![]() |
![]() |
|
| شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو |
|
سلام علیکم امروز و شاید دفعه بعد یه خورده نخودچی خورون داریم در باب آدم های محترم! اول از سرایدار ساختمون بگم ... آقای سرایدار هفته ای یکبار پله های ساختمون 8 واحدی رو تی می کشن... همین!!!! توی یک خونه 65- 70متری در همین ساختمون با خانوم و دوتا بچه شون مفت و مجانی زندگی می کنن و ماهی 50 هزارتومان هم دریافت می کنن. توی تاکسی تلفنی هم کار می کنه(جهت اطلاع عرض می کنم ما خونمون 85 متره و داریم ماهی 400 تومن کرایه می دیم و 30 میلیون هم پول پیش دادیم) آقای سرایدار ما رو که می بینن دست از کار می کشن و بر وبر ما رو نگاه می کنن که بهشون سلام کنیم. بوبی هم به مدیر ساختمون می گه که اومده و به ما اینا رو گفته (معلوم شد چون تنها واحد اینجا که مستاجره ماییم آقا و خانومشون داشتن ما رو تربیت می کردن که ما یه وقت بهشون کاری چیزی نگیم که شان و شئوناتشون نازل شه خلاصه دیشب به بوبی می گم بیا بریم زنگ در خونشون رو بزنیم بگیم بابام جان این از همون مورداییه که می گن تو این دوره و زمونه اگه سر کسی سوار نشی سوارت می شه و این داستان حالا حالاها ادامه داره... یاد پدربزرگ خدابیامرزم میفتم. باغ مرکبات داشت. با همه خوش اخلاق بود ولی با کارگرای باغ خیلی بداخلاقی می کرد. ما که اون موقع بچه بودیم خیلی ناراحت می شدیم وقتی سر کارگرا به خاطر موضوعات کوچیک داد می زد و اون همیشه می گفت اگه الان سرشون داد نزنم پس فردا از پسشون برنمیام.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:41 توسط نازبانو |
|
|
خب دوباره اومدم...
دیروز به شدت بی حال و کسل شده بودم. همسر گرامی هم حدود ساعت ۹ شب رسید خونه... شام خوردیم و بعد رفتیم سوپر و ۱۱۸۰۰ تومان خرید کردیم. بعد من شنگول شنگول بودم... خل شدم نه؟؟؟؟ پریروز که از دکتر برگشتیم یه چیز مسخره پیش اومد که ... بزار تعریف کنم. از دکتر که برگشتیم من ناهار نخورده بودم نیمرو درست کردم و با پنیر و گوجه و خیار با بوبی مشغول خوردن شدیم که تلفن زنگ زد. هی من به اون گفتم بردار هی اون به من گفت بردار مامانته... خلاصه من برداشتم یه موجود مذکر (واقعا نمی تونم بگم آدم) از اونور همیجور که نفس نفس میزد یه چیزی گفت که من نفهمیدم. من گفتم با کی کار دارین؟ که شروع کرد یه حرفهایی زدن که من داشتم از خجالت می مردم. قطع کردم که بوبی گفت کی بود؟ گفتم مزاحم. گفت چی گفت؟ حالا من با یادآوری حرفهای اون احمق تمام پوست سرم داغ شده و عرق کرده بود گفتم هیچی مزخرف می گفت. ( تازه نمی تونستم از خجالت به بوبی نگاه کنم) دوباره تلفن زنگ زد و اینبار بوبی رفت جواب داد. من با خودم گفتم الان قطع می کنه که دیدم نه خیر مثل اینکه باز هم داره مزخرف می گه چون شوهر صبور من که کلا صداش از یه حدی بالاتر نمی ره شروع کرد به داد زدن و تهدید کردن. بعد چند دقیقه هم تالاپی گوشی رو کوبید سر جاش!!! دو تا موضوع برام جالب و یه خورده هم عجیب بود. اول این که من برای چی باید انقدر خجالت بکشم؟؟؟ یکی دیگه یه حرف مفتی زده اونوقت من از خجالت نمی تونستم سرم رو بیارم بالا تو صورت شوهرم نگاه کنم. تازه شوهرم هم آدم کاملا منطقی ایه و اصلا اهل گیر دادن نیست که چی بود و کی بود و برای چی زنگ زد و از این حرفها... دوم هم اینکه کلا انقدر همیشه بوبی تو این زمینه ها راحت برخورد می کنه که من بهش لقب دیب دمینی ( همون سیب زمینی خودمون) رو داده بودم. اما اون هم پای تلفن همچین داد می زد سر اون احمق و تهدیدش می کرد که برام قابل تصور نبود این همون دیب دمینیه منه... تازه تا چند دقیقه بعدش هم حرفهای بیب! نثار اون احمق می کرد... شما همچین تجربه ای داشتین؟ واکنش خودتون و دیگران چی بوده؟ به نظرتون این احساس شرمندگی و خجالتی که من داشتم از چی ناشی می شه؟؟؟ این همون خصلت زن ایرانی بودنه یا من کلا خودم رو تو هر موقعیت ناجوری که پیش میاد مقصر می دونم و باید حالا حالاها رو خودم کار کنم که اصلاح شم؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:36 توسط نازبانو |
|
|
سلام سلام...
