![]() |
![]() |
|
| شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو |
|
خب سلام سلام به همگی...
چون زیاد چیز میز دارم واسه نوشتن شماره بندیش می کنم. ۱- اول اینکه این تعطیلات رفتیم دیزین. سه شنبه صبح با چندتا از همکارهای بوبی و دوستاشون جمعا هشت نفر رفتیم و تا پنج شنبه هم اونجا بودیم. جاتون خالی چهارشنبه صبح که از خواب پاشدیم انقدر برف میومد که نمی تونستیم در شله (کلبه) رو باز کنیم. اصلا راه عبور مشخص نبود. ولی یکی از بچه ها احتیاج مبرم پیدا کرده بود به پد. در ضمن آبمون هم تموم شده بود. سیستم گرمایشی از کار افتاده بود و هرچی هم با رسپشن هتل تماس می گرفتیم جواب نمی دادن. واسه همین بوبی و یکی دیگه از آقایون لباس پوشیدن و رفتن دنبال وسایل. ما هم دم در وایساده بودیم و اینها هی تا کمر فرو می رفتن تو برف و ما بهشون می خندیدیم. خلاصه به سلامتی رفتن و برگشتن. اما از صبح که پا می شدیم و یک صبحونه مبسوط می زدیم تو رگ همه اهالی به جز من می رفتن تو کار سیگار و آخ که چه هوسی می کردم من! البته همه می رفتن تو آشپزخونه می کشیدن به خاطر من ولی خیلی حس گندیه که به خاطر تو همه بچپن تو یه گله جا سیگار دود کنن اونوقت تو هم هوس کنی بکشی و نتونی.... بعدش هم شروع می کردیم به ورق بازی و تخته تا نزدیکای ظهر که بساط درینک بود و باز هم من مظلومانه این جمع رو نگاه می کردم. واسه اینکه من احساس تنهایی نکنم هی به نافم اسپرایت می بستن. عصر چهارشنبه هم که هوا بهتر شد همه دخترا با یکی از پسرا رفتن برف بازی و باز هم من بیچاره واسه خاطر بی بی موندم خونه. نمی دونم چی شد که یهو انقدر دلم گرفت که رفتم تو اتاق و زدم زیر گریه... همش هم به خودم می گفتم که به جاش من یه بی بی گوگولی دارم ولی اصلا فایده نداشت. هی زر زر می کردم تا اینکه بوبی اومد و کلی ناز و نوازشم کرد تا یه خورده آروم شدم. (خیلی بچه ننه ام نه؟؟؟) یکی از خوبیهای بودن بی بی این بود که من کلا دست به سیاه و سفید نزدم. اصلا نمی ذاشتن من پام رو تو آشپزخونه بزارم چون اونجا سیگار می کشیدن ۲- بابام داره امروز میاد خونمون. می خوام از سه شنبه برم شمال. بابا میاد که من رو ببره. شاید هم بوبی بیاد برم گردونه جمعه. انقدر دلم واسه خونمون مامان بزرگم و مامانم تنگ شده که نگو... حالا من در تمام عمرم به خاطر ندارم که دلم واسه مامان بزرگم تنگ شده باشه ها... با خودم گفتم حالا که دکی جون اجازه مسافرت داده خودم رو هلاک کنم. آخه شاید عید اجازه اش رو نداشته باشم. حالا از شانس گند من بوبی همین الان زنگ زده و می گه هوا قراره دوباره بد بشه. نمی خوای که بری شمال؟ ۳- امروز رفتم اداره بیمه واسه بیمه بیکاری و بیمه اختیاری سوال کردم. فرم های مربوط به بیمه اختیاری رو پر کردم و درخواست دادم. باورتون می شه من ۴ بار رفتم توی صف یک باجه وایسادم. هی رفتم یه کاغذ داد گفت این رو پر کن بیا. پرش کردم دوباره تو صف ایستادم دادم بهش امضا کرد و تاریخ زد گفت ببر دبیرخونه. رفتم دبیرخونه شماره زد و برگشتم دوباره تو صف دادم بهش یه امضای دیگه کرد گفت ببر واحد نام نویسی. رفتم اونجا و ... الکی اکی دو ساعت وقتم رو گرفت. در صورتی که همون اول می تونست همه کاغذها رو امضا کنه و بگه چه کارهایی بکنم. فردا هم باید برم اداره کار از کارفرمام شکایت کنم. بیچاره! البته امروز حتما باهاش هماهنگ می کنم چون اون که من رو اخراج نکرده بیمه بیکاری در صورتی به من تعلق می گیره که اخراج شده باشم.