![]() |
![]() |
|
| شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو |
|
هر روز هر روز می شنوم که چی به سر ندا و نداها اومد... دلم غوغا است. نمی دونم باید گریه کنم یا بشینم و به چند روز آینده که دخترکم رو درآغوش می گیرم فکر کنم و بخندم... دیروز و پریروز از شدت اضطراب حالت تهوع گرفته بودم. از صبح چندبار دراز کشیدم و حسابی گریه کردم ولی دلم آروم نمی شه... دیگه دنبال اخبار از این سایت به اون سایت نمی رم... هر چیزی که به گوشم می رسه می شنوم و سعی می کنم بغضم رو فرو بدم... برادرم که کلا اهل سیاست و این جور بازی ها نیست هفته پیش که با دوستاش از دانشگاه بر می گشته باتوم خورده. اومده فرار کنه که پاش گرفته به بلوک های سیمانی و ساق جفت پاهاش داغون شده... فقط به خاطر اینکه داشته از دانشگاه بر می گشته کتک خورده... حالا از اون روز تا حالا توی این راهپیمایی ها شرکت می کنه و با نفرت راجع به ... حرف می زنه!!! چند نفر رو اینجوری می شناسیم؟؟؟ باز هم و باز هم می گم خوشحالم که جوونهامون انقدر غیرت و شهامت دارن. پشیمون نیستم که رای دادم چون دارم می بینم که دنیا داره نگاهمون می کنه و صدای اعتراضهامون رو می شنوه. اگه اینها که تظاهرات خاموش دارن سوسولند هزار آفرین به همین سوسولها... لااقل تونستن به گوش همه برسونن که رایشون چی بوده... یه حرکتی کردن! نشستن تا یکی دیگه از اون سر دنیا بیاد براشون کاری بکنه و حقشون رو بگیره. صدای الله اکبر شبونه برام خیلی معنی دارتر شده... امروز دکتر بودم تاریخ زایمان همون هفتم تیره... همه چی نرماله و دخترک ۳۱۲۰ گرم وزنشه. درست سی و هشت هفته و دو روزه است. نامه پذیرش بیمارستان رو گرفتیم و اومدیم. شش روزه دیگه دخترکم میاد... برام دعا کنین خیلی....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 16:27 توسط نازبانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|