![]() |
![]() |
|
| شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو |
|
خب تا اینجا حس مادری برای من این معانی رو داره:
یعنی یاد بگیری یک دستی صبحونه بخوری چایی بریزی وبلاگت رو آپ کنی وبلاگ بخونی لباسها رو از روی جا رختی برداری و هزارتا کار دیگه... به هم اطرافیانت دوهزار بار توضیح بدی که شیرت کم نیست. بچه رو تازه عوض کردی. بچه گرسنه اش نیست. گرمش نیست سردش نیست فقط دلش درد می کنه قطره اش رو هم خورده و هیچ مشکلی نداره. یعنی اینکه از صبح تا شب که باباش بیاد یکبار وقت کنی بری دستشویی. یعنی اینکه اگه لطف کنه و دلش درد نکنه و یک ساعت در طول روز بخوابه تو بدویی بری ظرف بشوری یه چیزی واسه شام سرهم کنی مولتی ویتامینت رو بخوری لباساش رو بریزی تو واشر لباسای قبلیش رو اتو کنی و اگه بیدار نشده بود یه تلفن بزنی به باباش و بگی اوضاع مرتبه. یعنی اینکه با هر صدایی که ازش درمیاد بیدار شی و نگاش کنی یعنی بعد از اینکه حداقل یک ربع بعد از هر وعده شیر خوردن راهش بردی و پشتش زدی صدای باد گلوش برات دلنوازترین آهنگ دنیا باشه که آخیش! دل درد نمی گیره... (از توضیح باقی صداها به علت مشکلات اخلاقی معذوریم) یعنی اینکه یک شب نتونی سرت رو بذاری بخوابی تا صبح... یعنی اینکه اگه باباش نباشه از بیست و چهار ساعت دست کم دوازده ساعت بغلت باشه و شیر بخوره یعنی اینکه وقتی داری از خستگی از پا درمیای یه لبخندش تمام دنیات رو روشن کنه یعنی وقتی به صورتش نگاه می کنی فکر کنی خوشبخت ترین آدم روی زمینی که این فرشته رو داری یعنی وقتی بغل باباشه و سرش رو گذاشته رو شونش از خوشحالی داشتن این دونعمت بزرگ اشک تو چشمات جمع شه خدایا به خاطر این حس قشنگ مادری هزاران هزاربار شکرت. به من توان و لیاقت این رو بده که مادر خوبی براش باشم و از این غنچه بهشتی خوب مراقبت کنم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 15:7 توسط نازبانو |
|
|
دخترم بعد از ۱۹ روز شناسنامه دار شد. همون روز از صبح تا ساعت ۲ نیمه شب از دل درد نخوابید. عصر همون روز رفتیم دکتر برای بار دوم وزنش ۳۴۵۰ و قدش ۵۲ سانت شده بود. دکترش هم گفت دل درداش طبیعیه و باید تحمل کنین.
صبح روز بیستم دخترم برای اولین بار وقتی باهاش حرف می زدم و قربون صدقه اش می رفتم بهم خندید. عصرش هم به باباش خندید. امروز هم که روز بیست و یکمه از صبح دل درد داشت. یک ساعت پیش بردییمش حموم و تو حموم خوابید الان هم هنوز بیهوشه که من اومدم سریع اینها رو بنویسم و برم. از تبریک همتون خیلی خیلی ممنون. ببخشید که نرسیدم تک تک بیام ازتون تشکر کنم. ففلم اون روز که زنگ زدی دخترکم در اوج بی تابی از دل درد بود. به محض اینکه بتونم بهت می زنگم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 20:43 توسط نازبانو |
|
|
دخترکم اومد. شیرینم اومد. جمعه پنجم تیر هشتاد و هشت ساعت هفت و هفت دقیقه صبح با وزن سه کیلو و قد ۴۷ سانت به دنیا اومد و شد همه زندگی ما...
