تبليغاتX
زندگی نازبانو
شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو
سلام به همه دوستای گل و بلبل

می بینم که همه خونه هاشون تمیز (سلام خانوم خونه) و کاراشون رو کردن و منتظر عید و تعطیلاتن. عرضم به حضورتون که ما تا اینجا همه خریدامون رو کردیم و اینجانب نازبانو هم کوزت پارتی ای به راه انداختم که تا حالا به عمرم همچین کاری نکرده بودم. حالا نیست که خیلی کمر سالمی هم دارم امسال کمدها رو هم ریختم بیرون. چون کمدهامون کمن ما ییلاق قشلاق می کنیم. یعنی لباس تابستونیهامون رو درمیاریم و زمستونیهامون رو می چپونیم در کیسه های وکیوم (خدا خیر بدهد به مبتکرش) هر سال تو اردیبهشت و آبان این کار رو می کردم امسال گفتم هوا گرم شده دیگه. دیشب همه رو جمع کردم. الان هم با دماغ فین فینی نشستم اینجا. دیدین دیشب چه بادی میومد؟؟؟!!!

اما مراسم ابرو برداری ان شا الله فردا انجام می شه...

امشب هم قراره بریم خونه دوستمون که اونها هم به خاطر اینکه یه پسر کوچولوی ناز دارن نمی تونن از خونه برن بیرون. البته شما یک درصد هم این فکر رو به ذهنتون راه ندین که من بچه خوب و مثبتی هستم و به خاطر سر وصدا و بی بی تصمیم گرفتم امسال نرم بیرون. نه جانم! من یک عدد شیر غران بالا سرم دارم که با وجود اینکه خودش خیلی دلش می خواد ترقه بازی کنه ولی رگ محبت پدرانه اش بدجوری فعالیت می کنه و مراسم چهارشنبه سوری امسال رو تحریم کرده. ای بخشکی ای شانس!! تازه بنده قراره که ساعت دو راه بیفتم برم اونجا که یه وقتی خدای نکرده بمبی! زیر پام نترکونن...

از خونه تکونی دونفری امسالمون هم اینو بگم که تا پارسال بوبی می نشست مهپاره میدید و صدای موزیک رو زیاد می کرد و خلاصه از هیچ کدوم از تفریحاتش چشم پوشی نمی کرد تا اینکه صدا و اشک من با هم درآد که آخه نامرد چجوری دلت میاد من اینجا رو بسابم تو رو کاناپه لم بدی و با صدای بلند موزیک گوش کنی.... بعد از اون رگ جنتلمنی می زد بالا و اون هم شروع می کرد به کار کردن ولی اون بغض تو گلوی من که از بین نمی رفت. تا خود سال تحویل می موند و من هی اشک می ریختم. اما امسال گوش شیطون کر خیلی کمک کرده یعنی همچین کف آشپزخونه رو سابیده که احساس می کنم از بس سفید شده همچین جا هم باز کرده و بزرگ شده... شیشه ها رو هم که بدون اینکه اصلا من چیزی بگم خودش تمیز کرده. فقط یک روز کامل که خودش حوصله کار کردن نداشت تقریبا نذاشت من هم هیچ کاری بکنم. خدا رو شکر فقط هم همون یک روز بود.

اما از بی بی که این روزها لگد که می زنه از روی شکم هم معلوم می شه و اولین بار که من اینو دیدم انقدر ذوق کردم که با صدای بلند جیغ کشیدم و نتیجه اش یک چشم غره غرا بود که از بوبیدریافت کردم. آخه دم گوشش جیغ زدم!!!! الان دیگه دلم می خواد زود زود این سه ماه و نیم هم تموم شه و بی بی بپره بیاد بغلمون! البته همین الان نه ها... بچه ام لخت و پتی می مونه خب! تازه اسم هم نداره.... دیروز که داشتم اتاق رو مرتب می کردم شلوارک بوبی رو هم پوشیده بودم که گشاده و توش راحتمیهو چشمم افتاد به تصویرم تو آینه قدی. این شلوارک اومده بود زیر شکمم و تاپم هم رفته بود بالاش و یه شکم قلنبه زده بود بیرون و من تا حالا ندیده بودم که شکمم از نیمرخ چقدر گنده شده... دیدم رفتیم خرید من به عادت همیشه وقتی می خوام از یه جای باریک رد شم خودم رو یه وری می کنم که رد شم بیشتر گیر می کنم ها اصلا فکر نکرده بودم که الان از نیمرخ عرضم بیشتر از تمام رخه...