هفته پیش مامان و بابام اومده بودن و کلی بهم خوش گذشت. سرم هم حسابی شلوغ بود این بود که این ورا آفتابی نمی شدم. دیروز صبح مامان و بابا رفتن و بعد از ظهر هم من وقت دکتر داشتم. رفتیم و دخترک رو دیدیم البته نه درست و حسابی ولی خب از هیچی بهتر بود. سکسکه می کرد و یه لگد هم حواله دکتر کرد. دکتر می گه بچه درشتیه. حالا چاقی و گندگی خودم کم بود باید غصه چاقی بچه ام رو هم بخورم!!!! انقدر چیزی ننوشتم حرفم نمیاد...از رها و یلدا و فرناز هم که خبری نیست. همه روزه سکوت گرفتن... دلم برای پستهای شاد و پر انرژی همشون تنگ شده سعی می کنم تند تند بیام که حرفم بیشتر بیاد....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:56 توسط نازبانو |
|
|
سلام به همگی...
اومدم اخبار این چند روز رو بگم و برم.... جمعه که تولد بوبی بود و خودش سرکار بود و ما هم کف کرده بودیم. شب دو تا از دوستاش اومدن و خوشبختانه خودش هم هشت و نیم رسید و شب خوبی شد. حاشیه مراسم اون شب: یکی از دوستاش که مجرده و کلا هر حرفی از دهنش دربیاد می زنه پای تلفن یه چیزی گفت و من هم برای اولین بار بدون این که ذره ای احساس ناراحتی کنم بهش فهموندم که مواظب حرف زدنش باشه... ( این جزء خواسته هام از خدا بوده) انقدر احساس خوبی داشتم که خدا می دونه اینجوری عوض اینکه من هم حرف مفت بشنوم هم کلی غصه بخورم جواب حرف ابلهانه اش رو دادم حالا اون یا غصه می خوره یا یاد می گیره که درست حرف بزنه... دیروز هم بوبی به خاطر این که دو روز تعطیل رو سرکار بود نرفت شرکت و با هم رفتیم یه خورده خرید کردیم برای شب که عمه اینا می خواستن بیان. باز هم در ادامه همون خواسته هایی که از خدا داشتم و تصمیم گرفته بودم که به خودم فشار نیارم همون یه غذا رو درست کردم و قبل از اینکه مهمونا برسن از بوبی خواهش کردم که به مامانش بگه با کفش وارد اتاق ما نشه. اون هم خیلی راحت و منطقی گفت باشه و همین که مهمونا وارد شدن گفت لطفا کفشتون رو دربیارین. ( علت اصرارم این بود که تخت و کمد دخترکمون رو دیروز آوردن و عمه اینا می خواستن بیان تو اتاق و ببیننش و با کفش شوهرکم خودش رفت از طرف من برای خودش کادوی تولد خرید همون اره عمودبر!! کلی هم بابتش خوشحاله. من هم از خوشحالیه اون خوشحالم. تخت و کمد دخترک خیلی خوشگل شده. از دیشب تا حالا هی تصورش می کنم اون تو و کلی حال می کنم. دیروز عصر آوردنش و گذاشتیمش تو اتاق خودمون! برای اینکه جا بگیره هم مجبور بودیم کلی وسیله جابجا کنیم که بوبی و برادرم مشغول شدن. نهایتا کمر بوبی گرفت و مچ برادرم آسیب دید!!! فردا شب یه سری دیگه دوستامون میان برای تولد بوبی با پسر کوچولوشون! خدایا به خاطر این که شوهر منطقی و فهمیده ای دارم هزاربار شکرت می کنم... به خاطر این همه صبوری و متانتش شکرت می کنم و دعا می کنم همیشه سلامت باشه!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:56 توسط نازبانو |
|
|
می بینم که همه تو خونه هاتون ور دل هازبندان گرامی یا مهمونی و گشت و گزار به سر می برین و دارین خوش می گذرونین (یعنی امیدوارم همه تون اینجوری باشین) اما من امروز تنهام یعنی برادرم اینجاست ها ولی شوهرم که نیست یعنی من تنهام دیگه
خب نک و نال بسه!!! قراره که فردا شب مامان و بابا و برادرش و پونه و برادر من بیان خونمون و براش تولد بگیریم. من هم قراره فقط یه غذا درست کنم لوبیا پلو!!! مامان و بابام هم تو این هفته قراره بیان هم واسه دیدن ما هم واسه نمایشگاه کتاب!!! ما هم بسی خوشحالیم و با دممان گردو می شکنیم. فردا هم قراره بریم تخت دخترکمون رو تحویل بگیریم بزنیم به تخته از دیروز تا حالا با برادرم دعوا نکردیم. همه با هم بزنین به تخته لطفا توهم دارم همش فکر می کنم الانه که دخترک تصمیم بگیره بپره بیرون. اونوقت از ترس قالب تهی می کنم. از وقتی این حالتم بدتر شده که پریشب رفته بودیم شهروند برای خرید ماهانه گوشت و مرغ و... و بوبی یه نوزاد رو تو بغل مامانش نشونم داد. انقدر کوچولو بود که نگو!!! خیلی کوچولو بود تازه رنگشم کبود بود هنوز! نمی دونم چرا به این کوچولویی بود... از اون موقع ترسم بیشتر هم شده!!! حالا از دیشب هم دو سه بار یه دردایی مثل درد ....(معرف حضورتون هست دیگه) حس کردم خلاصه نور علی النور شدم!!! امیدوارم همش به خاطر تلقین خودم باشه و دخترکم به موقع بیاد!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:46 توسط نازبانو |
|
|
سلام به همه...