ولی حیفم میاد این همه پول بیمه دادم اگه بهم بیمه بیکاری بدن تا یک سال و نیم اگه سر کار نرم یه چیزی حدود ماهی ۴۰۰ تومن می گیرم. خدا کنه این کارفرمای عزیز با شنیدن اسم شکایت سکته نکنه... اینطور که زیبا خانوم گل گلاب بهم گفتن هیچ مشکلی واسه کارفرما پیش نمیاد. ۴- امروز همزمان با ولنتاین بی بی ما بیست هفته ای شد. رسیدیم وسط راه. خدا کنه بقیه اش هم به سلامتی بگذره. راستی! من یه این نتیجه رسیدم که نمی خوام بزام. می ترسم خب! از سزارین می ترسم چون می دونم بعدش باید درد وحشتناکی رو تحمل کنم. من هم خیلی ضایع ام. اگه یه جاییم یه خورده درد داشته باشه اخلاقم مثل سگ می شه و پاچه همه رو می گیرم. خب بچه ام گناه داره همین که به دنیا میاد با یه مامان بداخلاق روبرو بشه... از طبیعی هم می ترسم چون دکی جون خودم فقط سزارین می کنه و اگه بخوام طبیعی زایمان کنم من رو به یه دکتر دیگه معرفی می کنه. من دکی جون خودم رو می خوام!!!! ۵- راجع به یکی از استادام باهاتون حرف زده بودم که بهم زنگ زده بود و کلی انرژی مثبت داده بود و اینا... حالا که پروپوزالم تکمیل شد و دادم دست همین استاد که نظر آخر رو بده و ببره گروه تصویبش کنن این استاد نازنین مریضی بدی پیدا کرده و یه مدت بیمارستان بستری بوده بعدش هم توی خونه استراحت می کنه. انقدر این استاد گل و ماهه که خدا می دونه. حالا این پروپوزال من دوسال پیش باید تصویب می شده که تا حالا نشده یک ماه دیگه ام روش ولی این استاد نازنین حیفه که اینجوری درگیر بیماری باشه. براش دعا کنین لطفا!!!!! ۶- یه تغییراتی در خودم احساس می کنم عجیب غریب! به شدت خودم رو دوست دارم. اصلا برای خودم قابل باور نیست. به هیچ کس و هیچ چیز اندازه راحتی و آرامش خودم بها نمی دم حتی بوبی!!! که همیشه نامبر وان بوده. نه اینکه بهش اهمیت ندم نه!!! به خودم بیشتر توجه دارم. به خاطر این که کسی از من نارحت نشه خودم رو ناراحت نمی کنم. در این راستا یک سری تغییرات در اینجا ایجاد خواهم کرد. ۷- عمه گرامی دیشب یک پانچو به من دادند! روابط بهتر می شود ۸- چشماتون درد نکنه ۹- زیبا خانوم گل گلاب مرسی از راهنماییت عزیزم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 15:1 توسط نازبانو |
|
|
بعدا نوشت: شنبه ساعت ۱.۳۵
دیشب هم اونجا بودیم فکر کنم دوزاری عمه جان افتاده حالا دیگه چه موقع رفتن و چه اومدن از روبوسی خبری نیست. ادا و اصول و قر و اطوار کمتر شده خدا رو شکر! کمتر سوال و جواب می کنه و جوابش با بله و نخیر داده می شه! اگه همینجوری بره جلو دوباره فاصله لازم به وجود میاد.
نمی دونم چرا انقدر از دست عمه (مادر شوهر گرامی) رنجیده ام؟ نمی دونم چرا انقدر این حس بد تو وجودم قل قل می کنه و میاد بالا؟ نمی دونم چرا؟ می خوام به بدی فکر نکنم. می خوام همش به چیزای خوب فکر کنم تا بی بی حالا که جای امنیه پر از احساسات خوب باشه ولی نمی شه. نمی گم نشستم و دارم غصه می خورم. نه اصلا اینطور نیست ولی هیچ وقت هم عمق این حس بد برام انقدر زیاد نشده بود. نه هیچ وقت با بی ادبی جواب سوالای معمولیش رو نمی دادم ولی الان انگار می خوام هی از زندگیم دورتر و دورترش کنم. یه حدسایی می زنم که چرا اینطوری شدم ولی باز هم که منطقی فکر می کنم می بینم که دارم حساسیت زیادی نشون می دم. دلم می خواست انقدر منطقی و معقول بود یا حداقل مظلوم نما و خاله زنک نبود که می تونستم راحت بهش بگم توی امور خصوصی من دخالت نکنه. از اون بحث کذایی که سر اسم بچه راه انداخت همینطور فکرای مختلف توی ذهن من بالا و پایین می شن. از الان که این جوره وقتی بچه به دنیا بیاد می خواد چه دستورایی بده. مطمئنم که همینکه از بیمارستان رسیدم خونه می گه کی می خواین مهمونی!!! بگیرین. این رو هم مطمئنم که هرگز این حماقت رو دوباره