تبليغاتX
زندگی نازبانو - یک شروع هفته خوب
شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو
صبح با صدای زنگ موبایل بیدار می شی. ناخودآگاه بر می گردی پشتت رو نگاه می کنی و می بینی جای شوهرت خالیه. خدا رو شکر می کنی که به موقع بیدار شده. بر می گردی به حالت قبلی و صورت خندونش رو می بینی که دم میز ناهارخوری ایستاده و در حالیکه صبحانه می خوره برات دست تکون می ده. براش دست تکون می دی و چشمات رو می بندی. صدای بسته شدن در رو می شنوی و تو دلت می گی امروز باید روز خوبی باشه...

پا می شی دست و صورتت رو می شوری و چون شیر تموم شده می ری برای خودت نسکافه رقیق درست می کنی و با دو تا پای سیب که دیشب خریدی می خوری. چند تا کاغذ بر می داری و روی اولیش تمام چیزهایی که با تمام وجودت از خدا می خوای یادداشت می کنی. با این که بعضی هاش شاید خنده دار باشن تصمیم می گیری کاغذ رو جایی بذاری که هرروز بتونی ببینیش.

یکبار دیگه تقویم رو چک می کنی و زمانبندیت رو برای تموم کردن فصل دوم پایان نامه که به نظرت شکستن شاخ غوله یادداشت می کنی... با وجود تمام تنبلی هایی که تا حالا کردی می بینی می تونی تا قبل از اومدن ما.نا خانوم تمومش کنی.

زنگ می زنی به تحصیلات تکمیلی دانشکده و سوال می کنی که بالاخره جواب کمیسیون چی شد باید بابت این ترم پولی بدی یا نه که مسئول آموزش با مهربونی بهت می گه این دو ترم در سنوات تحصیلت درج نشده و نیازی نیست پولی بدی. ازش می پرسی کی بیام برای ثبت نام باز هم با مهربونی می گه هر وقت که خودت راحتی...

زنگ می زنی به اون دوست عزیزت که از روز اول سال نو می خوای بهش زنگ بزنی و هی تنبلی می کنی. باهاش نیم ساعت حرف می زنی و بعد که گوشی رو می ذاری فکر می کنی چقدر به این دوست نه سال بزرگتر از خودت وابسته ای و دوستش داری...

میای پای لپ تاپ کانکت می شی و وبلاگ همه دوستات رو می خونی و کامنت می ذاری... انرژی تازه ای گرفتی...

امروز خیلی روز خوبیه. شروع هفته خوبیه... با انرژی مثبت شروع شده و مطمئنم که هفته خوبی خواهد بود...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:53  توسط نازبانو |