خب برم به باقی امور کوزتی بپردازم... عید همه هم پیشاپیش مبارک! البته من در ایام عید هم هستم خدمتتون!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:9  توسط نازبانو | 
 

خب هر روز توی روزنامه ها و تلویزیون و رادیو و صدای آمریکا و بی بی سی فارسی (این جاهایی بود که من بهشون دسترسی دارم) دارن فریاد می زنن که وضع اقتصاد تو کل دنیا خرابه و بعدش هم تحلیل و تفسیر که وضع مردم تو ایران هم همینطوره. گرچه هنوز وضع بد اقتصاد جهانی آثار خودش رو تو ایران به اون صورت نشون نداده ولی کارگرهای کارخونه های مختلف رو بیرون می کنن و کارمندای ادارات عیدی هاشون رو نگرفتن و خیلی ها هم هستن که ماه ها حقوق عقب افتاده دارن.

چیزی هم که دارم تو زندگی خودمون می بینم اینه که یه حقوق به نسبت بالای کارمندی داره به زور زندگی دو نفره مون رو می چرخونه. هر بار که می ریم سوپر فسقلی سر کوچه و مایحتاج معمولی رو که نمی شه چیزی ازش رو حذف کرد بگیریم کم کم باید بیست تومن پیاده شیم و این حداقل دوبار در هفته اتفاق میفته (واقعا هیچ اغراقی توش نیست) حالا خرید گوشت و مرغ و میوه بماند. شارژ ماهانه ساختمون و کفش و لباس هم جدا!

همین دیروز نشستم حساب کردم که خریدهایی که تا قبل از سال نو باید انجام بدیم جدا از خرج روزمره یه چیزی حدود ۲۵۰ تومن می شه. تازه خودم به خاطر جثه زیبایی که پیدا کردم و بوبی به خاطر اینکه مامانم از کیش براش لباس آورده به قول قدیمیا رخت عید نمی خوایم.

حالا از اون طرف رفتیم تجریش و می بینم مردم همین طور دارن خرید می کنن. دست همه پر از کیسه های خریده. از در مانتو فروشی که با دیدن قیمتهاش من سرم سوت می کشه به زور می تونی وارد فروشگاه بشی همه هم خرید کردن. چاقاله بادوم آوردن ۱۰۰ گرم ۳۰۰۰تومن و مردم میان و نیم کیلو و دویست گرم می خرن.

می رم گاندی تا شاید از اون دوتا مغازه اولی که لباسهای با قیمت مناسب دارن بتونم یه بلوز واسه خونه به سایز خودم بگیرم. غلغله است. اصلا هم قیمت هاش دیگه مناسب نیست. پارچه فروشیهای عادل هم دارن از جمعیت منفجر می شن! ماشاالله طلافروشیهاشم که پرن...

پس وضع اقتصادی کجاش بد شده... ان شاالله که همه همیشه دستشون واسه خرید باز باشه ولی کجا مردم دیگه قدرت خرید ندارن؟ تو همین وبلاگا بچرخین اکثریت خریدای عید رو انجام دادن... کسی از بی پولی بدون لباس عید نمونده...

می دونم که جامعه آماری که من بهش نگاه کردم قابل تعمیم به کل جامعه نیست ولی چیزیه که من می بینم و نسبت به قبل تغییری توش ندیدم. در ضمن خیلی خوشحالم که اگه مردم با وجود وضع بد اقتصادی حال و هوای جشن نوروز رو فراموش نکردن و خرید سال نو همچنان جای خودش رو داره!

در پایان از صمیم قلب از نمایندگان محترم مج.لس تشکر می کنم که با لایحه هدفمند کردن رایانه ها در این مقطع ت.خ.م.ی اقتصادی خانه ما مخالفت کردند. احتمالا اگه تصویب می شد ما باید قبضهای برق و تلفنمون رو می دادیم بابای بوبی پرداخت کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 16:41  توسط نازبانو | 
سلام به همه دوستای گل و بلبل

پنج شنبه صبح با بوبی رفتیم بازارچه نوروزی ارامنه تو باشگاه آرارات که زیاد جالب نبود. از اونجا رفتیم یه سر خونه عمه و بعد هم تجریش گردی... انقدر کیف داد که نگو... جمعه هم از صبح خونه بودیم و شب رفتیم بیرون یه دوری زدیم.

