تبليغاتX
زندگی نازبانو - متفرقه
شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو
 

هر دفعه که ما می ریم خونه عمه گرامی ( مادر شوهر) هیچ حرفی از بی بی نمی زنیم. اونها هم یه حال و احوال سرسری می کنن. اوایل ولی نقل مجلس بود این بچه بیچاره (در واقع مادر بچه) اما کم کم به خاطر پونه (جاریم) همه سعی می کنن که خیلی ابراز احساسات نکنن و من هم از این بابت خیلی خوشحالم اما جالب اینجاست که خود پونه بیشتر از همه سوال می کنه که در چه وضعیتیه و اینا... هر بار هم سوال می کنه که می خوای طبیعی زایمان کنی یا سزارین؟ تا قبل از این هم می گفتم دلم می خواد طبیعی باشه و اون هم سریع می گفت نکن این کار رو. مامان من که من رو طبیعی به دنیا آورد بیچاره شد. من ۵ کیلو بودم و از این حرفها... هی راجع به اتاق بچه سوال می کنه و باز تولد خودش رو که ۳۷ سال پیش بوده رو با الان مقایسه می کنه. راجع به شیر دادن به بچه سوال می کنه و اصرار داره که وقتی سی نه مادر کوچیکه بچه نمی تونه شیر مادرش رو بخوره ( وضعیت من) در صورتی که من هیچ وقت راجع به این موضوع حرف نمی زنم و اصلا اصراری هم روی این موضوع ندارم. یعنی به این نتیجه رسیدم که من تمام تلاشم رو برای اینکه بچه بهترین وضعیت رو داشته باشه می کنم ولی نمی تونم خودکشی کنم وقتی مثلا بچه شیر من رو نمی خوره... راجع به نحوه تربیت بچه خوابوندن بچه و همه چیز سوال می کنه و بعد الان رو با بزرگ شدن خودش و برادراش مقایسه می کنه...

دیشب هم اومدن اینجا و خودش صحبت تربیت بچه رو پیش کشید و موقع رفتن سر موضوع بچه دار شدن جلوی ما شروع کرد با برادر بوبی بدرفتاری کردن! اوایل من اصلا فکر نمی کردم که حسادتی در کار باشه فقط می گفتم که با حرف زدن راجع به این موضوع ناراحتش نکنم ولی هر چی بیشتر می گذره بیشتر به این نتیجه می رسم که متاسفانه حسادته...

من همیشه براش دعا کردم که بچه دار بشه... همه همین دعا رو براش می کنن... حتی عمه! نه به خاطر این که نوه اش رو ببینه به خاطر خود پونه که اینقدر بچه دوست داره.. این رو عمه چندبار به خود من گفته... اما متاسفانه پونه از روز عروسیش می گفت من سنم زیاده برای بچه دار شدن و این همیشه دغدغه اش بوده و حالا تبدیل به مشکلش شده. تخم. دونهاش کیست سازن و تخ.مک گزاری نداره یا خیلی پراکنده اس! (این رو خودش گفته)

این نمونه های کوچیکیه که من رو ناراحت می کنه فقط و فقط به خاطر خودش! اصلا دلم نمی خواد به خاطر یه موضوعی که اون توش هیچ اختیاری نداره خودش رو سرزنش کنه و حسادت توش به وجود بیاد! تمام زندگیشون داره تحت تاثیر این موضوع قرار می گیره و متاسفانه روز به روز بداخلاق تر و اخموتر می شه. دائم تو خودشه و این از دختر شاد و شنگول و سرحالی مثل پونه چهار سال پیش خیلی بعیده!!! و این در حالیه که مشکلش غیر قابل حل نیست و دکترا بهش گفتن شاید به طور طبیعی هم بتونه بچه دار بشه و اگه خیلی اصرار داره می تونه آی وی اف کنه...

لطفا اگه چیزی به نظرتون می رسه که من باید در مورد رفتار با پونه رعایتش کنم بهم بگین! من از ته قلبم از این که باعث ناراحتی اون بشم ناراحتم و براش همیشه دعا می کنم که یه بچه سالم داشته باشه...

متاسفانه یه مشکلی که پونه و برادر بوبی دارن اینه که برادر بوبی هیچ اصراری به بچه دار شدن نداره یعنی می گه اگه شد شد اگه نه هم هیچ ایرادی نداره و باز هم متاسفانه پونه  فکر می کنه که شوهرش علاقه ای به بچه دار شدن نداره و این خودش هی اوضاع رو بدتر می کنه.... (ببینین این موضوع چقدر جلوی ما مطرح شده که پونه از خصوصی ترین روابطشون جلوی ما حرف می زنه و ما در و دیوار رو نگاه می کنیم)

پی نوشت۱: من تصمیمم برای سزارین شدن قطعی شده... با این که خیلی برام سخته چون می دونم که من تحمل درد بعدش رو به مدت حداقل یک هفته ندارم و اعصاب و اخلاق گندم حال خودم و همه رو می گیره ولی دلایل منطقی دارم براش... لطفا سعی نکنین منصرفم کنین... خلاصه اش اینه که اینجوری توی این مدت استرس کمتری خواهم داشت...

پی نوشت۲: با این که کاملا قطعی نشده ولی بدین وسیله  اعلام می کنم که به احتمال ۹۰ درصد اسم بی بی ما.نا خواهد بود.

پی نوشت ۳: رها خانوم به کامنتدونیت بگو چرا امکان درج نظر برای من وجود ندارههمچنین ماری و ماریا که کد بلاگفاشون برام نمیاد. اصلا سرعت اینترنت من افتضاح شده. خیر سرش ای دی اس اله...

پی نوشت ۴: یادتون نره اگه نکته ای در مورد رفتار من با پونه به نظرتون می رسه حتما حتما بگین! کار به جایی رسیده که بابای بوبی معتقده ممکنه پونه بلایی سر من بیاره!!! (من فکر نمی کنم موضوع انقدر حاد باشه ولی به هر حال پونه داره خونه اونها زندگی می کنه و اونها هر روز می بیننش و باهاش در ارتباطن)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 12:41  توسط نازبانو |