![]() |
![]() |
|
| شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو |
|
دخترکم اومد. شیرینم اومد. جمعه پنجم تیر هشتاد و هشت ساعت هفت و هفت دقیقه صبح با وزن سه کیلو و قد ۴۷ سانت به دنیا اومد و شد همه زندگی ما...
همون پنج شنبه که پست قبلی رو نوشتم تا ساعت یازده شب تنها بودم و قرار بود مامان و بابا فردا شب برسن. یازده شب بوبی اومد و تا شام خوردیم ساعت شد دوازده. من رفتم که بخوابم و بوبی بیدار موند که کار کنه. ساعت دو صبح بود که با احساس اینکه یه مایع گرم ازم خارج می شه بیدار شدم و نمی دونم چرا انقدر ترسیده بودم فکر کردم خونریزی کردم و بلند بلند بوبی رو صدا می زدم. رفتم دستشویی و دیدم نخیر کیسه آب پاره شده یهو دلم آروم شد. بوبی رو صدا کردم و گفتم من یه دوش می گیرم بعد بریم بیمارستان. خیلی هم حالم خوب بود نه درد داشتم نه استرس. فقط داشتم دخترکم رو تصور می کردم که تا چند ساعت دیگه میاد. خلاصه دوش گرفتم و اومدم بیرون دیدم بوبی لباس پوشیده و تمام وسایل رو هم جمع کرده. به زور فرستادمش ریشش رو بزنه و برای این که اون هم استرس نداشته باشه ی خورده قر دادم. خلاصه ما ساعت سه صبح رسیدیم بیمارستان. ماما اومد و معاینه کرد و گفت چون درد نداری و وضعیت اورژانس نیست بخواب تا ساعت هشت صبح که دکتر بیاد و بری اتاق عمل. ماما رفت و من و بوبی تنها شدیم. از ساعت چهار صبح کم کم دردها شروع شدند و ساعت پنج صبح خونریزی و دردهای وحشتناک که فاصله بینشون هی کم و کمتر می شد. اولش با فشار دادن دست بوبی تحمل می کردم ولی بعد انقدر شدید شد که بوبی رفت ماما رو صدا کرد و اون هم زنگ زد به دکترم و ساعت شش و نیم صبح دکترم رسید. بعد از عملیات خطیر سوند گذاری و روبوسی با بوبی رفتم اتاق عمل. دکترم تمام مدتی که پشتم رو برای اپیدورال شستشو می دادن دست رو گرفته بود و باهام حرف می زد. نه استرس داشتم و نه دیگه از درد خبری بود. حتی فرو رفتن سوزن اپیدورال رو هم احساس نکردم. بعد دراز کشیدم و یه پارچه سبز جلوم آویزون کردن و دکتر بیهوشی دائم باهام حرف می زد و حالم رو می پرسید. اولش حالت تهوع شدیدی داشتم که سریع یه چیزی به سرمم اضافه کردن که حالم خوب خوب شد. بالاخره یه فشار و بعد یه کنده شدن احساس کردم و دکتر بیهوشی گفت دخترت اومد. گفتم فهمیدم پس چرا گریه نمی کنه؟ که همون موقع زد زیر گریه. دکترم هم می گفت ببین چقدر مو داره و آوردش بالای پرده و من دیدمش. دکتر بیهوشیم گفت ساعت دقیقا هفت و هفت دقیقه است.بعد آوردنش کنار صورتم و درست دیدمش. من و دخترم با هم گریه می کردیم. از اتاق عمل بردنم ریکاوری و بعد هم بخش. عمه و بابای بوبی و برادرم اومده بودن. با مامان و بابام تلفنی صحبت کردم و گفتن تا شب خودشون رو می رسونن. پمپ اپیدورالم قرار بود تا ۲۴ ساعت بهم وصل باشه و هر وقت درد داشتم دکمه اش رو فشار بدم تا یه مقدار مسکن بهم تزریق شه. دخترم رو آوردن تو بخش و بهش شیر دادم. خیلی کوچولو و ناز بود. بقیه اش رو دیگه خلاصه می گم بعد از دو روز اومدیم خونه و من حالم خیلی خوب بود دردم انقدر کم بود که همه تعجب کرده بودن. دخترم تا روز چهارم تمام شب رو در حال خوردن بود و من داشتم تلف می شدم از خستگی. روز چهارم رفتیم برای آزمایش غربالگری و واکسن ب ث ژ و کنترل زردی. دخترکم پاهاش عرق سوز شده بود و زردیش هشت و شش دهم بود که دکتر گفت جوشهاش عفونی شده و باید خیلی مواظبش باشیم. من هم که از ترس داشتم می مردم گفتم ترجیح می دم بستری بشه تا ازش خوب مراقبت کنن. خلاصه دو روز هم با دخترکم بیمارستان خوابیدیم. دخترکم زیر نور هم موند تا زردیش کم شه. از اون دو روز خیلی بد که بگذریم بقیه روزهای بودن با دخترم خیلی شیرین بود. مامانم امروز صبح رفتن و اوین روز زندگی سه نفری ما شروع شد. ناف دخترکم روز هفتم افتاد. اولین بار روز ششم مامانم زیر شیر دستشویی حمومش کرد و دومین بار باباش و من به روش متمدنانه شستیمش. روز یازدهم به خاطر دل درد شدید بردیمش دکتر که وزنش ۳۲۰۰ و قدش ۵۰ سانت شده بود و دکتر گفت رشدش خوبه و تا روز بیستم هم باید دل درداش رو تحمل کنیم و دارو نباید بخوره. دخترکم غیر از وقتایی که دلش درد می کنه خیلی آروم و خانومه. از روز دوم تو بیمارستان که باهاش حرف می زدم ساکت می شه و با دقت نگاه می کنه. خلاصه که من هم مامان شدم. شبها از خواب بیدار می شم که عوضش کنم و بهش شیر بدم باورم نمی شه که این منم که بچه دارم. با کوچیکترین صداش بیدار می شم و این برای خودم هم قابل باور نیست. باباش برای دخترش هلاکه. راه می ره و قربون صدقه دخترش می ره. از وقتی می رسه خونه بغلش می کنه تا وقتی که می خوابه. خلاصه دنیای ما با اومدن مانا شیرین شده... سعی می کنم از این به بعد زودتر بیام. موقع به دنیا اومدن دخترم برای همه دعا کردم. به خصوص برای مریسام عزیزم... الانه که دخترم بیدار شه واسه همین غلط املایی ها رو ببخشید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 16:34 توسط نازبانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|