تبليغاتX
زندگی نازبانو - پس از افسردگی...
شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو
خب باز هم سلام به همه...

من خوبم... خوب خوب! کل اون روز که اون پست قبلی رو نوشتم یه بغضی میومد تو گلوم و من قورتش می دادم تا نزدیکیهای غروب که بالاخره ترکید. بوبی اومد اون هم بدتر از من بود. دوتایی همدیگه رو بغل کرده بودیم و من گریان و اون ساکت و داغون تی وی می دیدیم. گرفتیم خوابیدیم و صبح بهتر بودیم. بوبی هم نرفت سر کار و رفتیم دنبال کریر واسه بی بی. تقریبا همه جا رو گشتیم تا اونی که می خواستیم رو پیدا کردیم. اما هیچ رنگ دخترونه ای ازش نداشتن ولی ما از رو نرفتیم و فیروزه ای شو خریدیم. بعد از این خرید درمانی حالمون بهتر شد...

دیروز هم رفتیم دکتر و دخترک رو دیدیم. مثل حلزون گرد شده بود و پاهاش نزدیک سرش بود. همه چیز نرمال بود خدا رو شکر. گفته بودم که دکترم زایمان طبیعی نمی کنه و اگه خودت اصرار داشته باشی معرفیت می کنه به کس دیگه... خلاصه دیروز خیلی مودبانه بهم گفت که به قیافه ات  نمیاد بتونی درد رو تحمل کنی و بعد از دو ساعت درد کشیدن یقه دکتر رو می گیری که سزارینم کنین. تازه بچه ات هم بچه ریزی نیست. خلاصه بنده هم قراره به جمع کثیر مادران سزارینی بپیوندم.

به همین دلیل کلاس آمادگی زایمان رو هم بی خیال شدم.

دیشب هم رفتیم خونه دوستامون که یه بی بی پنج ماهه دارن. کلی با بی بی شون بازی کردیم. کلی زور می زد که غلت بزنه و نمی تونست. من هم قلش می دادم و ریسه می رفت از خنده... بوبی هم برای اولین بار یه بچه کوچولو رو بغل کرد و من آرزو به دل نموندم.

خلاصه که اوضاع الان روبراهه و امیدوارم همین جوری بمونه. بی بی هم به مدت دو روز اسم دار شد ولی دوباره بین علما یعنی من و بوبی اختلاف نظر افتاد. بنابراین هنوز بی اسمه!!!!

سوگند عزیز به یه بازی دعوتم کرده که دفعه دیگه حتما انجامش می دم.

شاذه خانوم گل گلاب من نمی تونم برات کامنت بزارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:18  توسط نازبانو |