تبليغاتX
زندگی نازبانو
شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو

اجازه هست دلمان گرفته باشد؟

اجازه هست از مادرمان گله کنیم؟ از برادرمان چطور؟

اگر می پرسم اجازه هست برای این است که همین فردا یک پست نگذاری در مدح و ثنای مادر و برادرت. اصلا تو ماه مادرت فرشته برادرت ستاره... دست از سر کچل ما بردار بزار گلایه مان را بکنیم. اینجا من هرچه در ذهن دارم می نویسم. تا به حال خودم را سانسور کرده ام اساسی و اگر بیشتر از تو خانواده ام را دوست نداشته باشم کمتر هم نداشته ام...

فکر کرده ام. فکر کرده ام زیاد... این روزها جز معدود کارهاییست که می توانم انجام دهم بدون اینکه از زمانی که برای دخترک می گذارم زده باشم. خود سانسوری آن هم در دنیای مجازی تنها می تواند به دلیل کمبود اعتماد به نفس باشد. از ترس این که حالا در موردم چه فکر می کنند. از امروز می نویسم آنچه در ذهنم می گذرد. مثل صحرا که جز به جز ذهنش را می نویسد می دانم که شجاع است. شاید هم می خواهم در قالب کسانی بروم که می نویسند هر آنچه به ذهنشان می آید و ... که البته در این گروه بیشتر خودستایی دیده ام. شاید من هم خودخواه شدم نمی دانم. باید نظر شما را دانست.

گلایه ام یادم نرود...

از مادرم که دنیای من است دلگیرم. دنیایش کوچک است به اندازه دنیای دوستانش. تا چندی پیش دوستانش به قدری سخیف و کوچک بودند که دنیای مادرم را تنگتر و تنگتر می کردند. خدا را شکر که این دوستان نادوست دست از سرمان برداشته اند. تمام زندگیمان با دختران و پسران آن دوستان مقایسه می شد و صد البته در میان حسادت و فخر فروشی میان آنها دمار از روزگار ما در می آورد. از شام عروسیشان بگیر تا محل کار و درآمدشان. نوع ماشینشان و طرز لباس پوشیدنشان. خدا را شکر که از این ها گذشتیم.

حالا مادرم نمی دانم برای چه گیر داده است که کی می روی سر کار؟ بحث و صحبت با او بی فایده است. می دانم آنقدر اطرافیانش از او پرسیده اند دارد به من فشار می آورد که برو سرکار! حالا بیا و به او بگو باباجان دولت خدمتگزار!!!! هم به مادر شش ماه مرخصی زایمان می دهد. راستش به این دلیل از زندگی در شمال متنفرم که همه سرشان را توی زندگی آدم فرو می کنند. به کسی چه که من سرکار می روم یا نه یا کی می روم. اصلا آدم سرکار می رود که یا خرج زندگیش کند که خب خدا را شکرما خرج زندگیمان تامین است یا با کار کردن حال می کند که من آنقدر حال نمی کنم که بخواهم بچه سه ماه و نیمه ام را بگذارم مهد.

مادر من دست از سر من بردار! بگذار من زندگیم را بکنم. گلایه هایم از تو زیاد است. به خاطر آن دوستان ناباب چه فشارهایی که به من نیاوردی و حالا که شناخته ایشان متوجه شدی که به سر من چه می آوردی. می دانم از روی دوست داشتن است و نیت بد نداری اما قربانت شوم هیتلر هم می خواست دنیا را به صلح و آرامش برساند...

تو که من را منبع انرژی منفی می دانی و خودت را سرچشمه انرژی های کیهانی می شود هر بار که با هم صحبت می کنیم این را به من نگویی ... آخر تو باید انرژی مثبت داشته باشی می دانی که؟؟؟

می شود به جای فکر کردن به این که من چرا لباسهای تنگ و چسبانی که مد روز است و به هزار جایش پولک و منجوق دوخته اند نمی پوشم به این فکر می کردی که من یک بچه کوچیک دارم و مسلما نیاز به کمک مادرم... تویی که به اندازه دنیا دوستت دارم دوهفته پیشم بودی و هر شب از کارهایت به گریه افتادم...

من با تو بحث نمی کنم دیگر هیچ وقت. گله هم نمی کنم. تو هم دست از سر من بردار. می شود دائم به من نگویی شوهرت افسرده است؟؟؟ اصلا ما خانوادگی افسرده! بگذار به حال خودمان باشیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:51  توسط نازبانو | 
آخ که چه خنگم یک عالمه چیز نوشته بودم که پرید.

