تبليغاتX
زندگی نازبانو
شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو
خب امروز بیست و هفت ساله شدم.

باید اعتراف کنم اصلا حال خوبی ندارم. تنها چیزایی که از داشتنش راضیم مانا و باباشن. همین! شاید افسردگی پس از زایمان گرفتم نمی دونم!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 18:40  توسط نازبانو | 
 

هفت روز روزی یک وعده به دخترم شیر خشک دادم و بعد از یک هفته دیدم که داره سینه رو با غرغر می خوره اولش باورم نشد چون کلی هم در طول این یک هفته ذوق زده بودم که بچه ام هم شیر خشک می خوره هم می می می خوره و مشکلی نداره ولی وقتی دیدم داره اینجوری می شه دوباره طبق معمول این جور وقتها یک فقره آبغوره گیری داشتم مانا هم با چشمای درشت و متعجب داشت نگام می کرد بعدش هم پریدم اومدم پای وبلاگ و دست به دامن شیلا جون شدم. بعد از راهنمایی شیلا یک خرده آرومتر شدم و تصمیم گرفتم هرجور شده شیر خودم رو بهش بدم. عصر هم وقت دکتر گرفتم براش. هم برای اینکه قد و وزنش رو چک کنم هم برای اینکه در مورد شیر خشک باهاش مشورت کنم.

توی سی و هشت روزگی مانا خانوم ما ۴۳۳۰ وزن و ۵۵ سانت قدش بود. دکتر از رشدش خدا رو شکر راضی بود و در مورد شیر خشک هم گفت بهتره که اصلا بهش ندی چون خوب وزن گرفته ولی اگه خواستی بدی هم با قاشق بده تا دو وعده در روز هم می شه بهش داد ولی اینجوری شیر خودت کم می شه. خلاصه ما دیشب اومدیم خونه و عزممون رو جزم کردیم که شیر خشک رو حذف کنیم در همین راستا تا ساعت ۴ صبح مانا به بغل نشسته بودیم و خانوم خانوما می می خوردن دل درد گرفتن جیغ زدن خندیدن  پدر منو درآوردن تا خوابیدن ولی مامانشون که من باشم به نتیجه تازه ای رسیدم و اون هم اینکه چون من اصرار دارم این بچه برنامه ساعت به ساعتی برای خواب و بیداری و می می خوردن و ... داشته باشه با کوچکترین تغییری بهم می ریزم. باباجان من! این بچه است نوزاد هم هست اتفاقا چهل روزش هم نشده چه اصراری داری مثل ماشین برات کار کنه...

اما چند خواهش از تمام دوستانی که اطرافیانشون بچه تازه به دنیا اومده دارن. این خواهش ها در حد التماسه ها...

۱- باباجان من! سه شب تو هفته قابلمه غذاتون رو نزنین زیر بغلتون برین بچه رو ببینین. زحمت مهمون داری فقط غذا پختن نیست به خدا... خیلی دوستش داری برو ببیینش یک ساعت اون هم عصر که می دونی دل درد بچه شروع نشده. مادر بچه گناه که نکرده عین پنج شش ساعتی رو که شما اونجایی برای اینکه بچه گریه نکنه بغلش کنه بره تو اتاق بشینه و برای اینکه ساکت باشه می می رو به زور تو دهنش بچپونه!!! آخه اینجوری خودت لذت می بری از دیدن بچه؟؟؟؟!!!۱

۲- وقتی یک روز درمیون بچه رو می بینی چجوری انتظار داری متوجه بزرگ شدنش بشی و هی نگی بچه نحیفه... شیر مادرش سیرش نمی کنه

۳- قربونت برم بچه است دیگه یهو دلش درد می گیره به جای اینکه بشینی و هی انواع بیماریها رو در بچه تشخیص بدی یکبار هم به پدر و مادرش که دارن از خستگی و بی خوابی تلف می شن دلداری بده...

۴- انقدر برای مادر بیچاره بچه نسخه نپیچ! بچه رو اینوری کن اونوری نکن. انقدر ازش سوال نکن تا مثلا مچش رو بگیری که بچه داری بلد نیست. به خدا هیچ زنی از روز ازل مادر آفریده نشده و با مطالعه و غریزه است که جلو می ره و بچه رو تر و خشک می کنه. (اگه این توصیه ها از طرف مردی به مادر بچه بشه اون مادر قطعا دلش می خواد بشینه و موهاش رو دونه دونه بکنه علی الخصوص که اون مرد نه مطالعه داره و نه غریزه مادری و نه تو بچه داری به خانومش کمک کرده)

۵- انقدر مادر و بچه داریش رو با خودت و بچه داریت مقایسه نکن! بابا جان! ما اینجوری بچه بزرگ می کنیم.

۶- ممکنه هر روز پای تلفن میزان پی پی و جیش بچه رو سوال نکنی به خدا من دقیق نمی شمارم چند بار شکمش کار کرده.

... بقیه رو خودت بشین فکر کن عزیزم. بچه ام بیدار شد برم بهش برسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 19:16  توسط نازبانو | 
خب بالاخره ساعت بدن دختر ما هم تنظیم شد. دو بار در طول روز به مدت دو ساعت تا دو ساعت و نیم و شب از ساعت یک و نیم تا ده صبح که این وسط دوبار شیر می خوره و پمپرز عوض می کنه خوابه... البته ساعت ۱۱ شب یک وعده شیر خشک میل می کنن حضرت والا... بدون دستور پزشک بر اساس تجویز مامانشون!!!

