تبليغاتX
زندگی نازبانو
شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو
امروز صبح (سه شنبه) با بوبی رفتیم سونوگرافی. خوابیدم و احساس می کردم تمام آبی که خوردم به جای مثانه تو معده ام جمع شده.

دکتر اومد همون اول گفت ساک حاملگی دیده می شه. چند ثانیه بعد... جنین هم دیده می شه. من هم که هول شده بودم بودم گفتم کو؟ مونیتور رو برگردوند طرفم و نشونم داد یه توده سفید کوچیک تو یه محیط سیاه. بعد صدا...

گفت می شنوی؟ صدای قلبشه ها... من که نشنیدم بقیه چیزها رو چک کرد و گفت خوبه. فهمید که صدای قلب رو نشنیدیم دوباره برامون گذاشت و یه صدای تپش با سرعت زیاد ولی ضعیف. ۱۵۷ تا در دقیقه. نگاهم رفت رو صورت بوبی. دیدم داره نگاهم می کنه. خندیدیم شاید قشنگ ترین لبخندی بود که به روی هم زدیم... صدای قلب بی بی ما در هفت هفته و سه روزگی شنیده شد.

پسر دوستمون امروز به دنیا اومد. جالبه. اون امروز به دنیا اومد و ما امروز برای اولین بار بی بیمون رو دیدیم و صدای قلبش رو شنیدیم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:56  توسط نازبانو | 

آره تو خالی بندی...

چه از زمانی که توی دانشگاه روز اول دیدمت چه چند شب پیش که عروسی یکی از همکلاسیهایمان دیدمت.

نمی دانم چرا فکر می کنی خیلی تافته جدا بافته ای؟ چرا فکر می کنی فقط تویی که با دیدن یه صحنه غیر انسانی کنترل خودت را از دست می دی؟ چرا فکر می کنی تو تنها کسی هستی که از اینکه توی تاکسی توسط یه عمله انگولک می شی عصبی می شی و اعتراض می کنی؟

نه عزیزم تو خالی بندی! نه در مواردی که بالا گفتم تو از نظر احساسی خالی بندی. تو از همون روز اولی که وارد دانشکده شدم عادت داشتی که همه رو سر کار بزاری و چاخان کنی. یادته؟ مثلا فلان استاد امروز نمیاد. یا فلان کلاس امروز به جای طبقه دو طبقه سوم تشکیل می شه و هزاران نمونه دیگه الان یادم نمیاد چون توی ذهن من و خیلی های دیگه تو از همون روز خالی بند بودی. به نظر تو من یک موجود نازنازی بودم و ضعیف. همیشه با هم فقط سلام و علیک داشتیم و حرفهای خیلی معمولی رد و بدل می کردیم. حس من هیچ وقت نسبت به تو عوض نشد حتی وقتی بعد از چهار سال با هم درس خوندن فهمیدم که در کودکی پدرت رو از دست دادی. قاعدتا می بایست نسبت به تو نرم تر رفتار می کردم ولی نمی شد. تو هیچ وقت نخواستی. نه با رفتارات نه با حرفات هیچ وقت جای نزدیک شدن به خودت رو برای کسی قائل نشدی.

جالبه چند وقت پیش توی وبلاگت خوندم که نوشته بودی خیلی ها به تو در دوران دانشکده خالی بند می گفتند. عزیزم! تا به حال فکر کردی چرا؟ آیا همه با تو خصومت داشتن؟ یا تو انقدر مغروری که نظر این همه آدم برات مهم نبود؟ و من وقتی بیشتر متعجب شدم که تو با یکی از پسرهای همکلاسیمان که از نظر من بی نهایت آقاست ولی به شدت کمبود اعتماد به نفس داشت ازدواج کردی. هیچ وقت نتونستم این وصلت رو درک کنم! پسری که صداقت از همه جاش می بارید با تو؟ توی خالی بند؟؟؟ تنها نقطه اشتراک تو و اون پسر نداشتن پدر بود...

بعد از تموم شدن درسمون پارسال توی یکی از عروسیهای همکلاسیها دیدمت. تازه ازدواج کرده بودی. جالب بود. تو که همیشه تیپ پسرونه داشتی و حتی موهات رو پسرونه کوتاه می کردی آرایش کرده بودی موهای بلند و خوش حالتت رو دور و برت افشون کرده بودی. پیراهن شب به تن داشتی و می خرامیدی. تحسینت کردم و برای تو و آن پسر آرزوی سعادت کردم. ولی باز هم بیش از چند کلمه برای گفتگو با هم نداشتیم.