مرتکب نمی شم ولی حرص می خورم. می دونم باز هم سر اسم گذاشتن واسه بی بی ادا و اصول درمیاره و من حرص می خورم. می دونم سر نحوه زاییدن من هم می خواد اظهار نظر کنه و من حرص می خورم. می دونم می خواد بهم بگه کی مامانت برای بی بی مهمونی می ده و من حرص می خورم. می دونم سر اینکه عید بخوایم بریم شمال یا اینجا بمونیم نظرات مسخره می ده و من حرص می خورم. می دونم هر دفعه که می بینمش یه جوری بهم می گه که چرا براش هیچ کاری نمی کنیم (پولی خرج نمی کنیم) و من حرص می خورم. (توضیح اینکه دفعه قبل من و پونه داشتیم می گفتیم آدم یکبار میره نایب و میاد دونفره حداقل ۳۰ تومن پیاده می شه و نمی ارزه و ... خانوم همون موقع فرمودن شما که آدم رو جایی نمی برین نی نی که اومد من رو می بره نایب. من چی بگم به این آدم آخه!!!!) می دونم فهمیده که چند دفعه اس که اصلا تحویلش نمی گیرم نه از روی بدجنسی فقط و فقط برای اینکه فاصله بینمون حفظ بشه و اون هر دفعه چیپ تر از دفعه قبل سعی می کنه بگه که خیلی صمیمیه و همراه آدمه و من حرص می خورم. می دونم که باید به بوبی بگم من یه مدت نباید مامانت رو ببینم تا آروم بگیرم و می دونم که اگه بگم می گه باشه ولی خیلی ناراحت می شه و من نمی گم ولی حرص می خورم. راستش چند وقت پیش پونه و برادر بوبی دعوای سختی کرده بودن و پونه قهر کرده بود و رفته بود خونه باباش. همون روزا بوبی و باباش و برادرش ختم یکی از آشناها می خواستن برن. بوبی من رو گذاشت خونه پیش عمه و اونا رفتن. نمی تونم براتون توصیف کنم که چه حرفهایی عمه فرهنگی و به ظاهر روشنفکر من می زد. البته نباید از حق گذشت یه جاهایی هم حق رو به پونه میداد ولی نهایتا پسر خودش بی نظیره!!! از چیزایی که گفت این بود که اینا اوایل ازدواجشون هر شب مهمون داشتن. پونه هر شب دوستاش رو دعوت می کرد خونه شون و همینهاست که خرج زندگی رو زیاد می کنه!( من هم با دهنی باز داشتم نگاش می کردم و باورم نمی شد که عمه من یادشه سه سال پیش که اینا تازه ازدواج کرده بودن مهمون زیاد داشتن حالا این به کنار چرا یادش نیست که همون موقع پسرش بیکار بود و پونه خرج خونه و زندگی رو می داد؟) یا یه جا که داشت از پونه طرفداری می کرد که پسر خودش درآمد ثابت نداره و اینا برگشت گفت این پسر من اخلاق که نداره درآمد درست و حسابی هم که نداره حق داره پونه ازش راضی نباشه. حالا اگه مسافرت ترکیه می رفتن. چندبار دوبی رفته بودن (با هر کدوم از این جمله ها چشمای من گشادتر می شد و عمه هم کاملا متوجه بود) یا زنش رو فرستاده بود اروپا!!!! اون وقت پونه دیگه حق نداشت اعتراض کنه!!!!!! (توضیحش هم اینه که ما یه مسافرت تابستون پارسال رفتیم ترکیه چندبار هم بوبی ماموریت دوبی داشته که من هم باهاش رفتم و عملا فقط پول بلیت دادم و هتل مجانی تموم شده و یکبار هم مجبور شدم برم آلمان اون هم تنها بدون بوبی چون شرایط مالیمون خیلی بد بود.) گرفتین نکته رو؟؟؟!! من به خاطر این که با شوهرم رفتم مسافرت هیچ وقت حق اعتراض ندارم! یکی نیست بهش بگه آخه زن حسابی شوهرم مغز خر نخورده که تو زندگی برای زنش مایه می زاره و نمی ذاره بهش توهین بشه لابد چیزی دیده که متقابلا اون هم این برخورد رو داره. تازه من هم هنوز اونقدر شعورم ته نکشیده که اگه با شوهرم مشکل داشتم زودی راه بیفتم اینور و اونور که آی من مشکل دارم. اون هم پیش تو یا خانواده خودم. هرگز! ترجیح می دم خودم با این عقل ناقصم یه فکری بکنم یا برم پیش یه مشاور تا خانواده هامون. بعدش هم حالا هرکی شوهرش یه خرجی کرد واسش نمی تونه تو زندگیش از چیزی ناراضی باشه؟ این منطقیه؟ حالا خوبه تمام اون دفعاتی که من با شوهرم رفتم مسافرت (غیر از مثلا ماه عسل) خودم هم داشتم مثل خر کار می کردم. حالا فکر نکنین من دائم نشستم غصه می خورم ها ولی روزی یه بار تمام این فکرا میاد بالا و می ره پایین. الان هم برای این اومد بالا که قراره امشب بریم اونجا. خدا کنه رفتارش مثل آدمیزاد باشه. خدا کنه بتونم خودم رو کنترل کنم. خدا می دونه خودم از این که باهاش بد حرف می زنم چقدر عذاب می کشم! آخه چرا یه زن هفتاد و اندی ساله احترام خودش رو نگه نمی داره؟؟؟؟ راستی دوشنبه رفتیم دکتر و دوباره بی بی رو دیدیم. به دکتر نگفتم ما خودمون رفتیم سونوگرافی و جنسیت بچه رو می دونیم و ازش سوال کردم جنسیتش چیه؟ دکترم هم گفت الان که جنسش خیلی خوبه حالا باید ببینیم دنیا میاد چی می شه و گفت اینی که من الان می بینم مادمازله! قربون این مادمازلم برم که اینقدر گوگوله! فسقل هنوز بی اسمه و تصمیم گرفتیم که اتاق براش درست نکنیم. چون شش ماه اول رو که باید تو اتاق خودمون بخوابه بعدش هم که نمی دونیم صاحبخونه عزیز چه خوابی برامون می بینه. من یه خورده رویا پردازیم در مورد بی بی تقویت شده و حالا تصور می کنم که مثلا باباشو می بینه و ذوق می کنه. سینه خیز می ره و آب دهن می ریزه. یا مثلا پیراهن صورتی مخمل کبریتی تنش کردم و موهاش رو دم موشی بستم و اون تاتی تاتی راه میره. از اونجایی که مامانم هر روز زنگ می زنه و گیر می ده که با بچه حرف بزن. من هم که خوب حرفی ندارم یا دارم آشپزی می کنم یا وبگردی یا دارم رو پایان نامه ام کار می کنم واسه اینکه عذاب وجدان نگیرم هر کاری که می کنم واسه بی بی توضیح می دم. اون هم خیلی جدی. دیروز داشتم صبحونه می خوردم و به بی بی می گفتم که داریم حلواشکری می خوریم با نون خرمایی! بعد که یه قلپ چایی خوردم یادم افتاد که نون کشمیشی بود نه خرمایی! بلافاصله اصلاح کردم نه مامان جون نونش کیشمیشی بود. بعد خودم از کارم خنده ام گرفت. خیلی هم جدی داشتم توضیح می دادم. کسی تا حالا از بیمه بیکاری استفاده کرده؟ می دونین کجا و چجوری باید دنبالش رفت؟؟؟ یلدا خانوم نمی خوای یه خونه امن درست کنی؟؟؟؟ دلمون تنگید بابا!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 17:53 توسط نازبانو |
|
|
می دونم شاید خوندن این نوشته بعضی ها رو که از داشتن نعمت پدر محرومند آزار بده ولی می خوام اینا رو بنویسم که یادم نره! می دونین من همیشه تلاش کردم به پدرم احترام بزارم. همیشه یعنی تا همین سه چهار سال پیش همون دختری بودم که آرزو داشت(الان رو نمی دونم!). دلم می خواست همونی باشم که اون دوست داره. ازش خیلی چیزا یاد گرفتم. به جرات می تونم بگم تمام انسانیتی که تو وجودم احساس می کنم و بهش پایبندم از پدرمه. فکر می کنم تمام اصول اولیه زندگی رو پدرم بهم یاد داد. اون بود که بهم می گفت نباید دروغ بگم. اون بود که می گفت باید تمیز باشم و هزارتا چیزه دیگه .... راهنمایی بودم که یه روز بعد از ظهر کنارش دراز کشیده بودم. ازش پرسیدم چه آرزویی داره؟ یادم نمی ره چند ثانیه نگام کرد بعد روش رو برگردوند به سقف! بهم گفت آرزو دارم عکس تو توی روزنامه ببینم جزء ده نفر اول کنکور باشی. (الان می فهمم مکثش به خاطر این بوده که یه چیزی بگه که ذهن من بتونه درک و لمسش کنه) من تو اون دوران یه بی خیالی عجیبی داشتم. تنها چیزی که برام مهم نبود درسم بود. یه شاگرد معمولی با معدل 19 بودم. مدرسه نمونه درس می خوندم ولی جزء شاگردهای ممتاز نبودم. یادمه که همه می گفتن باهوشه ولی نمره خوب نمیاوردم فقط تو مسابقه های علمی دهه فجر و آزمونهای آینده سازان و اینها همیشه توی شهرمون اول تا پنجم می شدم. یادمه دقیقا از همون روزی که بابام این حرف رو زد دلم خواست بهترین شاگرد بشم. خیلی عقب بودم. طول کشید ولی اول شدم. تمام دبیرستان شاگرد ممتاز بودم. معدل دوره پیش دانشگاهیم بیست شد. بابام می خندید. کنکور دادم. بابام دبیر بود. رتبه های کنکور اومد بابام رفت اداره آموزش و پرورش و کارنامه کنکورم رو یه روز زودتر گرفت.