دل درداش هم خدا رو شکر خوب شده روحیه مامانش هم همچنین!!! هفته دیگه هم قراره بریم دکتر که ببینیم رشد دخترمون چطوره...

عصر که مانا خوابه من هم می خوابم و اینجوری خیلی سرحال می شم. شب ها یک دفعه هورمون هام به هم می ریزه و پاچه بوبی رو می گیرم که اون هم بغلم می کنه و آرومم می کنه بعد هم دوتایی تصمیم می گیریم وقتی رفتیم واسه مانا دندون گیر بخریم یه پاچه گیر هم واسه من بخریم!!!

دیروز مانا به بغل رفتم بالا پشت بوم لباسها رو از روی بند برداریم دختر خانوم تو آفتاب مست مست شده بود و کلی کیف کرد. البته چند دقیقه بیشتر نموندیم که خانوم خانوما اذیت نشن...

دخترکم از خواب که بیدار می شه انقدر خوش اخلاقه که خدا می دونه نیم ساعت هم کش و قوس میاد و خمیازه های صدادار می کشه تا کامل بیدار شه و من در تمام این نیم ساعت محو نگاه کردن به این کوچچولوی معصوم و خوردنی می شم و دلم می خواد درسته قورتش بدم. وقتی چشماش رو ریز می کنه و بهم می خنده از خوشی سرمست می شم و همه خستگیهام یادم می ره.

وقتی بی قراری می کنه و همین که بغلش می کنم و قربون صدقه اش می رم آروم می گیره قند تو دلم آب می شه... باباش که داره می ره سر کار معمولا خانوم خانوما تو بغل من داره شیر می خوره و باباش قربون صدقه اش می ره همین که بوبی خداحافظی می کنه و دور می شه تا جایی که می تونه سرش رو بر می گردونه و با چشماش باباش رو دنبال می کنه و اینجاست که بابای مهربون دلش رو می ذاره پیش دخترش و از روی اجبار می ره سر کار...

پینوشت- دیشب وقتی برای بار بیستم عمه گرامی با شوخی فرمودن: مانا جون اینها بلد نیستن از تو مواظبت کنن همش تو رو اذیت می کنن خیلی آروم ولی جدی گفتم عمه من از این حرف شما خیلی ناراحت می شم. ایشون هم با زبان بچگانه گفتن آخه این دختر خیلی ناز داره. من هم با همون لحن قبلی گفتم بله معلومه که ناز داره و بحث تموم شد. امیدوارم دیگه این حرف رو نشنوم چون خیلی زور داره برام. خودم خیلی احساس آرامش می کنم... (این حرف اگه از دهن مامان خودم هم دربیاد دیوونه ام می کنه ربطی به روابط مادرشوهر و عروس نداره)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 13:28  توسط نازبانو | 
اومدم اعتراف کنم دهنم سرویس شده. شما نوزاد دیدین که در طول شبانه روز حدود دو ساعت از مامانش بیشتر بخوابه و همش می می به دهن باشه؟ اگه ندیدین من بهتون بلیط می فروشم بیاین مانای ما رو ببینین. بهای بلیط هم نگهداری از مانا به مدت یک ساعت بدون درخواست احضار من برای دادن شیره... هر کی می خواد بسم الله....

پس از چند فقره آبغوره گیری از شدت عجز امروز نشستم و با خودم تکلیفم رو معلوم کردم. اون طفل معصوم که نمی خواسته بیاد به این دنیا ما به زور آوردیمش پس چشمم کور باید اگه در حال مردن هم هستم به روش بخندم و با عشق ازش نگهداری کنم... در ضمن برای تقویت روحیه خودم هم حتما حتما امشب باید بریم بریم یه دوری بزنیم با ماشین

در راستای اینکه ببینم فقط من اینجوری کم آوردم یا بقیه هم همین احساسات رو تجربه کردن رفتم سراغ آرشیو شیلا(بهشت کوچک) شهریور ۸۷ رو خوندم و امیدوار شدم. چون به نظرم شیلا خیلی خیلی مامان خوبیه اول از همه رفتم سراغ اون... وقتی دیدم شیلا هم حالات من رو تجربه کرده یه نفس راحت کشیدم... مرسی شیلا جون که خوشیها و سختیهاش رو کنار هم نوشتی...

آخر هفته بوبی سه روز کامل سر کاره یعنی تا نصفه شب!!! دعا کنین من زنده بمونم...

من می تونم خستگی رو تحمل کنم ولی وقتی گریه بچه از یه حدی بیشتر می شه نگران می شم نکنه چیزیشه که من نمی فهمم. اون وقته که تمام حرفهای تسلی بخش!!!! اطرافیان تو ذهنم رژه می ره... حتما شیرت کمه... غذا خوب نمی خوری... پوشکش رو سفت بستی... شاید یبوست داره و هزار تا فکر و خیال دیگه... اینه که به نظرم وجود اطرافیان با انرژی مثبت خیلی تو روحیه مادر موثره یعنی من اگه بوبی رو نداشتم تا حالا یه بلایی سر خودم آورده بودم...

وسط ین نگرانی ها چیزی که بهم آرامش می ده جمله ایه که دوستم بهم گفته: مانا قبل از این که بچه من باشه بنده خداست و خدا خوب ازش مواظبت می کنه... من هم این وسط همه تلاشم رو می کنم. دعا کنین مادر لایقی باشم...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 19:19  توسط نازبانو |