و حالا درست چند شب پیش عروسی یکی دیگر از دوستانمان همدیگر را دیدیم. اینبار هم با آرایش و لباس شب و موهای بلند و زیبا می خرامیدی ولی تو با پیراهن شب یک کفش اسپرت با پاشنه یکسر حصیری به پا داشتی. کفشی که مطمئنم با اون سر کار می ری. به خودم گفتم باز به مردم گیر دادی؟ به تو چه؟ تا همین جاش هم کلی پیشرفت کرده.

ادامه مجلس عروسی دوستمان قرار بود در خانه شان به صورت مختلط برگزار شود و وقتی سوال و جواب کردیم که چه کسانی می روند تو هم گفتی نمی روی. اما موقع خداحافظی آمدی و از من و یکی دیگر از دوستان عزیز که دم در ایستاده بودیم سوال کردی شما به خانه میایید و ما گفتیم نه. می دانی چه شد؟ آن خالی بند اعظم بدون اینکه حتی با ما دست بدهد گفت: ا؟ خداحافظ و رفت....

آری همکلاسی عزیز تو همچنان خالی بندی. حتی تغییر 180 درجه در ظاهرت نمی تواند حس مرا فریب دهد.

برو و خوش باش! تو حتی حاضر نشدی با همکلاسیهات که بیشتر از یکسال است ندیدیشان خدا حافظی کنی.

تو نمی توانی از دیدن یک صحنه غیر انسانی متاثر بشی چون تو حتی نمی تونی با کسایی که حداقل چهار سال همکلاست بودن انسانی برخورد کنی. و من متعجبم از اینهمه ادعای فضل و روشنفکری!!! یا تو خالی بندی یا یک مریض روانی هستی! من ترجیح میدم برای من همون خالی بند بمونی....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 12:4  توسط نازبانو | 

برای اینکه بلاگفا از رو بره برای بار دوم بدون شکلک ثبت می شود.

خب باز هم سلام به همه دوستان گل و بلبل!

من خدارو شکر دوروزه بهترم. پنج شنبه عروسی یکی از دوستام دعوت داشتیم که چون عروسی مختلط نبود بوبی نیومد و با مامانم و برادرم من و گذاشتن دم در هتل و خودشون رفتن دور زدن و بعدش اومدن منو برداشتن. انقدر عروسی خوش گذشت که نگو. دلی از عزا در آوردم ها. حسابی رقصیدم و از بقیه دوستام انرژی گرفتم. خوشبختانه حالم هم اصلا بد نشد و تونستم بعد از دو سه روز یه غذای درست و حسابی بخورم. جمعه هم با مامانم و بوبی رفتیم جمعه بازار و یه خورده ول ول گشتیم. مامانم دیروز بعد از ظهر رفت و دیشب هم رفتیم خونه عمه. خوشبختانه هیچ موردی پیش نیومد.

هنوز کسی قضیه بی بی رو نمی دونه و من از شر توصیه های فاجعه آمیز عمه جان راحتم. آخه دفعه پیش به من می فرمودن سیب بخور به بخور انار بخور تا بچه ات مثل برادر بوبی خوشگل بشه. آی حرصم می گیره فکر می کنه برادر بوبی خیلی خوشگله تنها دلیلش هم اینه که اون سفیده و بوبی سبزه. مگه یه مادر می تونه بگه مثلا این بچه ام از اون یکی قشنگتره؟ حالا دلم می خواد قیافه برادر بوبی رو ببینین....

وای! باز حالم خوب شد دارم غیبت می کنم ها...

دیروز می خواستیم بریم سونو تا بی بی رو ببینیم که نشد. می دونین چرا؟ می گم ولی باید قول بدین که مسخره مون نکنین. خب.... خب واسه اینکه من و بوبی جمعا 500 تومن هم پول نداشتیم. خنده نداره که! پیش میاد دیگه

وای اینو نگفتم. من دیروز تا ساعت 11.30 خوابیدم.یعنی مامانم تلفن کرد گفت در رو باز کن وگرنه من ادامه می دادم به خواب شیرینم. بعد مامانم نشست ناهار خورد. من هم همراهش صبحانه خوردم. بعد مامانم رفت. من هم ظرفها رو شستم و دوباره از ساعت 1.30 ولو شدم تو تخت تا ساعت 5.30 که بیدار شدم. خیلی حال کردم. خیلی....

راستی دیدین همدل بانو بعد از دو ماه و اندی آپ فرمودن... دلمان بسی تنگ گشته بید.

