![]() |
![]() |
|
| شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو |
|
رفته ام خونه صحرا (یادداشت های صحرا) تنهایی. دوتا خانوم و دوتا آقای وبلاگ نویس دیگه هم هستند. از در که وارد می شم صحرا میاد جلو. چقدر با عکسش تفاوت داره. چقدر خشک و سرده رفتارش. مانتوام رو در میارم و می گم یاسین و دانیال کجان؟ می گه خوابیدن. باز تو دلم می گم حالا نمی شد نخوابونیشون من این دو تا جوجه رو ببینم. نشسته ام و صحرا هم با قیافه عبوس نشسته. چهارتا مهمون دیگه هم انگار دارند بحث فلسفی می کنن. تو دلم می گم چقدر دنیای واقعی با مجازی فاصله داره. اگه می دونستم انقدر بد اخلاقه اصلا نمیومدم. تو همین فکرام که یهو صحرا می گه خب بند و بساطتون رو جمع کنین. تو دلم می گم ای بابا این چرا اینجوریه خودش دعوتمون کرده حالا داره بیرونمون می کنه که صحرا ادامه میده پاشین برقصیم. یه موزیک تند می زاره و خودش شروع می کنه به رقصیدن اون مهمونها هم همینطور و من هاج و واج موندم. چند دقیقه که می گذره زنگ در رو می زنن و آقا رضا همسر صحرا وارد می شه . می گه از نیروی انتظامی اومده بودن و تذکر دادن که صدا رو کم کنین و من تازه می فهمم صحرا این آقا رضا رو که استثنائا مثل عکسش می مونه بیرون نگه داشته که یه وقت مامورا نریزن. صحرا صدا رو کم می کنه و میره خودش رو روی کاناپه چرم قهوه ای ولو می کنه و تازه یادش میاد من رو به شوهرش معرفی کنه. بلند می شم و میرم جلو که دست بدم. از اونجایی که تنها آدمیه که تو اون جمع به نظرم نرمال میاد همچین خیلی غلیظ سلام و احوال پرسی می کنم و نخوام دروغ بگم یه خورده عشوه خرکی هم میام. از این عشوه اومدن خودم هم تعجب می کنم. تازه یادم میفته که خاک بر سرم! صحرا دین و ایمون داره. حتما محرم و نامحرم هم سرش می شه که صدای صحرا بلند می شه: رضا! مگه نگفتم وقتی می خوای با خانوما دست بدی یه جوری باشه که انگار داری منچ بازی می کنی. کوتاه و سریع! باز دارم به خودم فحش می دم که آخه برای چی راه افتادم اومدم خونه مردم ندیده و نشناخته که یه صدای اه اه امیاد. این پهلو به اون پهلو می شم و می شینم که خوابالو خوابالو به مانا شیر بدم. همینطور هم هر چند ثانیه یکبار با یاد آوری دست دادنی که مثل منچ بازی کردنه می خندم. حالا اگه گفتین نتیجه اخلاقی این خواب چی بود؟ پینوشت: صحرا خانوم جون! ولی من مطمئنم که تورو خیلی خوب می شناسم و می دونم که مجازی و حقیقیت برام فرقی نمی کنه و همیشه عزیزی... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 18:6 توسط نازبانو |
|
|
اوووووووووووووووووو بعد از بیشتر از یک ماه سلام! چقدر اتفاق تو این یک ماه افتاده. نمی دونم از کجا شروع کنم. همیشه همینطوره وقتی یه مدت نیستی و دسترسی به اینترنت نداری هی پیش خودت می گی وقتی خواستم آپ کنم یادم باشه این رو هم بگم اون رو هم بگم ولی وقتی بر می گردی می بینی هیچی یادت نمونده. خب تو این مدت لپ تاپ بیچاره نابود شده بود. یعنی بوبی که برده بود به یکی از بچه های آی تی شرکتشون داده بود که درستش کنه تلفنی بهم گفت فقط بگو با این بدبخت چکار کردی که اینجوری شده!!! خدا رو شکر که یوزر من نیستی. من هم قسم و آیه که به خدا روشنش کردم همین جوری بود و در دلم برای هزارمین بار به خودم فحش دادم و قول که این لپ تاپ بدبخت رو دست کسی ندم تا لا اقل وقتی چیزیش شد بدونم چه بلایی سرش اومده!!!
حالا تو این مدت ما یه سر رفتیم شمال خونه برادرشوهرم و پونه که خیلی خوش گذشت. بیشتر راه رو مانا خواب بود و وقتی هم رسیدیم کمال همکاری رو داشت. یه روز هم رفتیم جنگل که خدا رو شکر کلی خوش خوشانش شده بود از دیدن اون همه سبزی... آخه رنگی که بیشتر از همه بهش واکنش نشون می ده سبزه بچه ام هول کرده بود اونجا. توی خونه هم که عاشق بسته پمپرزشه که سبزه... مانا واکسن چهار ماهگیش رو تو بیمارستان مفید زد که دولتی بود و بر خلاف دفعه قبل که سی و چهار تومن پیاده شدیم مجانی بود و مانا هم خیلی کمتر درد کشید و تب کرد. وزنش هم شش و نیم قد هم ۶۳ سانت بود. چند روزه که نطق دخترم باز شده و با او او اه اه آآآآ با منتهای قدرت حنجره سخنرانی می کنه. دو تا دستش رو به هم گیر می ده می کنه تو دهنش. شستش هم که پای ثابت خوردنیهاشه. به شدت هم تلاش می کنه که بچرخه ولی هنوز موفق نشده... شیرینی وجودش شیرینی زندگیمون رو بیشتر و بیشتر کرده و عشقمون رو لبریز... وقتی من و بوبی داریم سریال فرار از زندان رو نگاه می کنیم و تو با دیدن زرافه ات از ذوق جیغ می کشی قیافه ما دیدنیه که اون همه هیجان و استرس فیلم رو می زاریم کنار و جفتمون یه ربع قربون صدقه ات می ریم.( یعنی من الان دارم لحظه شماری می کنم که بوبی بیاد و ببینیم مایکل و لینک چه بلایی سرشون میاد) براش یه توپ خریدیم اندازه توپ بسکتبال دراز می کشه و دستاش رو تا می تونه از هم باز می کنه که توپش اون تو جا بشه بعد زبونش رو در میاره و تند تند توپ رو لیس می زنه ... خیلی هوشیار تر شده و تقریبا همه لوازم خونه ما از تف سرکار علیه بهره مند شدن. خب فعلا بسه تا بعد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:17 توسط نازبانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|