![]() |
![]() |
|
| شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو |
|
سلام سلام
اموز در شانزده هفته و یک روزگی جنسیت بی بی مشخص شد. گوگول ما یک عدد دختر می باشد. دخترمان دستهایش را ضربدری بالای سرش گذاشته و لمیده بود. پینوشت: مدارک پزشکیم تایید شد. خدایا هزاران مرتبه شکرت! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 11:58 توسط نازبانو |
|
|
سلام به همه دوستای خوب و مهربون.
از دوشنبه که اون پست رو گذاشتم خدا رو شکر کارهای مربوط به دانشگاه خوب پیش رفته. دوستم با مدیر گروهمون راجع به من و مشکلم حرف زده بود و گفته بود که هنوز پروپوزالم رو ننوشتم. باورتون می شه ساعت ۸ شب استادم زنگ زد بهم و باهام حرف زد و گفت که همه چیز درست می شه نگران نباش. بعد هم گفت من با دکتر فلانی راجع به تو صحبت کردم همین الان. قبول کرده که استاد راهنمای تو بشه. باهاش هماهنگ کن. کلی هم برام دعای خوب کرد. من هم عرق ریزان از خجالت مونده بودم که مگه تو این دوره و زمونه همچین آدمهایی هم پیدا می شن؟ دوره لیسانس که خودم دنبال کارهای قانونی و سروقت خودم بای پایان نامه بودم باید منت آموزش و استاد راهنما و مشاور و ... می کشیدی تا کارت رو انجام بدن. اونوقت استادم زنگ میزنه و من رو دلداری میده تازه برای پایان نامه ام هم برام استاد راهنمای درست و حسابی و اسم و رسم دار پیدا می کنه. واقعا که این مرد مثل فرشته ها می مونه. واسه همینه که همه انقدر دوستش دارن. خلاصه فرداش زنگ زدم به استاد راهنمایی که باهاش هماهنگ کرده بودن و چارشنبه پروپوزالم رو بردم که ببینه. از موضوعش خوشش اومد و گفت همین رو امضا می کنم که بدی آموزش. اما من کلی ازش سوال پرسیدم و بعدش قرار شد یه جاهاییش رو یه مقدار تغییر بدم و دوباره ببرم ببینه. امروز صبح هم با یه نامه ردخواست برای ثبت نام ترم بعد به همراه تمام مدارک پزشکیم بردم دانشگاه و رفتم آموزش که گفت مدارکت رو ببر پزشک دانشگاه تایید کنه و بیار. شنبه هفته آینده احتمالا جلسه تشکیل می شه و تصمیم می گیرن در موردت. به احتمال خیلی زیاد باهات راه میان و مشکلی نیست. فقط زودتر پروپوزالت رو تصویب کن. خلاصه من هم همه مدارکم رو جمع کردم و رفتم درمانگاه دانشگاه که گفتن دکتر فقط روزای فرد هست. ولی اونجا که شرایطم رو دیدن گفتن نمی خواد فردا دوباره بیای. مدارکت رو بده فردا ما می دیم دکتر ببینه خودت هم با این شماره تماس بگیر که مستقیم با خود دکتر صحبت کنی. خلاصه کارم افتاده به فردا ( باز هم دعا کنین چون کلا این قسمت تایید پزشک دانشگاه کلا مثل هفت خوان رستم می مونه. البته به قول بوبی هر کی این پرونده قطور تو رو ببینه می فهمه حتما یه مشکلی بوده) اما از بی بی بگم. گفتم که گاهی که آروم نشستم یا دراز کشیدم یه هو یه جایی تو دلم سفت می شه. وقتی که دستم رو می زارم روش ضربان داره. اولا فکر می کردم توهم منه اما با تایید دوستان و اینکه هر روز تکرار می شه مطمئن شدم که خود گوگولیشه. بوبی تا حالا نتونسته بی بی رو در حال دلبری دستگیر کنه از این بابت بسیار پز می دهیم. راستی اگه بگن پسره حدود سه هفته ناز و نوازشمون حروم می شه. یه چیز دیگه من یه روز احساس می کنم شکمم بزرگ شده فرداش می گم وای چرا شکم رفته تو... نمی دونم چرا همش از این نگرانیهای مسخره دارم!(قابل توجه بیتا که این همه نصیحتش می کنم) آخه من از کجا باید مطمئن باشم که سالمه. جدی این فکرم رو مشغول می کنه آخه الان که حتی تهوع هم ندارم که بگم از علائم اونه. خوابم هم که تنظیم شده. زیاد هم گشنه ام نمی شه. تکون هم که ممکنه با توهم قاطی بشه(پریروز احساس می کردم دوطرف شکمم ضربان داره