از ناردونه عزیزم بابت راهنمایی برای خرید پرده هم خیلی خیلی ممنونم. رفتیم پل چوبی و واسه پذیرایی و دوتا اتاق خواب از این پرده های حصیری گرفتیم جمعا 130 تومن. خیلی هم خوشگلن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 15:30  توسط نازبانو | 

سلام دوستای گلم.

اگه نیستم به خاطر اینه که حالم خوب نیست. همش حالت تهوع دارم. تنها زمانی که یه خورده حالم خوبه از ساعتیه که ناهار می خورم تا یک ساعت بعدش. هیچ بوی خاصی اذیتم نمی کنه ولی اصلا دیگه دلم نمی خواد آشپزی کنم. اصلا دلم نمی خواد به غذا فکر کنم. فقط می خوام بخوابم. انقدر نق زدم که مامانم اومد پیشم. دیروز رو مرخصی گرفتم و همش با مامانم بیرون گشتیم. ولی باز هم حالت تهوع داشتم. الان هم اون طفلی خونه است و من اینجا. کم کم جمع می کنم برم پیشش. برام دعا کنین که حالم بهتر شه. واقعا دارم اذیت می شم. تازه اصلا غرغر هم نمی کنم. اینجا تنها جاییه که حالمو می گم.

اگه نتونستم کامنت بزارم ناراحت نشین. اصلا حالم خوب نیست. حوصله هیچ چیز رو ندارم. کلا زیاد سرحال نیستم. دعا کنین که زودتر روبراه شم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 16:13  توسط نازبانو | 

خب باز هم سلام

در پی تذکر دوست عالیقدرمان بانو یلدا مبنی بر کمرنگ شدنمان در دنیای وبلاگ در خدمت شما هستیم.

دیروز با بوبی توی این بارون رفتیم مولوی در ادامه همون ماجرای خرید پرده. چون خیلی ترافیک بود تصمیم گرفتیم با مترو بریم. جای همه دشمنان خالی از خود میرداماد تا مولوی از بوی رطوبت و عرق هموطنان گرامی در مترو داشتم بالا میاوردم. پرده هم بی نتیجه موند و برگشتیم رفتیم شام خوردیم و یه مغازه ای که عامل فروش Ikea تو تهرانه رو دیدیم. مغازه توی خیابون مهنازه و نسبت به بقیه جاها که لوازم Ikea رو می فروشن ارزونتره. مقادیری خرید کردیم و اومدیم خونه بیهوش شدیم از خستگی.

از بی بی هم بگم که فکر کنم خوبه چون این تهوع من هی میاد و میره ولی خیلی آزاردهنده نیست. یه چیز دیگه و خیلی تعجب آور که در من ایجاد شده اینه که من حس بویاییم به شدت قوی شده. منی که اصلا بو احساس نمی کردم. این که می گم احساس نمی کردم یعنی واقعا هیچی نمی فهمیدم ها. حالادائم بوهای مختلف به دماغم می خوره و کلی هم از این بابت خوشحالم. البته وقتی که وبی غذاهای خوشمزه باشه خوشحالتر می شم.

یه چیزی بپرسم. برام سوال پیش اومده آخه. شما به عنوان یه خانوم دوست دارین که پارتنرتون حالا شوهر یا نامزد یا ... بهتون تذکر بده که مثلا آرایشتون غلیظه یا یقه لباستون بازه یا از این جور تذکرها؟ این رو حتما جواب بدین لطفا. اگه بله لطفا دلیلش رو هم بگین. اگه دوست نداشتین اسمتون رو هم می تونین ننویسین. من هم تو پست بعدی نظرم رو می گم.

یلدا بانو یادبگیر تا گفتی بیا اومدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:0  توسط نازبانو | 
سلام دوستای گلم.

خوب پنج شنبه که زنگ زدم آزمایشگاه که نتیجه رو بپرسم انقدر ذوق کردم گفت مثبته که هی به خانومه می گفتم راست می گین؟ اون هم می گفت آره و بهم تبریک می گفت.

جمعه هم که بوبی سرکار بود و من و برادرم خونه بودیم یه عالمه از عکسهای دونفره مون رو در آوردم و کنار هم چیدم تا باهاش یه تابلو درست کنم. کلی هم قربون صدقه خودمون می رفتم. برادرم هی میومد می دید من دارم کار می کنم و قربون صدقه می رم ادای بالا آوردن رو در میاورد.

شنبه صبح رفتم جواب آزمایش رو گرفتم و رفتم دکتر. بهش که گفتم اینجوریه. گفت شما دو تا متخصص حاملگی هستین؟ گفت به خاطر موردهای قبلی باید بیشتر حواسمون رو جمع کنیم و یک سری آزمایش نوشت که انجام بدم. بعدش هم وزن و فشارم رو منشیش اندازه گرفت. وقتی وزنم رو گفت می خواستم سرم رو بکوبم به دیوار ۶۶.۵ به خدا من هیچ کار خاصی نکردم ولی بعد از عمل قبلی همینطور چاق شدم.