دیروز هم رفتیم پیش دکی. دختر گوگولانس رو دوباره دیدیم و بنده سه کیلو و نیم نسبت به پنج هفته پیش که اونجا بودم اضافه وزن داشتم. دکی ایندفعه معده دخترمون رو که دفعه قبل من با بینیش اشتباه گرفته بودم درست نشون داد و گفت توش از مایع پره و این نشون می ده که بلعش مشکل نداره که بوبی هم سریع گفت نوش جونش! انقدر دکتر بهمون خندید.

بعد از دکتر هم اومدیم خونه شام قرار بود چاینیز دست پخت بوبی رو بخوریم که زنگ زدیم به دوستامون که بیان دور هم باشیم. خلاصه تا ساعت سه صبح نشسته بودیم و کلی خوش گذشت.

مخاطب خاص داره:

همونطوریکه گفته بودم آقای رئیس تماس گرفتن و هزار جور بهانه آوردن که این جلسه دادگاه فلانه و بهمانه! من هم دیگه عصبی شده بودم بهش گفتم اگه شما فکر می کنین براتون مشکلی پیش میاد من می رم دادخواستم رو پس می گیرم که گفت حالا تا فردا من خبر می دم. همین که قطع کردم به این فکر کردم که من تا حالا از این آدم خیری بهم نرسیده که منتش رو سرم باشه ولی اون هر جا که منفعتش ایجاب کرده زنگ زده و با زبون بازی کارش رو پیش برده. من نیازی به اون بیمه بیکاری ندارم نه اینکه بدم بیاد بگیرمش چون بالاخره به هزارجای زندگی می شه زدش ولی اینکه درمونده اون باشیم نه خدا رو شکر! از اتاق که دراومدم به بوبی هم گفتم که چی گفته اون هم گفت من اگه جای تو بودم همین الان زنگ می زدم و می گفتم که اصلا لازم نیست کاری بکنه... خلاصه من هم زنگیدم و گفتم لازم نیست بیاین و خداحافظی کردم.

از بدجنسی یا هر چیزی که اسمش رو بزارین می گم که خوشحالم به خاطر اینکه دوباره نرفتم اونجا سرکار کو.نش سوخته و همونطوری که حدس می زدم برای دادگاه اومدن دبه درآورده... خوشحالم که انقدر علی رغم این همه هارت و پورت ضعیفه... خوشحالم که انقدر از اینکه من دارم فوق می خونم می سوزه که هر دفعه می گه اون نمره هفتت چی شد؟؟؟(آدم اگه تو دیپلم مونده باشه و عقده خود بزرگ بینی هم داشته باشه اونوقت یه جاییش می سوزه که همه کارمندا تحصیل کرده باشن و اون دیپلم اون وقته که مجبور می شه ادای آدم های خیلی با کلاس رو دربیاره) خوشحالم که توی شرکت تو کار نمی کنم. خیلی خوشحالم... از کثافتی که داره از زندگیت می باره حالم به هم می خوره. کسی که به زندگی زناشویی سیزده چهارده سالش اینجوری پشت پا میزنه (برنامه با گلی) و با دروغ و رشوه و حقه بازی پول در میاره خدا جوابش رو میده... خوشحالم که برای همچین آدمی کار نمی کنم و ازش حقوق نمی گیرم. از اینکه تصورت می کنم که دیروز بعد از اینکه بهت گفتم اصلا لازم نیست بیای دادگاه چجوری سرخ شدی و عصبی لذت می برم... باز هم به قول خودت یه جقله!!! خوب تو رو شناخت... و من موندم تو با این همه هوش و ذکاوت و دانایی که ادعاش رو داری چجوری این جقله ها سر کارت می ذارن!