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 15:6 توسط نازبانو |
|
|
سلام به همگی
ما یعنی من و بی بی خوبیم. اما به شدت نیازمند دعا برای اینکه در شرف اخراجیت از دانشگاه به خاطر دو ترم ثبت نام نکردن قرار گرفته ایم... دیشب که بوبی باهام صحبت کرد نمی خوای یه فکری به حال پایان نامه ات بکنی چیزی نمونده بود که اشکم در بیاد. همه اش تقصیر خودمه. همه اش به خاطر تنبلی و خجالتی بودن خودمه. همه اش به خاطر این رودربایسی های بیخود خودمه. به خاطر ترس از روبرو شدن با آدمهاست. حتی یک سر نرفتم دانشگاه ببینم باید چه گلی به سرم بگیرم؟ همه اش از ترس اینکه بهم بگن کارت درست نمی شه و اخراجی... همش به خاطر ترس از اینکه مجبور بشم برای هر ننه قمری توضیح بدم که چی به سرم اومده که قید فوق گرفتنم رو بعد از دو سال درس خوندن زدم. تموم دیشب رو خواب دیدم با استادم و مسئول آموزش تحصیلات تکمیلی حرف زدم. بیست بار استاد راهنما و عنوان پایان نامه ام رو عوض کردم. بر خلاف هر روز که تا ۱۱ و ۱۲ می خوابیدم راس ساعت ۸.۳۰ بیدار شدم که برم دانشگاه. دیگه دلم رو به دریا زده بودم که تمام مدارک پزشکیم رو جمع کنم و برم دانشگاه بپرسم من بلاخره می تونم درسم رو تموم کنم یا نه؟ از شانس قشنگ من برف گرفت. حالا من رو زمین صاف و معمولی هم به زور راه می رم وای به حال برف و بوران. ( نگین که بهانه آوردم. اگه شما هم دو ماه تو خونه دراز کشیده باشین اونوقت می فهمین من الان چه وضعیتی دارم) زنگ زدم به یکی از همکلاسیام و بهش گفتم تمام ماجراهام رو. این دوستم از همه ورودیهای ما بزرگتره و با استادا رابطه خوبی داره. کلی بهم امیدواری داد و گفت با مدیر گروهمون صحبت می کنه و بهم خبر می ده. یک ربع بعدش زنگ زد و گفت مدیر گروه جلسه بوده ولی زنگ زده و با آموزش صحبت کرده. مسئول آموزش گفته که دانشکده گفته براش نامه انصراف از تحصیل بفرستید. دوستم هم تمام شرایط من رو بهش گفته و اون هم گفته من باید یک نامه بنویسم و مشکلاتم رو توضیح بدم و درخواست مهلت کنم. تمام مدارک پزشکیم رو هم ضمیمه اون کنم و شورای دانشکده در این مورد تصمیم بگیره. مسئول آموزش فرمودن که اینکار رو سریع انجام بدم و جای امیدواری هست... اما دل من که داره مثل سیر و سرکه می جوشه که این حرف ها حالیش نمی شه.... می خوام یه اعترافی بکنم: با اینکه اگه محروم بشم دلم خیلی واسه اون درس خوندن ها و زحمتهایی که کشیدم کارم که عوض کردم و ... می سوزه ولی باید اعتراف کنم از شنیدن اسم پایان نامه هم حالم به هم می خوره. اگه به خاطر مامان و بابام که این همه نگران این موضوعند و باز هم ترس از آینده و سرکوفت دیگران و احتمال حسرت خودم نبود محروم شدنم اونطور که انتظار می ره برام ناراحت کننده نخواهد بود. کی می تونه باور کنه من اون دختر ۸ سال پیشم که اگه یک کدوم از کارهایی که باید آماده می کردم به موقع حاضر نبود زمین و زمان رو به هم می دوختم. هر کاری که لازم بود انجام می دادم و خودم رو به هر آب و آتیشی می زدم. کی می تونه باور کنه من همون دخترم که بعد از دوسال درس خوندن برای کارشناسی ارشد در آستانه اخراج باشه و زیاد هم خودش رو نکشه.... حتی جرئت این رو نداشته باشه که خودش زنگ بزنه و شرایطش رو سوال کنه. پشت دوستش قایم شه و منتظر تلفن این و اون بمونه... برام دعا کنید حالا یا برای اینکه مثل ۸ سال پیشم بشم یا اینکه دعا کنید اخراجم نکنن. جواب مامان و بابا و عمه و ... رو کی می خواد بده؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:11 توسط نازبانو |
