![]() |
![]() |
|
| شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو |
|
سلام به همه...
سال نو همه مبارک... امیدوارم که به همتون خوش گذشته باشه. به من که تا حالا خیلی خوش گذشته... خب سال ۸۸ برای ما در حالی شروع شد که دو دقیقه قبل از سال تحویل من از حموم دراومدم و با بوبی نشستیم پای سفره هفت سینمون و منتظر تحویل سال شدیم و یهو نگاه کردیم دیدیم سمنو و سکه یادمون رفته... خلاصه سفره مون که تکمیل شد سال هم تحویل شد و بعد از ماچ و بوسه و عیدی گرفتن و آجیل و شیرینی خوردن من و بوبی دوباره لباس های کارگریمون رو پوشیدیم و افتادیم به جون کارهای باقیمونده. شب هم که رفتیم خونه مامان و بابای بوبی. روز اول فروردین هم ساعت ۵ صبح راه افتادیم به سمت شمال... اونجا هم که همش بخور و بخواب بود. انواع و اقسام سرویس ها رو هم به خاطر بی بی می گرفتیم. تقریبا تمام بچه های عمو و عمه ها جمع بودیم. البته بوبی سه روز این وسط اومد تهران چون باید می رفت سر کار ولی من موندم و دوباره برگشت دنبالم که با هم دوشنبه برگشتیم. دیروز و امروز هم بوبی رفت سر کار و من یه خورده جمع و جور کردم. الان هم باید برم به پایان نامه ام برسم... بی بی هم خوبه و همچنان بی اسم. باباش کلی قربون لگداش می ره. لگداش هم همین که من می رم تو رختخواب شدت پیدا می کنه... حدود یک هفته است که شبا خر و پف می کنم اون هم با یه صدای مهیب که خودم از صداش بیدار می شم. خلاصه تا صبح چند بار بیدار می شم. منی که سرم رو می ذاشتم رو بالش خواب بودم تا فردا صبح... برای خودم هم خیلی عجیبه! اوایل بارداری فکر می کردم من که اگه خوابیده باشم توپ هم کنارم در کنن از خواب بیدار نمی شم با صدای گریه بچه چجوری ممکنه از خواب پا شم؟؟ اما حالا می بینم انگار خدا واسه تمام مراحل برنامه ریزی کرده الان چند وقته که من هوشیار می خوابم و این هوشیاریم تو خواب دائم بیشتر می شه تا جایی که الان کاملا چندبار از خواب پا می شم. غزال جون مرسی از راهنماییت بابت کلاس آمادگی بارداری... حتما خبرش رو بهت می دم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 11:48 توسط نازبانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|