خلاصه می کنم چیزهایی که نوشته بودم رو ۵شنبه مهمونی خوب برگزار شد. جمعه هم دوستامون با پسر خوشگلشون اومدن که نه ماهشه واکنش مانا و این گل پسر نسبت به همدیگه عالی بود.

شنبه رفتیم واس مانا چند تا دی وی دی سری بی بی اینستاین گرفیتم که حالا می شینه تو کریریش و اونها رو نگاه می کنه و غش غش می خنده. خوردنی شده حسابی...

دیروز هم رفتیم دکتر مانا. در صد روزگی وزن ۵۹۰۰ گرم قد ۶۰ سانت و دکتر از رشدش راضی بود و گفت شیرت کافیه.

همین دیگه تا دوبار سر فرصت بیام این عکس مانا رو داشته باشین!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 16:17  توسط نازبانو | 
این آخر هفته رو که بوبی سرکار بود و ما هم با مانا خانوم گل گلاب تنها بودیم ولی شنبه و یکشنبه رو سه تایی خوش گذروندیم نه این که کار خاصی بکنیم ولی خوش گذشت. رفتیم واسه دختر خانوم چند تا لباس آستین بلند خریدیم.

دیروز هم رفتیم واسه چکاپ دکتر مانا که خانوم منشی بعد از اینکه دویست بار فامیلی مانا رو پرسید و هی تقویمش رو اینور و اونور کرد گفت: شما که دوازدهم وقت دارین. البته اگه بخواین می تونین بشینین. ما هم دیدیم که سیزده مریض بدون وقت و تعدادی هم با وقت حضور دارن دممون رو گذاشتیم رو کولمون و اومدیم که همون دوازدهم بریم.

می گم این ترافیک چقدر وحشتناک شده همین دیروز که رفتیم بیرون مطب دکتر مانا روبروی خیابون خونمونه. منتها یه بلوار وسطشه.برگشتن ما از مطب تا خونه ۴۵ دقیقه طول کشید. اگه می دونستم حتما پیاده می رفتم.

پنج شنبه مهمون دارم. دوتا از دوستامون که تازه عروسی کردن. عروس علاوه بر دوستی همکارم هم بود توی اون شرکت کذایی... بنابراین نخودچی خورون هم داریم!!!

مانا تازگیها پاهاش رو میاره بالا و سعی می کنه با دستاش پاهاش رو بگیره و نمی تونه! خودش چندبار که تلاش می کنه و نمی شه عصبانی می شه ولی من می میرم از خنده چون وقتی عصبی می شه دوتا دستش رو مشت می کنه و تند تند می کوبه رو شکمش!! کلا فکر کنم من یه خورده بی رحمم چون بیشتر وقتها از گریه مانا خنده ام می گیره البته وقتی گریه اش بی دلیله ها... مثلا وقتی خوابش می گیره و مقاومت می کنه که نخوابه غرغر و گریه اش با هم قاطی می شه. من هم بغلش می کنم و اون داد و بیداد می کنه من هم یواشکی می خندم. این جور مواقع بوبی هم خنده اش می گیره ولی هی به من می گه تو نخند بچه انتظار نداره مامانش به گریه اش بخنده

شما نمی دونین چرا سینمای خونگی سامسونگ صداش اینقدر بمه؟؟؟ اصلا وقتی موزیک گوش می کنی انگار رفتی زیر پتو و داری یه چیزایی می شنوی؟ اصلا صدای زیر نداره انگار... فقط پخش صداش وقتی داری دی وی دی می بینی با آپشن دالبی خوبه... انقدر لجم گرفته چهارصد و خرده ای پولش رو دادیم و اینجوری از آب دراومده

پینوشت- بابا جان من من هیچ قسمتی با عنوان افزودن تصویر توی مدیریت وبلاگم نمی بینم. می خوام عکس بچه ام رو بزارم یکی بهم بگه کجا پیداش کنم. قربونتون برم آپلود کردن رو یاد گرفتم.

 

Image Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:50  توسط نازبانو | 
خب سلام

اول باید مثل این که یک گردگیری بکنم و بعد شروع کنم. راستش انقدر نیومدم اینجا نمی دونم از کجا شروع کنم. یکی از دلایل نیومدنم هم این بود که احساس می کردم اینجا همش از دخترکم نالیدم و پر از انرژی منفی کردمش. اولش خواستم حذفش کنم و برم یه جای دیگه و با یه اسم دیگه و یه سبک دیگه شروع به نوشتن کنم. اما دیدم خودم رو که نمی تونم گول بزنم من اینجا همه احساسم رو می نویسم حتی اگه اون احساس واقعی نباشه و لحظه ای و کاذب بوده ولی توی اون مقطع خاص وجود داشته حالا چه راجع به خودم بوده چه راجع به مانا و چه عمه گرامی(مادر شوهر عزیز)... پس پاک کردن اینجا چیزی رو عوض نمی کنه...