امروز می خوام یه خورده از حال و احوال خودم و این دختر خانوم بلا بگم. امروز ما.نا خانوم ما سی هفته اش تموم شده و طبق تاریخی که دکتر داده دقیقا دو ماه دیگه تو بغلمونه! چند هفته ای بود که پنج شنبه ها صبح می رفتیم بانک پول می گرفتیم و بعد میرفتیم دنبال خریدهای خانوم خانوما! غروب با جیب خالی بر می گشتیم. انقدر کیف داره خرید کردن واسه این نی نی گولوها... دیگه خریدهاش کم کم داره تموم می شه... کوچولو موچولوی ما هی داره باعث پیشروی شکم مامانش می شه و شبا همین که دراز می کشیم چنان حرکاتی می کنه که من هی می پرم و بوبی هم می گه داره فوتبال بازی می کنه؟؟!!! دلم می خواد زود زود بیاد و دستای کوچولوشو بگیرم تو دستام. می خوام همه عشقی که دارم و با نگاه کردن بهش منتقل کنم. کوچولوی عزیز من سالم باش... من همه تلاشم رو می کنم که این دنیا هم برات جای قشنگی باشه!!! من عاشق این قلنبگی هاشم که یهو از یه جای شکمم می زنه بیرون و من و باباش رو کلی هیجان زده می کنه. روزهای زندگیمون قشنگ و قشنگ تر شده و امیدوارم با اومدنش از این هم بهتر بشه... فسقلی من! با وجود تمام چیزهایی که می شنویم که حالا بچه که به دنیا بیاد خونه نشین می شین و تا چند وقت بی خوابی می کشین و ... من مطمئنم که تو خیلی آروم می شی و اذیتی نداری... اگر هم داشته باشی با کمال میل در خدمت خواهیم بود!!! روزانه ۱- پست آخر گیلاس خانومی رو خوندم و هنوز که هنوزه توی شوکم!!! روزانه ۲- هفته پیش برای گلدون هامون با بوبی یه طرح جا گلدونی دادیم. پنج شنبه عصر رفتیم پل چوبی و چوب خریدیم و تا وقتی که شاممون حاضر شه آقای خونمون جا گلدونی رو ساخته بود... بسی حال کردیم دوتایی!!! روزانه ۳- تا حالا بال مرغ رو تو مخلوط آبلیمو و سیر و سویا سس خوابوندین. سرخش کنین و بخورین؟ حتما امتحان کنین عالیه می شه!!! در راستای توقف طرح پلو خوری برای جلوگیری از ازدیاد وزن از پیشنهادات شما در زمینه غذاهای بدون برنج استقبال می شه... روزانه ۴- دیروز رفتیم تجریش باقالی و لوبیا استامبولی خریدیم.( متوجه شدین که من نباید برنج بخورم) روزانه ۵- سه شنبه و چهار شنبه دانشگاه بودم. رفتم سایت و هر مقاله ای که دلم می خواست رو دانلود کردم. داشتم عقده ای می شدم از بس که از خونه هر کدوم رو که می خواستم بگیرم می گفت پولیه!!! روزانه ۶- تا حالا شده تولد همسرتون باشه شما هم سر کار نرین هر چی پول بابت تسویه حساب از محل کارتون گرفتین رو هم داده باشین واسه قسط و خرج خونه. ایضا عیدی که دریافت کردین! اونوقت برای تولد همسرتون چکار می کنین؟؟؟ دلم نمی خواد حتی اگه می خوام یه شاخه گل بخرم با پول خودش باشه!!! بنابراین باید یه سری به طلاهای بی استفاده دوران مجردی بزنم و یه فکری برای هدیه بکنم... لطفا نگین که باید قبلا فکرش رو می کردی چون نمی تونم وقتی داره بهمون فشار میاد از لحاظ مالی و من پول دارم خودم رو بزنم به اون راه که به من چه خودش (بوبی) بده... روزانه ۷- پرینت گرفتم از این فصل پایان نامه ام که دارم می نویسمش. هی می خونمش و قربون صدقه خودم می رم. امیدوارم استادم هم راضی باشه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12:46 توسط نازبانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|