از مدت ها پیش حدس می زدم که اینجا رو می خونین! اولش خواستم برم یه جای دیگه بنویسم ولی نرفتم چون چیزی برای پنهان کردن ندارم. پس باز هم بخون و گزارش بده همکار سابقا عزیز من و معشوقه حال حاضر آقای رئیس! مردم همه چیز رو می بینن اما همه مثل شما بی شرم نیستن که روابط کثافتتون رو به روتون بیارن!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 13:49  توسط نازبانو | 
 

سلام

اول از همه اینکه دیروز رفتیم سونوی سه بعدی. انقدر همه می گفتن ضرر داره و مایع دور جنین داغ می شه و از این حرفها که ما قبلش با کلی ترس و لرز وقتی دکی جونمون گفت سونوی سه بعدی گفتیم نمی شه انجام ندیم؟ آخه می گن ضرر داره... دکیمون هم گفت از لحاظ پزشکی هیچی ثابت نشده. امواج صوتی که توی سونوی معمولی مورد استفاده قرار می گیره با امواجی که توی سونوگرافی سه بعدی ازش استفاده می کنن هیچ فرقی نداره. تنها فرق سونوی معمولی با سه بعدی در دم و دستگاه کامپیوتریشونه که توی سونوی سه بعدی خیلی عظیم و پیچیده است. گفت سونوی سه بعدی بچه رو از لحاظ ظاهر سطحی بررسی می کنه. نکاتی مثل شکاف کام یا لب شکری یا هر نوع ناهنجاری ظاهری رو نشون می ده که تو سونوی معمولی این امکان با دقت کافی جواب نمی ده و از اونجایی که من و بوبی هم با هم فامیلیم تصمیم گرفتیم اینکار رو انجام بدیم.

خوشبختانه دختر گوگولمون سالم بود. توی اون مدت باز دستاش رو گذاشته بود بالای سرش و لمیده بود. بعد دستش رو کرد تو دهنش و شستش رو می خورد. دو بار هم زبونش رو برامون درآورد. البته من فقط توضیحات آقای دکتر رو می شنیدم و یه خورده مانیتور رو می دیدم. تمام مدت (حدود نیم ساعت) هم غر می زدم که لا اقل یه آینه می ذاشتین من هم می دیدم چه خبره. دکتر هم می خندید و می گفت شوهرت می بینه بعدا برات تعریف می کنه. انقدر حسرت خوردم که دخترم رو درست و حسابی ندیدم. اما اومدیم خونه و پاکت گزارش رو که باز کردیم دیدیم یه سی دی هم توشه کلی عکس و فیلم توشه. خلاصه من از پخش زنده جا موندم ولی بالاخره دختر خانوم رو زیارت کردم.

دوست جونا! من افسردگی گرفتنم هم مثل آدمیزاد نیست. یک ساعت دلم می گیره بعد دوساعت واسه خودم خوشم و می خندم. همش هم دست خودمه. یعنی همون وقتی که تصمیم می گیرم از وضعیت خمودی و کسلی دربیام می تونم یه فکری برای خودم بکنم. پس وقتی می گم حوصله ندارم این به این معنی نیست که مدتیه که حوصله ندارم ممکنه فقط ده دقیقه باشه که دچار این حالت شده ام. اگه وضعیتم بحرانی بود اعلام می کنم بهتون!

راستی آقای رئیس سر کار قبلیم با بوبی صحبت کرده بود که آیا نازبانو می تونه این دوهفته قبل از عید رو بیاد و با ما همکاری کنه. بوبی هم گفته بود باهاش صحبت می کنم و خبر می دیم. به من گفت و کلی فکر کردیم که من شرایطم رو بهش بگم که اون خودش تصمیم بگیره اینکه من بیشتر از ساعت چهار یک دقیقه هم نمی تونم بمونم. وقتی باید برم دکتر به خاطر هیچ احدالناسی نمی تونم وقت دکترم رو کنسل کنم و اینکه به هیچ وجه نمی تونم به خاطر کار شرکت برم بیرون! خلاصه دیروز عصر که تو سونوگرافی بودیم زنگ زد و من حرفام و زدم و گفت نه اصلا کار بیرون نیست و ما این مدت مهمون داریم می خوایم دفتر خالی نباشه و ... من هم گفتم باشه. اون هم گفت حالا می تونی تا سه ماه دیگه با ما همکاری کنی که گفتم معلوم نیست و نمی تونم قول بدم. خلاصه آخرش گفت باشه پس از فردا میای که گفتم من الان نمی تونم جواب بدم شب خبرتون می کنم.

