![]() |
![]() |
|
| شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو |
|
جون هر کی دوست دارین اگه می دونین خواب بچه رو چجوری تنظیم می شه کرد یه فکری به حال ما بکنین. دیگه چیزی نمونده من و بوبی فقط تلفنی با هم حرف بزنیم. کپل خانوم ساعت چهار صبح می خوابه تا ساعت سه بعد از ظهر. همین!! یازده ساعت متوالی و بعد بیداره ... اوایل من هم یک و دو نصفه شب می زفتم تو رختخواب و بهش شیر می دادم تا چهار خوابش ببره. سه شبه که هی زمان رو آوردیم جلوتر. یعنی دیشب از ساعت ده شروع کردیم ولی ما نا خانوم باز هم چهار صبح خوابیدن. یعنی عملا بنده شش ساعت تمام داشتم توی نور خیلی خیلی کم (شما بخون تاریکی) بهش شیر می دادم و بادگلو می گرفتم.
حالا بوبی کی میاد ساعت هشت شب. از ده هم که بنده تو اتاق تاریک می شینم صبح هم که ساعت هشت و نه می ره بنده از خستگی بیهوشم. یعنی عملا ما دو ساعت همدیگه رو می بینیم که حداقل یکساعتش هم به بازی با خانوم خانوما می گذره... می خوام بدونم این تاریک کردن خونه و بی سر و صدا کردنش واقعا توی خواب بچه تاثی می زاره یا نه؟ دلم برای یک حموم رفتن با خیال راحت تنگ شده. دلم برای یک ساعت تلویزیون دیدن تنگ شده. دلم برای توالت شستن هم تنگ شده. باورتون می شه؟ دلم برای ظرف شستن برای غذاهای جورواجور درست کردن برای گردگیری کردن تنگ شده. از همه بیشتر دلم برای بغل شوهرم تنگ شده. خیلی خیلی خیلی بچه داری سخته اون هم تنهایی. من هیچ کس رو اینجا ندارم. بوبی هم که همش سر کاره. واقعا اگه می دونستم انقدر سخته توی تصمیمم برای بچه دار شدن تجدید نظر می کردم. برای من خیلی زود بود. خیلی... حالا هی تو دلتون نگین چه ناشکر چه بی احساس!! اصلا اینطوری نیست فقط باید جای من باشین تا بفهمین من چی می گم. من عاشق این عروسکم ولی خسته ام خیلی. اگه من انرژی نداشته باشم اگه من سرحال نباشم به درد دخترم نمی خورم. اگه راهی بلدین یا اگه متخصصی تو این زمینه هست یا سایت خوبی می شناسین بهم معرفی کنین لطفا. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 15:6 توسط نازبانو |
|
|
سلام سلام
این مدت که نبودم اسباب کشی کردیم. مانا واکسن دوماهگیش رو زد دیروز. طفلکم تب داره و پاش رو از درد تکون نمی ده. استامینوفن می خوره هر شش ساعت و همش خوابه و بیداریش هم تو خماری می گذره. به هر حال فردا این هم تموم می شه. همه چیز این خونه خوبه جز این که کل شبکه های مهپاره پارا.زیت. داره به جز پی ام سی و کانالهای عرب. در ضمن فعلا ای دی اس ال هم تعطیله. بچه آدم همش خواب باشه هم زیاد خوب نیست ها... انگار یه چیزی گم کردم وقتی خوابه. امروز رفتم حموم در رو باز گذاشتم و مانا رو تو کریرش روبروی خودم بیرون در. براش شعر می خوندم و حموم می کردم. بچه ام با بیحالی می خندید و آخرش هم همون توی کریرش خوابش برد. سر فرصت میام و همه چیز رو تعریف می کنم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 19:28 توسط نازبانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|