(پدری که برای کار قانونی خودش هیچ وقت حاضر نشده بود بره اداره و از امتیازاتش استفاده کنه) رتبه ام شده بود 194. بابام اومد خونه. تمام صورتش می خندید. کارنامه دستش بود و می خندید. چشمای مهربونش می خندید. هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کنم. مطمئنم اون روز یکی از قشنگترین روزهای زندگی ما بود. بابام هنوز که هنوزه نمی دونه که اون موفقیت من به خاطر خودش به وجود اومد. هنوز نمی دونه برام کسی بود که حرفش همه چیز بود. انقدر برام بزرگ و باارزش بود که حاضر بودم برای چیزی که می خواد همه کار بکنم. خلاصه اومدم تهران. بعدا مامانم بهم گفت روزی که من رو با وسایلم گذاشتن دانشگاه و رفتن بابام تمام راه تا شمال رو گریه کرده. من اومدم اینجا. مریض شدم. افسرده شدم. جیغ می زدم. بابا! اینجا هیچ کدوم از اون چیزای خوبی که تو بهم گفته بودی نبود. من مثل همیشه رفتار می کردم با همه. مثل انسان. ولی اینجا همه بهم توهین می کردن. نه تنها هیچ وقت بابت صداقتم تحسین نشدم همیشه هم به عنوان بی عرضه جمع شناخته می شدم. بابا! اون همه انسانیت جاش فقط تو خونه مون بود. اون هم بین من و تو! هیچ جا قبولش نداشتن. هیچ کس رعایتش نمی کرد. همه به خودشون اجازه می دن به همدیگه توهین کنن. از همدیگه سوءاستفاده کنن. آره بابا! اینجا خیلی متفاوت بود از اون چیزی که تو به من گفته بودی... یادمه اومدی که من رو ببری دکتر. هم اتاقیام بهتون گفته بودن حالم خوب نیست. یادمه اومدی. یادمه رفتیم خونه عمه. یادمه می پرسیدی چی شده؟ چرا؟ من گریه می کردم و می لرزیدم. من جیغ می زدم و همه عضلات بدنم قفل می شد. صدام در نمیومد. یادمه اشک تو چشمات جمع شده بود بغلم کردی و بهم گفتی تو باارزشترین چیزی هستی که تو زندگیم دارم. اینجوری نکن با خودت. باورم نمی شد که این حرف رو شنیده باشم. خوب شدم. ازدواج کردم. یاد گرفتم که صداقتم مال توی خونه ام باشه و دوستام. یاد گرفتم وقتی می خوام برم اداره یا جایی که کاردارم با قیافه مظلوم همیشگی خودم وارد نشم. یاد گرفتم که باید گاهی طلبکارانه برخورد کنم. هنوز که هنوزه زجر می کشم از این که مجبورم توی دنیای بیرون کسی باشم که واقعا نیستم. دیدم که وقتی سوار تاکسی می شم و سلام می کنم و خسته نباشید می گم موقع حساب کردن کرایه باید 100 تومن اضافه تر بدم! حالا یاد گرفتم اخمام رو بکنم تو هم و بدون هیچ حرفی بشینم تو تاکسی و دررو یه خورده محکمتر از حدمعمول ببندم. ولی هنوز نمی تونم حد خودم رو با مردم تعیین کنم. نمی تونم به سرایدار خونه که در می زنه و به من می گه این کار رو بکن بگم که باید با فعل جمع صحبت کنه و عذاب می کشم. نمی تونم به مسئول آزمایشگاه که وقت جواب دادن برگه آزمایشی که 90000تومن براش پول دادم رو جلوم پرت می کنه چیزی بگم. نمی تونم به منشی مطب دکترم بفهمونم که فقط و فقط یه منشیه و حق نداره با مریضها بد صحبت کنه. نمی تونم بهش بگم که اگه زنگ زدم وقتم رو عوض کنم وظیفته که این کار رو بکنی. منت گذاشتن نداره. نمی تونستم به مدیر بی شعورم بگم اگه من دارم به تلفنهای شرکت هم جواب می دم وظیفه ام نیست. تو حق نداری به من بگی شماره فلان جا رو هم برام بگیر! می دونی بابا هنوز خیلی چیزها مونده تا یاد بگیرم. ولی حالا یاد گرفتم