رسیدیم خونه و با بوبی کلی حرف زدیم دیدم من باید شرایطم رو دوباره براش توضیح بدم چون تو همین دو هفته هم من کار دانشگاه دارم وقت دکتر دارم و بالا خره کار پایان نامه ام هم هست. در ضمن اون هم یه آدمیه که اصلا قابل پیش بینی نیست و یه دفعه دیدی ساعت چهار که بخوام برم گفت فلانی می خواد بیاد و بمون یا اینکه حالا یه کار بانکی داریم و کسی نمی تونه بره تو برو و ... ( با اینکه خودش چندبار گفت که کار بیرون نداریم ولی ما مطمئن بودیم که اگه کار پیش بیاد ملاحظه نمی کنه) خلاصه شب باهاش تماس گرفتم و گفتم شرایط من اینجوری و اگه شما مشکلی با این شرایط ندارین من این دو هفته رو می تونم بیام که اون هم گفت یعنی بعد از عید نمیای که من هم گفتم نمی تونم قول بدم چون شرایط پایداری ندارم که اون هم گفت پس هیچی!! از لحظه ای که مطمئن شدم نمی رم یه حس آسودگی و آرامشی دارم که نگو... اصلا از وقتی بوبی جریان رو بهم گفت انگار تو دلم یه چیزی هی بالا و پایین می رفت و آروم نبودم. تنها چیزی هم که باعث شده بود خودم رو راضی کنم که برم این بود که فقط دو هفته اس و اینکه نصف ماه حقوق توی این اوضاع ضایع مالی خوب بود. خیلی خوشحالم که نرفتم. خیلی! بوبی هم از اولش می گفت اول سلامتیت رو در نظر بگیر بعد درست. ما مونده نصف ماه حقوق نیستیم! خلاصه که آقای رئیس باز هم فکر کرده بودن که بنده سابقه کاریم رو پاره پوره کردم و مغز خر خوردم که سه ماه دیگه هم برم سر کار از بیمه بیکاری و حقوق مرخصی زایمانم هم بگذرم... یا شاید هم فکر نکرده بود ولی نتیجه سر کار رفتن برای من همین می شد. حالا هم با اینکه با خوبی و خوشی خداحافظی کردیم فکر می کنم که واسه اومدن به دادگاه برای بیمه بیکاری ادا و اصول دربیاره که اگر هم درآورد اصلا مهم نیست.

یک سال تموم این آقای رئیس با گلی جان(همکارم که یادتونه با هم!!!) خون به جیگر من کردن که بوبی کارهای مالی رو به موقع انجام نداده و ما باید کلی جریمه مالیاتی بدیم! همین چند روز پیش برگ تشخیص مالیاتی رو خود بوبی رفت گرفت. اصلا هیچ مالیاتی براشون نبستن! هیچی! خوشم میاد بوبی همیشه باهاش جوری رفتار می کرد که جرات نمی کرد بهش بگه بالای چشمت ابروئه! ولی از اونجایی که روشون کم نبود هزار بار جلوی من می گفتن! الان دوباره یاد تموم اون کارا افتادم. واقعا خدا رو شکر که نرفتم.

پریشب تولد عمه بود که ما شنبه رفتیم اونجا و کادو را با احترامات فائقه که یک دستگاه ضبط صوت کوچک بود تقدیم نمودیم. ( بابا و مامانم که داشتن می رفتن کیش به بابام گفته بود براش بیاره و بابام که اونجا مریض شده بود نتونسته بود بره خرید. مامانم که اصلا تو این خط خریدا نیست) بوبی که داشت براش جعبه رو باز می کرد گفت مامان ضبطی که می خواستی برای نوار گوش کردن بود یا سی دی؟

عمه جان: این که شما خریدین چی هست؟

بوبی: نوار کاست.

عمه جان با اشاره به کادو: حالا این هم بد نیست.

بوبی: یعنی می خواستی سی دی گوش کنی؟

عمه جان با افسوس: حالادیگه...

