تبليغاتX
زندگی نازبانو - آدم های محترم دور و بر ما-1
شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو

 سلام علیکم

امروز و شاید دفعه بعد یه خورده نخودچی خورون داریم در باب آدم های محترم!

اول از سرایدار ساختمون بگم ...

آقای سرایدار هفته ای یکبار پله های ساختمون 8 واحدی رو تی می کشن... همین!!!! توی یک خونه 65- 70متری در همین ساختمون با خانوم و دوتا بچه شون مفت و مجانی زندگی می کنن و ماهی 50 هزارتومان هم دریافت می کنن. توی تاکسی تلفنی هم کار می کنه(جهت اطلاع عرض می کنم ما خونمون 85 متره و داریم ماهی 400 تومن کرایه می دیم و 30 میلیون هم پول پیش دادیم)

آقای سرایدار ما رو که می بینن دست از کار می کشن و بر وبر ما رو نگاه می کنن که بهشون سلام کنیم. خانوم آقای سرایدار در هفته یکی دوبار زنگ در خونه ما رو می فشردن تا به من تذکرات بهداشتی بدن. از جمله اینکه پنجره راه پله رو باز نکنین چون پرنده میاد تو و پله ها رو کثیف می کنه!!!!(پنجره رو گذاشتن احتمالا که نمای خونه قشنگ باشه، اگه ما از هوای گرفته راه پله خفه شیم مهم نیست. چون ممکنه پرنده بیاد تو و این آقا مجبور شه همون یکبار در هفته یه خورده این تی رو بیشتر رو زمین فشار بده خسته می شه) پشت پنجره تون واسه پرنده ها (کبوتر) نون نریزین چون نون می ریزه زمین (حالا اگه نون بریزه هم می ریزه توی باغچه که پر از پاپیتاله و هیچی معلوم نیست). یا اینکه پادری جدید گذاشتیم براتون پادری قبلی رو بردارین. (واقعا یکبار زنگ زد که همین رو بگه). اولا من دلم براش می سوخت همین طور الکی ها ولی دیدم دیگه داره هر روز زنگ در رو می زنه اولش چند بار که زنگ زد در رو باز نکردم ولی واسه خودم تو آشپزخونه ظرفا رو جابجا کردم که بدونه خونه ام و در رو باز نمی کنم. کم کم دیگه زنگ نزد... چند روز پیش بوبی داشت با مدیر ساختمون صحبت می کرد گفت این سرایداره چرا اینجوری می کنه؟ اون هم شروع کرد که آره همه از دستش شاکین و هیچ کاری نمی کنه. چون لیسانس ادبیات داره کسر شانش  می شه و بهش می گیم پاشو از اینجا برو میگه باید 6 میلیون بدین تا من پاشم!!!!!!!

بوبی هم به مدیر ساختمون می گه که اومده و به ما اینا رو گفته (معلوم شد چون تنها واحد اینجا که مستاجره ماییم آقا و خانومشون داشتن ما رو تربیت می کردن که ما یه وقت بهشون کاری چیزی نگیم که شان و شئوناتشون نازل شه)

خلاصه دیشب به بوبی می گم بیا بریم زنگ در خونشون رو بزنیم بگیم بابام جان ما هم یه درسی خوندیم بالاخره شوما خودش رو ناراحان نکن!!! (والله به خدا ما هم خیر سرمون دانشجوی فوق بودیم کار کردیم. سرکار تلفن جواب دادیم نامه هم تایپ کردیم. نمی گم خوشحال کننده است ولی به نظر من کار عار نیست مگر اینکه به زور یه جایی ازت سواستفاده کنن که در مورد این آقا اصلا مصداق نداره)

این از همون مورداییه که می گن تو این دوره و زمونه اگه سر کسی سوار نشی سوارت می شه حالا دفعه بعد از یه آدم محترم دیگه براتون می گم...

و این داستان حالا حالاها ادامه داره... یاد پدربزرگ خدابیامرزم میفتم. باغ مرکبات داشت. با همه خوش اخلاق بود ولی با کارگرای باغ خیلی بداخلاقی می کرد. ما که اون موقع بچه بودیم خیلی ناراحت می شدیم وقتی سر کارگرا به خاطر موضوعات کوچیک داد می زد و اون همیشه می گفت اگه الان سرشون داد نزنم پس فردا از پسشون برنمیام.

   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:41  توسط نازبانو |