![]() |
![]() |
|
| شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو |
|
سلام به همگی!
امروز دقیقا هشت ماه دخترک ما تموم می شه. باورم نمی شه که هشت ماه گذشته باشه. اون اوایل که توی نی نی سایت و بقیه سایت های مربوط به بارداری می گشتم همش با خودم می گفتم یعنی کی می شه که من هم به هفته بیست برسم. حالا ۳۴ هفته و ۴ روز گذشته... اون وقتها که هم استراحت مطلق داشتم و هم حالت تهوع و توی توالت رو زمین می نشستم و بالا می آوردم با خودم می گفتم یعنی می شه زنی این همه برای یکبار بچه داشتن عذاب بکشه و باز هم دلش بچه بخواد... ولی الان اگه کسی ازم بپرسه دوران بارداریت چجوری بود می گم خیلی خوب بود. به همین راحتی من که هنوز دخترکم به دنیا نیومده همه اون سختی ها رو فراموش کردم... هربار که تکون می خوره ناخودآگاه یه لبخندی رو لبام میاد. نگرانم نگران خیلی چیزها اما دارم خودم رو گول میزنم. می دونم که خیلی هاش طبیعیه ولی نمی خوام بهشون اجازه بدم که حتی یک لحظه شیرینی وجود دخترکم رو ازم بگیرن. به خودم قول دادم که از همه این لحظه ها لذت ببرم. دیشب برای اولین بار فکر کردم وقتی دخترکم به دنیا بیاد دلم برای ورجه وورجه هاش توی دلم تنگ می شه. موقع خواب به بوبی گفتم کی می ریم مسافرت؟ گفت بزار به دنیا بیاد شش ماهش بشه بعد می ریم. من هم بعد از کلی غرغر و نق نق که اینجوری من دق می کنم و اصلا افسرده می شم و این حرف ها خیلی جدی گفتم اصلا تو نیا من و دخترم با هم می ریم. بعد خودم کلی با این عبارت من و دخترم حال کردم. خیلی خوبه ها!!! من و دخترم!!!! خیلی می چسبه... به خودم روزی هزاربار قول می دم که از لحظه لحظه بودن با دخترم لذت ببرم. حتی اگه داشتم از دردهای بعد از عمل می مردم. حتی اگه عالم و آدم داشتن رو اعصابم راه می رفتن. حتی اگه در این راستا مجبور شم که به همه دور و بریام بگم که مثلا یک ساعت من و دخترم رو تنها بزارین... نمی خوام هیچ کدوم از این لحظه ها رو از دست بدم. نمی خوام مثل روز عروسیم حسرت بخورم که بعد از اون همه دوندگی تنها کسی که تمام مدت عروسی عصبی و بداخلاق بود من بودم. خدایا کمکم کن... پینوشت- نرم افزار لیزرل که گفته بودم تو پست قبل نرم افزاریه که باهاش تجزیه و تحلیل آماری انجام میدن.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 19:0 توسط نازبانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|