که اگه کسی سرش رو بی هوا کرد تو زندگی خصوصیم دمش رو بچینم. اگه کسی به هر صورتی خواست من و خونواده ام رو کوچیک کنه بهش یاد بدم که چجوری صحبت کنه. یاد گرفتم که الویت زندگی راحتی من و شوهرمه. یاد گرفتم که باور نکنم همه راست می گن. نمی تونی تصور کنی برای یاد گرفتن هر کدوم از اینا چقدر عذاب کشیدم! می دونی بابا هنوز تصمیم نگرفتم به دخترم چی رو یاد بدم. صداقت و انسانیتی که تو یادم دادی یا چیزی رو خودم به تجربه یاد گرفتم. ولی به خاطر همه چیزایی که بهم دادی ممنونم. خوشحالم هنوز که هنوزه وقتی که دکتر بهم استراحت مطلق داده پا می شی از شمال میای اینجا و برام غذا درست می کنی. خونه ام رو تمیز می کنی برام آبمیوه می گیری. اینها کارهاییه که مادرم باید برام بکنه ولی تو سالهای زیادی هم پدرم بودی و هم مادر. ازت ممنونم. اینها رو نوشتم که یادم بمونه اگه چیزایی بین من و تو پیش میاد که ناراحتم می کنه اجازه ندم روح رابطه لطیفی که بینمونه آزرده بشه. نظرات رو باز میزارم ولی اصلا دلم نمی خواد کسی خودش رو برای کامنت گذاشتن واسه این پست به هر دلیلی مقید کنه چون این پست برام خیلی ارزشمنده. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 15:51 توسط نازبانو |
|
|
خب سلام به همگی
می خوام یه خورده از بی بی بگم. خب سه روز پیش ماه چهارم تموم شد. از احساسم بگم که حس خوبی دارم. وقتی تکون می خوره که البته شاید در طول یک شبانه روز من چهار پنج بارش رو متوجه بشم. با اینکه خیلی براش ابراز احساسات نمی کنم ولی خیلی دوسش دارم. احساس می کنم با وجود اون من از پس همه چیز بر میام. (همین الان تکون خورد) احساس می کنم یه آدم دیگه شدم. باهاش حرف می زنم ولی خیلی کم. براش شعر می خونم ولی خیلی کم. نمی دونم چرا! هنوز می ترسم از اینکه از دستش بدم( می دونم الانن همه می گین خل شدم) دست خودم نیست. با اینکه فکر می کنم همه چیز به خوبی تموم میشه. خیلی راحت به دنیا میاد. بچه آرومی می شه ( از اونا که دلت می خواد بیدارش کنی باهاش ور بری) ولی گوشه فکرم همیشه این ترس هست. می دونم به خاطر اتفاقیه که قبلا افتاده ولی همون باعث شده که نتونم حالا همه احساسم رو بهش ابراز کنم. از اینکه ازم می پرسن خوبه؟ دلشوره می گیرم. از اینکه عمه ام دائم می پرسه اسمش رو چی گذاشتین اضطراب می گیرم. از اینکه همش بهم می گه باهاش حرف میزنی؟ عصبی می شم. می دونم که احمقانه اس ولی اینجوریم دیگه... اما از بوبی بگم که راه می ره و به دخترش می گه لگد بزن ددی. قربونت برم این کون*** گنده مامانت(شرمنده شوهرم یه خورده بی ادبه یهو فکر نکنین عضو شریف من گنده اس ها تا میام بشینم و پا شم هی می گه یواش! تو اون بچه رو نابود می کنی یه خورده خانومانه رفتار کن! چرا خودت رو یهو ول می کنی رو مبل؟؟؟ در مورد اسم هم که هنوز اسم نداره بچه بیچاره! یهو من در تالار اندیشه(معرف حضورتون هست که!!!) نشستم به ذهنم می رسه که نهال هم اسم قشنگیه ها میام بیرون و به بوبی می گم می گه آره تا یه مدت نهال صداش می کنیم. بعد یه روز می گم ببین مثلا باران هم قشنگه ها. یه چند روزی هم اسمش می شه باران ... ولی بیشتر از همه بهش می گیم فسقل! راستی شما موسیقی مخصوص دوران بارداری می شناسین؟ می دونین از کجا می شه تهیه اش کرد؟ اسمش چیه؟ خب دیگه من برم که می خوام شام باقالی پلو درست کنم. آخر هفته خوبی داشته باشین. فعلا خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 16:38 توسط نازبانو |
|
|
سلام به همگی