همون پنج شنبه که پست قبلی رو نوشتم تا ساعت یازده شب تنها بودم و قرار بود مامان و بابا فردا شب برسن. یازده شب بوبی اومد و تا شام خوردیم ساعت شد دوازده. من رفتم که بخوابم و بوبی بیدار موند که کار کنه. ساعت دو صبح بود که با احساس اینکه یه مایع گرم ازم خارج می شه بیدار شدم و نمی دونم چرا انقدر ترسیده بودم فکر کردم خونریزی کردم و بلند بلند بوبی رو صدا می زدم. رفتم دستشویی و دیدم نخیر کیسه آب پاره شده یهو دلم آروم شد. بوبی رو صدا کردم و گفتم من یه دوش می گیرم بعد بریم بیمارستان. خیلی هم حالم خوب بود نه درد داشتم نه استرس. فقط داشتم دخترکم رو تصور می کردم که تا چند ساعت دیگه میاد. خلاصه دوش گرفتم و اومدم بیرون دیدم بوبی لباس پوشیده و تمام وسایل رو هم جمع کرده. به زور فرستادمش ریشش رو بزنه و برای این که اون هم استرس نداشته باشه ی خورده قر دادم. خلاصه ما ساعت سه صبح رسیدیم بیمارستان. ماما اومد و معاینه کرد و گفت چون درد نداری و وضعیت اورژانس نیست بخواب تا ساعت هشت صبح که دکتر بیاد و بری اتاق عمل. ماما رفت و من و بوبی تنها شدیم. از ساعت چهار صبح کم کم دردها شروع شدند و ساعت پنج صبح خونریزی و دردهای وحشتناک که فاصله بینشون هی کم و کمتر می شد. اولش با فشار دادن دست بوبی تحمل می کردم ولی بعد انقدر شدید شد که بوبی رفت ماما رو صدا کرد و اون هم زنگ زد به دکترم و ساعت شش و نیم صبح دکترم رسید. بعد از عملیات خطیر سوند گذاری و روبوسی با بوبی رفتم اتاق عمل. دکترم تمام مدتی که پشتم رو برای اپیدورال شستشو می دادن دست رو گرفته بود و باهام حرف می زد. نه استرس داشتم و نه دیگه از درد خبری بود. حتی فرو رفتن سوزن اپیدورال رو هم احساس نکردم. بعد دراز کشیدم و یه پارچه سبز جلوم آویزون کردن و دکتر بیهوشی دائم باهام حرف می زد و حالم رو می پرسید. اولش حالت تهوع شدیدی داشتم که سریع یه چیزی به سرمم اضافه کردن که حالم خوب خوب شد. بالاخره یه فشار و بعد یه کنده شدن احساس کردم و دکتر بیهوشی گفت دخترت اومد. گفتم فهمیدم پس چرا گریه نمی کنه؟ که همون موقع زد زیر گریه. دکترم هم می گفت ببین چقدر مو داره و آوردش بالای پرده و من دیدمش. دکتر بیهوشیم گفت ساعت دقیقا هفت و هفت دقیقه است.بعد آوردنش کنار صورتم و درست دیدمش. من و دخترم با هم گریه می کردیم. از اتاق عمل بردنم ریکاوری و بعد هم بخش. عمه و بابای بوبی و برادرم اومده بودن. با مامان و بابام تلفنی صحبت کردم و گفتن تا شب خودشون رو می رسونن. پمپ اپیدورالم قرار بود تا ۲۴ ساعت بهم وصل باشه و هر وقت درد داشتم دکمه اش رو فشار بدم تا یه مقدار مسکن بهم تزریق شه. دخترم رو آوردن تو بخش و بهش شیر دادم. خیلی کوچولو و ناز بود. بقیه اش رو دیگه خلاصه می گم بعد از دو روز اومدیم خونه و من حالم خیلی خوب بود دردم انقدر کم بود که همه تعجب کرده بودن. دخترم تا روز چهارم تمام شب رو در حال خوردن بود و من داشتم تلف می شدم از خستگی. روز چهارم رفتیم برای آزمایش غربالگری و واکسن ب ث ژ و کنترل زردی. دخترکم پاهاش عرق سوز شده بود و زردیش هشت و شش دهم بود که دکتر گفت جوشهاش عفونی شده و باید خیلی مواظبش باشیم. من هم که از ترس داشتم می مردم گفتم ترجیح می دم بستری بشه تا ازش خوب مراقبت کنن. خلاصه دو روز هم با دخترکم بیمارستان خوابیدیم. دخترکم زیر نور هم موند تا زردیش کم شه. از اون دو روز خیلی بد که بگذریم بقیه روزهای بودن با دخترم خیلی شیرین بود. مامانم امروز صبح رفتن و اوین روز زندگی سه نفری ما شروع شد. ناف دخترکم روز هفتم افتاد. اولین بار روز ششم مامانم زیر شیر دستشویی حمومش کرد و دومین بار باباش و من به روش متمدنانه شستیمش. روز یازدهم به خاطر دل درد شدید بردیمش دکتر که وزنش ۳۲۰۰ و قدش ۵۰ سانت شده بود و دکتر گفت رشدش خوبه و تا روز بیستم هم باید دل درداش رو تحمل کنیم و دارو نباید بخوره. دخترکم غیر از وقتایی که دلش درد می کنه خیلی آروم و خانومه. از روز دوم تو بیمارستان که باهاش حرف می زدم ساکت می شه و با دقت نگاه می کنه. خلاصه که من هم مامان شدم. شبها از خواب بیدار می شم که عوضش کنم و بهش شیر بدم باورم نمی شه که این منم که بچه دارم. با کوچیکترین صداش بیدار می شم و این برای خودم هم قابل باور نیست. باباش برای دخترش هلاکه. راه می ره و قربون صدقه دخترش می ره. از وقتی می رسه خونه بغلش می کنه تا وقتی که می خوابه. خلاصه دنیای ما با اومدن مانا شیرین شده... سعی می کنم از این به بعد زودتر بیام. موقع به دنیا اومدن دخترم برای همه دعا کردم. به خصوص برای مریسام عزیزم... الانه که دخترم بیدار شه واسه همین غلط املایی ها رو ببخشید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 16:34 توسط نازبانو |
|
|
دخترکم کمتر از سه روز دیگه میاد.
مامان و بابام فرداشب می رسن و من امشب اینجور که بوش میاد حالا حالاها تنهام... خونه با همکاری خانومی که قراره فعلا هر هفته بیاد تمیز شده. یخچال و فریزر رو هم پر کردم. وسایل دخترکمون رو چیدم. لباساش هم شسته شده و بخار داده شده. منتظرم بی صبرانه منتظر ورود دخترکم... این روزا بوبی خیلی کلافه است. خیلی... هم به خاطر جریان سیاسی فعلی هم به خاطر کارش. دقیقا همین آخر هفته رو همش سرکار بوده. همه همکاراش به خاطر اینکه شبکه اینترنتشون مشکل پیدا کرده و باید یه سری گزارش رو حتما بفرستن رفتن دوبی و بوبی به خاطر وضعیت من نتونسته بره و از همین جا با همین اینترنت شل و ول باید کار کنه... به هرحال این هم فردا تموم می شه.... دوشبه که یه دردایی میاد و میره فکر کنم دخترمون هم خسته شده از اون تو موندن... نمی دونم چه حسیه ولی همش یه جوریم... نگرانم ولی نمی دونم نگران چی!!! دقیقا همون اضطرابی رو دارم که پای سفره عقدم داشتم. بعد از چند سال تلاش برای راضی کردن اطرافیان به این ازدواج درست لحظه هایی که اون همه انتظارش رو کشیده بودم چنان اضطرابی داشتم که لرزش بدنم رو همه اطرافیان متوجه شدن... الان هم همون حس رو دارم... نگرانم ولی می خوام از تمام این لحظه ها و