(به جون خودم عمه خانوم حتی نمی دونه پشت و روی سی دی کدومه!) از اون طرف کادوی پونه اینا رو باز کرد که براش جاروی شارژی دسته بلند گرفته بودن. پونه که داشت براش توضیح می داد این چیه و به چه دردی می خوره هم عمه خانوم فرمودن من که جارو برقی دارم! و بدین نحو از پسران و عروسهای خود تشکر نمودن! ولی دیگه بی خیالش شدم. من که نمی تونم این آدم رو توی هفتاد و دو سالگی عوض کنم. همینه دیگه...

خوبیم و خوشیم. شکر خدایا!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 15:52  توسط نازبانو | 
خب از صبح که پا شدم سرم سنگینه گلوم همچین بگی نگی درد می کنه. بوبی هم که رفته سر کار و تنهام. حوصله پایان نامه ام رو هم ندارم.

یه چند قطره اشک ریختم و بعد یه لیوان شیر گرم خوردم. گلوم بهتره ولی حال و هوای سرماخوردگی هنوز هست. زنگ زدم به بوبی. اون هم حالش خوب نبود و من بعد از حرف زدن با اون بدتر شدم. دخترم چندتا لگد حسابی بهم زد. یعنی چی که من افسرده ام... چشمم افتاده به خودآموز زبان فرانسه. همون که نصفه کاره ولش کردم. همه همه روزی ۱۵ دقیقه می بایست می خوندمش. یادم میفته که چقدر دلم می خواست برم کلاس زبان و به خاطر ساعت کاریم نمی تونستم.

یعنی چی؟ من چمه؟ یعنی چی که هورمونها به من غلبه می کنن؟ من نمی زارم. دخترکم چه گناهی کرده گیر یه مامان خل و چل افتاده. از صبح که از خواب پا می شم تمام وقتم به جمع و جور خونه و آشپزی و وب گردی و جمعا یه ساعت کار رو پایان نامه می گذره. یعنی چی؟ الویت هام رو فراموش کردم انگار... اگه برنامه داشته باشم اینجوری نمی شه. تقویمم رو آوردم کنار دستم. برنامه روزانه جمع و جور خونه زبان فرانسه  آشپزی وبگردی پایان نامه زبان انگلیسی.

توی هفته های بعدی هم شرکت تو جلسه دفاعیه دوستم. خرید خوراکیهای عید. جلسه دادگاه برای بیمه بیکاری. وقت دکتر. سونوی سه بعدی. خرید عیدی. کارگر برای نظافت.

می شه لطفا کسی اگه کارگر خانوم سراغ داره معرفی کنه؟؟؟؟

حالم خوبه!  یعنی خیلی بهترم. همین الان شروع می کنم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 15:31  توسط نازبانو | 
سلام به همگی! خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟

امروز از اون روزاست ک اصلا حوصله ندارم ولی هی می خوام سر خودم رو شیره بمالم که حالم خیلی هم خوبه...

از سه شنبه با بابام رفتم شمال و پنج شنبه بوبی اومد و جمعه با هم برگشتیم. خیلی خوب بود. با مامانم کلی زیر این بارونهای ریز پیاده روی کردیم و حرفیدیم. موهامو کوتاه کردم و خدا رو شکر بوبی هم خوشش اومد. رفتم مامان بزرگ و خاله و عمو و عمه ام رو دیدم. فقط بدیش این بود که مامانم بیشتر از بوبی بهم گیر میداد این کار رو نکن. با جوراب از پله ها بالا و پایین نرو.(آخه آدم عاقل می خواد بره توالت طبقه دوم به نظر شما هر دفعه جوراباش رو درمیاره اون هم من که الان هر یک ساعت یکبار باید خدمت دبلیوسی برسم) رو دسته مبل نشین. چرا مثل آدم نمی شینی؟ انقدر پلو نخور گوشت بردار. انقدر نمک نخور. دیگه روز آخری می خواستم بگم مامان جان زشته همش نگات به لقمه منه ها!  موقع برگشتن هم تو راه یک برفی میومد کل عقده برف و بارون امسالم رفع شد!