اولش بگم این پست کاملا خاله زنکی و در مدح مادرشوهر عزیزه... در ضمن همین اول بگم درسته که من هی از دست کارای عمه ام (هون مادرشوهر گرامی دیگه) غرغر می کنم ولی تحملش رو ندارم که حتی بوبی حرف بدی در موردش بزنه. انتقاد کردن از رفتار یک طرفه ولی زیر سوال بردن آدما یک طرفه دیگه... بلاخره عمه ام می شه دیگه! تازه رفتار بد عمه ام مختص به من و جاریم نیست. رفتارش با همه همینطوره... از پنج شنبه شب بگم که خونه شون بودیم. چند وقته که می ریم اونجا هی می پرسن که اسم بی بی رو چی می خواین بزارین؟ من و بوبی هم با هم قرار گذاشتیم که تا یه اسمی رو صددرصد انتخاب نکردیم راجع به اسامی مورد نظرمون با هیچ کس حرفی نزنیم. چون خونواده های خودمون رو می شناسیم و می دونیم که هر دو طرف از اسمی که ما انتخاب کردیم خوششون نمیاد و سعی می کنن اسمی که مدنظر خودشونه رو به ما تحمیل کنن(زهی خیال باطل!) خلاصه نمی دونم بوبی کجا بود که عمه گرامی من رو تنها گیر آورد و پرسید اسم چی انتخاب کردین؟ من: هنوز هیچی عمه: ااااا؟؟؟؟!!!! یعنی چی؟ بگو ببینم چی می خواین بزارین؟ من: هیچی به خدا. هنوز هیچ اسمی انتخاب نکردیم. عمه( درحالی که کاملا آماده بود که من یه اسمی رو بگم و اون هم سیل اسامی مدنظر خودش رو ردیف کنه): بلاخره یه چیزایی که نظرتون هست من: نه هنوز چیز خاصی نیست. عمه: خب یه چندتا اسم شما بگین. یه چندتا ما می گیم. یه چندتا مامانت اینا. اونوقت بدین از توی اون لیست من یه اسمی رو انتخاب کنم. من (ساده لوحانه): بلند زدم زیر خنده. عمه(لب برچیده): چیه؟ اسم همه رو من انتخاب کردم. من: بابای بوبی که تا این لحظه ساکت بوده: اسم هر سه تا بچه مون رو من انتخاب کردم. عمه: ...(یه اسمی) خوبه؟ من شونه ام رو میندازم بالا و حرف نمی زنم. عمه: ... (یه اسم دیگه) خوبه؟ من دوباره همون حرکت. عمه: ... (اسم خودش) خوبه؟ من (در حالی که شکه شدم): این که اسم خودتونه... عمه( در حالیکه ترش کرده و روش رو بر می گردونه): خب باشه و همچنان منتظر جواب منه که با ورود بوبی که پیروزمندانه کتاب نامنامه رو به من نشون میده بحث فعلا تموم می شه. چایی می خوریم و بوبی هم میاد و می شینه. عمه رو به بوبی: اسم چی انتخاب کردین؟ بوبی: هیچی من:دارم حرص می خورم که از من که یکبار پرسیدی چرا دوباره از بوبی می پرسی؟ عمه: تمام اسامی که به من گفته بود (زیرکانه اسم خودش رو نمی گه)رو به بوبی هم می گه و بوبی هم هیچ نظری نمی ده. بوبی پا می شه بره یه چایی دیگه برای خودش بریزه که دنبالش می رم و می گم اینجوری نمی شه. ناراحت می شن. بوبی: خب بشن. من اصلا تعارف ندارم. این موضوع به اونا ربطی نداره. من (کاملا ابله): زشته بهشون بر می خوره. بوبی: مهم نیست. ما تصمیم می گیریم. اومدیم بیرون و دوباره عمه گرامی پیله کرد که چکار می خواین بکنین. انگار که الان بچه به دنیا اومده و بی اسم مونده. من هم با اندکی نامردی و خندان جلوی عمه به بوبی گفتم: عمه می گه اسم خودش رو بزاریم رو بی بی. بوبی فقط خیره به مامانش نگاه کرد و هیچی نگفت. عمه گرامی هم نه گذاشتن و نه برداشتن فرمودن: چه اشکالی داره؟ فرح پهلوی* نوه کوچکش رو هم اسم خودش نامگزاری کرده. (دقت داشتین که عمه بنده خودش رو در حد خانومی می دونه که زمانی ملکه ایران بوده.) نمی دونم چی شد که مکالمه تو این زمینه تموم شد. وقتی از خونه عمه اومدیم بیرون بوبی گفت: نمی دونم به آدمی که انقدر خودخواهانه می خواد اسم خودش رو بزاره رو یکی دیگه چی باید گفت! اما دوباره دیشب بعد از اینکه من از صبح داشتم خرکاری می کردم و خونه رو مرتب می کردم و بوبی هم داشت کارای شرکت رو می کرد تصمیم گرفتیم بریم بیرون. رفتیم و یه دوری تو خیابونا زدیم و گفتیم بریم یه سر خونه عمه اینا چایی بخوریم(یکی نیست بگه کرم از خودتونه دیگه...) رفتیم پونه و برادر بوبی هم بودن. بابای بوبی با پسراش رفتن تو حیاط که رو باغچه نایلون بکشن و از این کارا. من و پونه موندیم با عمه. پونه: مامان! دلار (یه چاشنی شمالی که با میوه های ترش می خورن) دارین؟ عمه: آره. تو در یخچاله. پونه که با ظرف دلار که مخلوطی از چند سبزی خرد شده با نمکه میاد عمه می گه: به من چه که واسه شما دلار درست کنم. لا اقل یه کمکی هم به من نمی کنین(من به بوبی گفته بودم دوماه پیش که کاش دلار داشتیم و اون هم به مامانش گفته بود و برامون درست کرده بود. بعد از اون خود عمه چند بار دیگه دلار درست کرد) پونه کاملا ساکت شد و من گفتم خب شما هم اگه سختتونه درست نکنین. عمه که از جواب صریح من یه خورده خودش رو جمع کرده با لبخند موذیانه می گه: شما که سفارش می دین خب خودتون هم کمک کنین. من: شما خیلی خودتون رو اذیت می کنین یهو می شینین ۱۰ کیلو سبزی پاک می کنین می شورین خرد می کنین. نکنین این کارها رو عمه دوباره چس ناله می کنه که به من کمک نمی کنین. انگار که ما ور دل اون نشستیم که هر وقت سبزی خرید براش پاک کنیم. ************************ نشستم و دارم کاتالوگ کمدهای پارچه ای رو که تازه گرفتیم ورق می زنم. رو می کنم به پونه: رفتیم همون جایی که تو آدرس دادی کمدهاش رو قیمت کردیم. انقدر رنگای خوبی داشتن. عمه: چی؟ کمد پارچه ای؟ اصلا به درد نمی خوره. من (در حالیکه دارم از عصبانیت منفجر می شم و با کمی تندی): چرا؟ شما تا حالا دیدین این کمدها رو؟ عمه (با کش و قوس دادن به خودش): نهههههههههههههه پونه رو به عمه: چرا مامان! خیلی کمدهای خوبی هستن و ... عمه: واسه نی نی باید کمد چوبی بخرین! تازه بابابزرگش (بابای بوبی) هم می خره. ((و این یعنی که من باید انتخاب کنم و بپسندم)) من: بابابزرگش بیچاره چه گناهی کرده که هر خرج اضافی که تو خونه ماها به وجود میاد می گه من حساب می کنم. نه ما خودمون می خریم. تازه ما فقط رفتیم دیدیم اونها رو. هنوز تصمیم نگرفتیم. عمه: به هرحال اینها خیلی زشتن! (شیطونه می گه از لج این هم که شده برم چهارتا از این کمدها بخرم ها...) *********************** خلاصه که بساطی دارم از دست این عمه ها... حالا اگه جرات کنه جلوی بوبی یک کلمه از این حرفا رو بزنه. چنان حالش رو می گیره که... در ضمن این نقل قولها رو باید با درنظر گرفتن قیافه عمه گرامی وقتی در مورد چیزی اظهار نظر می کنه بخونین. یه بچه دو ساله هم اینقدر ادا و اصول از خودش در نمیاره. اخ انقدر حرصم می گیره یه سوالی رو از من می پرسه و بهش جواب می دم. می ره دوباره از بوبی هم می پرسه. به نظرم این دو تا دلیل می تونه داشته باشه: اول اینکه فکر می کنه من بهش دروغ گفتم. دوم هم اینکه منتظر بوبی یه جواب دیگه بهش بده که اون وقت یه ماجرایی درست کنه ... البته حالت سومش که بیشتر وقتا اتفاق میفته هم اینه که جواب ما دوتا یکیه و اون ضایع می شه |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:28 توسط نازبانو |
|
|
اصلا تابلو نبود که بعد از این همه حرف و حدیث در مورد برنامه نود دقیقا امشب توی سیستم مخابراتی ارسال اس ام اس در زمان پخش این برنامه اختلال به وجود اومده بود.
اصلا تابلو نبود. اصلا زبونم لال!!!! حالا من همچین پیگیر و طرفدار دوآتیشه این برنامه هم نبودم ها... ولی آخه انتقاد کردن چه ربطی داره به پایمال کردن خون شهدا من نمی دونم!!! در ضمن چون فردوسی پور هم رشته ام هم هست ارادت خاص دارم خدمتشون |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 1:8 توسط نازبانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|