لحظه های بودن با دخترکم لذت ببرم! به خودم قول دادم و به بوبی و مامانم سفارش کردم دائم بهم یادآوری کنن که این روزا دیگه تکرار نمی شه و باید قدرش رو بدونم. امروز دوستم اومده بود پیشم. شش ماهی می شه که ازدواج کرده کلی کله پاچه بار گذاشت (معلومه مال کی رو دیگه!!!) من هم برای این که بهش بگم طبیعیه و حل می شه از مال خودم مثال می زدم و می گفتم که با مرور زمان کمرنگ و کمرنگ تر می شه. این بحث شیرین حدود دو ساعت طول کشید... موقع رفتن گفت اگه شب تو بیمارستان مامانت خسته بود من پیشت می مونم ! که گفتم نه قربونت دخترم تا زبون باز کنه شروع می کنه به غیبت کردن از مادر شوهر از بس ما ارادت داریم خدمت این عزیزان!!!! هنوز نرفتم ابروهای پاچه بزیم رو بردارم. خیلی خونسردم نه؟؟؟؟ آخه دکترم خیلی با اطمینان گفت تا یکشنبه خودش نمیاد اینه که من هم گذاشتم شنبه برم دنبال این کارها.... امیدوارم قبل از رفتن به بیمارستان یکبار دیگه بتونم آپ کنم. برامون دعا کنین. خیلی... اگه بدونین چه لوس نازک نارنجی ای شدم این روزا....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 21:12 توسط نازبانو |
|
|
هر روز هر روز می شنوم که چی به سر ندا و نداها اومد... دلم غوغا است. نمی دونم باید گریه کنم یا بشینم و به چند روز آینده که دخترکم رو درآغوش می گیرم فکر کنم و بخندم... دیروز و پریروز از شدت اضطراب حالت تهوع گرفته بودم. از صبح چندبار دراز کشیدم و حسابی گریه کردم ولی دلم آروم نمی شه... دیگه دنبال اخبار از این سایت به اون سایت نمی رم... هر چیزی که به گوشم می رسه می شنوم و سعی می کنم بغضم رو فرو بدم... برادرم که کلا اهل سیاست و این جور بازی ها نیست هفته پیش که با دوستاش از دانشگاه بر می گشته باتوم خورده. اومده فرار کنه که پاش گرفته به بلوک های سیمانی و ساق جفت پاهاش داغون شده... فقط به خاطر اینکه داشته از دانشگاه بر می گشته کتک خورده... حالا از اون روز تا حالا توی این راهپیمایی ها شرکت می کنه و با نفرت راجع به ... حرف می زنه!!! چند نفر رو اینجوری می شناسیم؟؟؟ باز هم و باز هم می گم خوشحالم که جوونهامون انقدر غیرت و شهامت دارن. پشیمون نیستم که رای دادم چون دارم می بینم که دنیا داره نگاهمون می کنه و صدای اعتراضهامون رو می شنوه. اگه اینها که تظاهرات خاموش دارن سوسولند هزار آفرین به همین سوسولها... لااقل تونستن به گوش همه برسونن که رایشون چی بوده... یه حرکتی کردن! نشستن تا یکی دیگه از اون سر دنیا بیاد براشون کاری بکنه و حقشون رو بگیره. صدای الله اکبر شبونه برام خیلی معنی دارتر شده... امروز دکتر بودم تاریخ زایمان همون هفتم تیره... همه چی نرماله و دخترک ۳۱۲۰ گرم وزنشه. درست سی و هشت هفته و دو روزه است. نامه پذیرش بیمارستان رو گرفتیم و اومدیم. شش روزه دیگه دخترکم میاد... برام دعا کنین خیلی....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 16:27 توسط نازبانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|