی می کنم. از وقتی این حالتم بدتر شده که پریشب رفته بودیم شهروند برای خرید ماهانه گوشت و مرغ و... و بوبی یه نوزاد رو تو بغل مامانش نشونم داد. انقدر کوچولو بود که نگو!!! خیلی کوچولو بود تازه رنگشم کبود بود هنوز! نمی دونم چرا به این کوچولویی بود... از اون موقع ترسم بیشتر هم شده!!! حالا از دیشب هم دو سه بار یه دردایی مثل درد ....(معرف حضورتون هست دیگه) حس کردم خلاصه نور علی النور شدم!!! امیدوارم همش به خاطر تلقین خودم باشه و دخترکم به موقع بیاد!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:46  توسط نازبانو |