اما براتون بگم که این تعطیلات ما با مانا خانوم گل گلاب رفتیم شمال پیش مامان و بابام. بر خلاف این که همه می گفتن بچه تو ماشین می خوابه با این که ما ساعت چهار صبح که ساعت خواب مانا هم هست راه افتادیم بچه ام تا خود خونه مامانم اینها فقط نیم ساعت خوابید بقیه اش رو هم توی کریرش نشسته بود و صداش هم درنمیومد.(با اینکه هوا تاریک بود تمام مدت داشت سقف ماشین رو نگاه می کرد. اما جای شیرین ماجرا این بود که شبش مانا ساعت ۱۰ خوابید و من از خوشحالی رفته بودم تو حیاط و زیر بارون می رقصیدم.

از وقتی هم که برگشتیم ساعت خوابش دیگه نه از ده شب ولی رسیده به دو. اینجوری خیلی بهتر شده. خدا رو شکر هر شب هم بهتر از شب قبل می شه و این نشون می ده این همه مقالاتی که بنده در مورد تنظیم خواب بچه خوندم و توی نور و صدای کم خوابوندمش تاثیر گزار بوده و داره کم کم جواب می ده. اصلا هم این ایده رو قبول ندارم که باید با صدای تلویزیون و توی نور و اینها بخوابه چون مانا اگه خوابش بیاد توپ هم کنارش در کنن بیدار نمی شه و می خوابه ولی برای این که بتونم خوابش رو تنظیم کنم باید این کارها رو بکنم. خیلی ها هم بهم گفتن شب وقتی می دونی جاش تمیزه و سیره بزارش تو تختش اگه گریه کرد هم بزار انقدر گریه کنه تا خوابش ببره اما این رو هم اصلا نه من می تونم تحمل کنم نه باباش! خلاصه سخت هست ولی داریم با هم کنار میایم. همین که مانا شب که می خوابه حداقل ده ساعت متوالی خوابه نعمت بزرگیه یعنی حتی برای شیر هم بلند نمی شه. من هر چهار پنج ساعت بیدارش می کنم و شیرش می دم و دوباره می خوابه.

عاشق اینم که می شینه تو کریریش با عروسکای آویزش بازی می کنه و از ذوق جیغ می زنه... بعد از نیم ساعت که با اینها بازی می کنه یه غرغری می کنه و دوباره تا میام جلوش می خنده و به بازیش ادامه می ده. دیگه دستاش رو باز می کنه و همه چیز رو لمس می کنه و چقدر شیرینه وقتی اون دستای کوچوش رو وقتی داره شیر می خوره می کشه رو دستات و بعد تا یه تکونی می خوری محکم انگشتت رو می گیره که مبادا بزاریش پایین... آهان یه کار دیگه هم جدیدا یاد گرفته لب بر می چینه. یعنی می خوام قورتش بدم وقتی بغض می کنه و گوشه های لبش میاد پایین. (خب نمی گم بلد نیستم عکس بزارم یکی بهم یاد بده با کلیه جزئیات لطفا)

 

چقدر از مانا گفتم خب آخه الان تقریبا همه چیز من تو مانا خلاصه شده... از راهنماییهای همتون ممنون. بعد از اسباب کشی فکر می کردیم ای دی اس المون کار نمی کنه ولی دیروز امتحانش کردیم و کار کرد بنابراین بنده از امروز در خدمتتون هستم.

راستی واقعا بعد از این مسافرت مانا به طرز عجیبی با خودش سرگرم می شه و دیگه دم به دقیقه شیر نمی خوره. واقعا شاید دو یا سه ساعت یکبار در روز شیر بخوره. بنابراین من به همه این کارهایی که در پست قبل گفتم حسرت انجامش رو دارم رسیدم از جمله شستن توالت! (از وقتی کارگرم مشمول تحریم شد به علت پررویی زیاد و بد کار کردن بعد از مدت مدیدی خودم به این امر خطیر پرداختم)

راستی این رو یادم رفت بگم از عموجغد شاخدار بودن هم خارج شدم. با پونه (جاریم) و مانا رفتیم آرایشگاه. پونه مانا رو نگه داشت و من ترگل ورگل  شدم!

خب فعلا بسه برم وبلاگ خونی و ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 14:15  توسط نازبانو |