یک کیلو و نیم در عرض سه هفته چاق شدماین دفعه برم دکتر پوستم رو می کنه. خوب شد اون سه ماه اول چهار و نیم کیلو کم کردم وگرنه الان ترکیده بودم. در کل از اول تا الان یک کیلو چاق شدم. البته بگم از شروع بارداری در چاقترین وضعیت سالهای اخیر بودم. شکمم هر روز گنده تر از روز قبل می شه. دیگه چکمه ام رو بوبی پام می کنه و درمیاره. دخترکم برام دلبری می کنه و پشتک می زنه. نمی دونم خیالاتی شدم یا واقعا اینجوریه. هر وقت دلم می گیره یا اضطراب دارم شروع می کنه به تکون خوردن برداشتم هم اینه که می خواد بگه من هستم غصه نخور! انقدر کیف می ده! واقعا همه چیزای منفی از دلم می ره! هفته دیگه باید برم سونوی سه بعدی.

ولنتاین ما با یک دسته گل و یه دونه از این بادکنکا که توش با هلیم پر شده و ولش می کنی می ره هوا سپری شد. بادکنکم شکل هپی فیسه. من هم که نه پول دارم و نه از خونه بیرون می رم هیچی نگرفتم. حتی هیچ برنامه خاصی تو خونه هم نزاشتم چون بابام و برادرم خونمون بودن. یعنی اونروز تا عصر اصلا یادم نیومد که ولنتاینه. ( احساساتم رو می بینین چه فوران می کنه؟) گفته بودم که تغییرات عجیبی کردم. خیلی هم از این بابت خوشحالم. اصلا یعنی چی که من خودم رو واسه هر مناسبتی تیکه پاره کنم؟  البته اصلا نگران بوبی نباشین که با یه همسر خشک طرف شده بعد از هفت سال! چون من هر سال واسه هر مناسبتی خودم رو می کشتم و سورپرایز و فضای عشقولانه و از این حرفها... ولی بوبی خیلی آروم یه دسته گل! یه شام توی یه رستوران خوب! برای تولدام هم که خیلی بی مزه زرتی ازم می پرسه چی می خوای بریم بخریم؟ من سلیقه تو رو نمی دونم! یا اینکه رفتیم مسافرت و کادوی من حساب شده... پس تازه شدیم عین هم! پس فردا هم سالگرد عقدمونه! البته من فکر می کردم امروزه ولی بوبی یادآوری کرد که می تونی لااقل توی حلقه ات رو نگاه کنی! این یکی که تاریخ رو دو روز اشتباه کردم برای خودم و بوبی خیلی عجیب بود. با چشمای گرد نگام می کرد بعد هم گفت خدا رحم کرد من تاریخ رو اشتباه نکردم یکی بیاد به بوبی بگه یادش نره بی بی که به دنیا اومد واسم کادو بخره!!!!!خیلی پر رو ام نه؟؟؟؟

حالا واسه پس فردا یه فکری می کنم!

دیروز پروپوزالم تصویب شد. من همچنان در فصل دوم پایان نامه به سر می برم. حالا نمی دونم چرا اصلا دلم نمیاد سرهم بندی کنم. آنچنان دقتی پیدا کردم که خودم هم موندم. می گم خدا جون این تغییرات رو زودتر توی من ایجاد می کردی! اگه می دونستم حاملگی اینقدر بار مثبت داره خیلی زودتر از اینا دست به کار می شدم.

یه چیزی فکرم رو مشغول کرده در مورد برادرم! بعدا می گم بهتون. همش هم از کشفیات بوبیه. میاد به من می گه بعد هم می گه حالا که چیزی نشده تو چرا خودت رو ناراحت می کنی!!!

برای دل خودم- یه چیزی تو دلم عوض شده. من عاشقانه بوبی رو دوست داشتم. یعنی براش به معنای واقعی می مردم. ولی الان عاشق نیستم. خیلی دوستش دارم. در ظاهر هم هیچ چیز تغییر نکرده. ولی توی دلم عوض شده. دو ماهه که عوض شده! از بیست و نهم آذر عوض شده! نوشتم که این تاریخ هیچ وقت از یادم نره گرچه مطمئنم که یادم نمی ره! لطفا نپرسین چی و چرا. مرسی.

پی نوشت- بچه ها! من اصلا از این که احساسم تغییر کرده ناراحت نیستم. راستش رو بخواین خیلی هم خوشحالم. فکر می کنم اینجوری داریم به تعادل می رسیم. داره احساساتمون شبیه هم می شه. مال من یه خورده کم و مال اون یه خورده زیادتر. هیچ چیز ظاهری هم تغییر نکرده. ما هم خوشحال و خوبیم! نگران نشین...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11:24  توسط نازبانو |