![]() |
![]() |
|
| شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو |
|
خب دوباره اومدم...
دیروز به شدت بی حال و کسل شده بودم. همسر گرامی هم حدود ساعت ۹ شب رسید خونه... شام خوردیم و بعد رفتیم سوپر و ۱۱۸۰۰ تومان خرید کردیم. بعد من شنگول شنگول بودم... خل شدم نه؟؟؟؟ پریروز که از دکتر برگشتیم یه چیز مسخره پیش اومد که ... بزار تعریف کنم. از دکتر که برگشتیم من ناهار نخورده بودم نیمرو درست کردم و با پنیر و گوجه و خیار با بوبی مشغول خوردن شدیم که تلفن زنگ زد. هی من به اون گفتم بردار هی اون به من گفت بردار مامانته... خلاصه من برداشتم یه موجود مذکر (واقعا نمی تونم بگم آدم) از اونور همیجور که نفس نفس میزد یه چیزی گفت که من نفهمیدم. من گفتم با کی کار دارین؟ که شروع کرد یه حرفهایی زدن که من داشتم از خجالت می مردم. قطع کردم که بوبی گفت کی بود؟ گفتم مزاحم. گفت چی گفت؟ حالا من با یادآوری حرفهای اون احمق تمام پوست سرم داغ شده و عرق کرده بود گفتم هیچی مزخرف می گفت. ( تازه نمی تونستم از خجالت به بوبی نگاه کنم) دوباره تلفن زنگ زد و اینبار بوبی رفت جواب داد. من با خودم گفتم الان قطع می کنه که دیدم نه خیر مثل اینکه باز هم داره مزخرف می گه چون شوهر صبور من که کلا صداش از یه حدی بالاتر نمی ره شروع کرد به داد زدن و تهدید کردن. بعد چند دقیقه هم تالاپی گوشی رو کوبید سر جاش!!! دو تا موضوع برام جالب و یه خورده هم عجیب بود. اول این که من برای چی باید انقدر خجالت بکشم؟؟؟ یکی دیگه یه حرف مفتی زده اونوقت من از خجالت نمی تونستم سرم رو بیارم بالا تو صورت شوهرم نگاه کنم. تازه شوهرم هم آدم کاملا منطقی ایه و اصلا اهل گیر دادن نیست که چی بود و کی بود و برای چی زنگ زد و از این حرفها... دوم هم اینکه کلا انقدر همیشه بوبی تو این زمینه ها راحت برخورد می کنه که من بهش لقب دیب دمینی ( همون سیب زمینی خودمون) رو داده بودم. اما اون هم پای تلفن همچین داد می زد سر اون احمق و تهدیدش می کرد که برام قابل تصور نبود این همون دیب دمینیه منه... تازه تا چند دقیقه بعدش هم حرفهای بیب! نثار اون احمق می کرد... شما همچین تجربه ای داشتین؟ واکنش خودتون و دیگران چی بوده؟ به نظرتون این احساس شرمندگی و خجالتی که من داشتم از چی ناشی می شه؟؟؟ این همون خصلت زن ایرانی بودنه یا من کلا خودم رو تو هر موقعیت ناجوری که پیش میاد مقصر می دونم و باید حالا حالاها رو خودم کار کنم که اصلاح شم؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:36 توسط نازبانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|