|
|
سلام به همه دوستای خوب و مهربونم آخ که چقدر دلم براتون تنگ شده بود. بلاخره من هم لپ تاپ دار شدم و از امروز در خدمتتون هستم. از حال و احوال خودم و بی بی بگم که بعد از یک ماه و نیم استراحت مطلق دکترمن فرمودند بروید پیش دکتر... سونوگرافی برای بررسی دهانه رحم و اگر مشکلی نبود بروید حالش را ببرید. ما هم سرخوش و خندان رفتیم آنجا که دکترمان فرموده بودند. بعد از ۴۵ دقیقه انتظار در مطبی که پرنده هم در آن پر نمی زد چشممان به جمال آقای دکتر روشن شد. به جان خودم از فسیل و سنگواره ها هم سنش بیشتر بود. اخمها تو هم و از ابتدا تا انتها یک کلمه هم حرف نزد. حتی صدای قلب بی بیمان را هم نگذاشت بشنویم تا دلمان آرام بگیرد. خلاصه در گزارشش نوشته بود دهانه رحم کوتاه است و احتمال نارسایی وجود دارد. من هم با خودم گفتم حالا دکتر باز هم می گوید استراحت کن. اما از شما چه پنهان که دکترمان با دیدن گزارش امر کردند که باید دهانه رحم دوخته شود.... از انجایی که همیشه خدا درحال سورپرایز کردن ما می باشد( غلط کردم خدا جان! مزاحی بیش نبود. شما جنبه مثبتش رو ببین) ادامه دادن یکی دو روزه تصمیمت رو بگیر ممکنه دهانه رحم باز شه و بچه از بین بره. این یه عمله که بیهوشی داره و ... با بدبختی و ظاهری مفلوک از انجا آمدیم و به بوبی زنگیدیم که خر ما از کرگی دم نداشت. اما از آنجا که دکتری که سونوگرافی کرده بود واقعا فسیل بود تصمیم گرفتیم برویم همان سونوگرافی همیشگی خودمان. رفتیم آنجا و گفت همه چیز طبیعیه! برای اطمینان رفتیم پیش یک دکتر زنان دیگر که در مطبش سونو هم انجام میداد. آن دکتر هم فرمودند که همه چیز طبیعی است. فقط به خودت فشار نیاور. ما هم تصمیم گرفتیم دکی مان را عوض کنیم. و حالا من و بی بی در هفته پانزدهم در خدمت شما هستیم. با شرکت هم تسویه حساب کردم و راحت شدم. حالا دنبال بیمه بیکاری هستیم. از ۲ شب پیش یه جایی در دلم سفت می شه دستم رو که می زارن روش ضربان احساس می کنم. اولین بار با انگشت سبابه احساسش کردم و آقای بوبی فرمودند اشتباه می کنی انگشت خودن نبض دار اما دیشب با انگشت کوچیکم هم امتحان کردم و ضربان رو می فهمم. نمی دونم این بی بیه یا من حسابی توهم زدم؟ آخ اون روزی که دکی جدیدمان گفت همه چیز کاملا طبیعی است نمی دونین چه قندی تو دلم آب شد. تا حالا انقدر از شستن دستشویی و توالت. از شستن ظرف و سابیدن گاز لذت نبرده بودم. غذا که می خوریم به بوبی می گم دست به ظرفا نزنیا می خوام فردا باهاشون حال کنم.... راستی سونوگرافی تو هفته سیزدهم بهمون گفت جنسیت نی نی اینجوری که الان معلومه دختره ولی تا آخر هفته شونزده نمی شه مطمئن نظر داد. نمی دونم چرا تا قبلش من و بوبی فکر می کردیم پسره ولی از اون روز تا حالا مطمئنیم دختره. عمه هم کلی برای نوه اش هلاکه. از همه بیشتر ذوق می کنه و قربون صدقه اش می ره. بابای بوبی هم همینطور. با اینکه اصلا اهل ابراز احساسات کردن نیست کلی از خودش ذوق در می کنه. تنها کسی که همگی احساس می کنیم از این موضوع ناراحته پونه است.(حالا بعدا جریانش رو براتون می گم) وای چقدر حرف زدم! از این به بعد زود زود میام بهتون خبر می دم . تو این مدت به همه سر زدم ولی کامنت نمی ذاشتم. ولی از حالا دوباره شروع می شه....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 16:14 توسط نازبانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|