حالا فعلا اشکالی نداره ولی

یادتونه گفتم هیچ علامتی ندارم. حالا همه علامتها رو دارم. صبح داشتم از حالت تهوع می مردم. ولی اگه اینها نشون می ده که بی بی سالمه و داره رشد می کنه همش رو به جون می خرم. دفعه قبل من اصلا اصلا حالت تهوع نداشتم. یه جایی هم خوندم اکثر کسایی که سقط می کنن علائم بارداری رو نداشتن.( نه اینکه هرکسی که علامتی نداره حتما سقط می کنه)

خب از حالتهای دیگه هم بگم که به شدت حساس و لوس و بچه ننه شدم. بهم می گن بالای چشمت ابروئه بهم بر می خوره. اصلا هم نازم رو نمی کشن. بوبی رو می گم ها.

امروز صبح که حالم بد بود بهم می گه برو پنجره رو باز کن هوای سرد بهت بخوره حالت بهتر شه! بچم اکسیژن لازم داره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 13:47  توسط نازبانو | 

با زهم اضافه شده در پنجشنبه

جواب مثبته. من جدی جدی دارم مامان می شم.خدایا شکرت.

 

اضافه شده در پنجشنبه ۹ آبان ۸۷

امروز صبح رفتم آزمایش خون دادم. بعد از ظهر جوابش حاضر می شه. خیلی خونسردم نه؟ تازه بعد از یک هفته رفتم آزمایش دادم.

سلام دوستای گلم.

من هنوز نرفتم دکتر. شنبه میرم. امروز که زنگ زدم برای وقت منشی که بیچاره انقدر برای من آب قند درست کرده و به خوردم داده کامل من رو می شناسه گفت دکتر از دوشنبه به مدت یک ماه می ره مسافرت. حالا من بدون دکترم چکار کنم. من خیلی دیر با دکترم تونستم ارتباط برقرار کنم ولی بعدش خیلی هوامو داشت. یعنی زنگ می زد بهم و می گفت جواب آزمایشت چی شد؟ کی میای؟ حالا اعتماد به نفسم اومده پایین. من دکتر بداخلاق خودمو می خوام. تصمیم گرفته بودم تحت نظر دو تا دکتر باشم. یکی دکتر خودم یکی هم دکتری که بیتا جون مامان کیان و کیارش بهم معرفی کرده بود. ولی آخه دکتر خودم بلاخره تا حالا تحت نظرش بودم. دوبار هم منو عمل کرده بود. حالا اگه مشکلی پیش اومد تو این یک ماه چکار کنم؟

 

خانوم خونه من رو به یک بازی دعوت کرده که اگه نامرئی می شدم چکار می کردم؟

خب معلومه در درجه اول از اونجایی که خیلی فضولم اول از همه می رفتم بین مادرشوهر و برادر شوهرم می نشستم ببینم پشت سر من چی می گن. بعدا هم به روشون میاوردم چیزایی که شنیده بودم.

یه وقتایی که بوبی می گه دیر میاد خونه دنبالش می رفتم ببینم این چه کار مهمیه که تا ساعت 11 شب باید به خاطرش شرکت موند.

یک دفعه هم حتما می رفتم توی جمع مردونه گوش وایمیستادم ببینم چی می گن که اینجور غش غش می خندن. حالا شاید هیچ حرف بی ناموسی هم نزنن. (اصلا هم بی ادب نیستم. فقط کنجکاوم)

یه سری هم به احم.دی جون می زدم ببینم با اون مغز فندقی پشت پرده چکار می کنه.

هان! اینو داشت یادم می رفت. بین گلی ومدیرم هم می رم ببینم چه خبره اون ورا.... یه خورده در موردشون عذاب وجدان گرفتم. درسته که یه مدت خیلی باهام بدرفتار کردن ولی کلا آدمهای بدی نیستن. فکر کنم این جور مسائل تو کار برای همه پیش میاد. فقط من یه خورده محتاط تر شدم.

دیشب مهمون داشتم. با خودمون هشت نفر می شدیم.  انقدر بچه خوبی بودم. سه نوع غذا درست کردم. فکر کنم تا آخر هفته غذا داریم. تازه بوبی هم خیلی پسر خوبی بود و به موقع اومد و کمکم کرد. البته انقدر از روز قبلش غر زده بودم که زود اومد.

ما یه خانوم و آقای کره ای همسایه مون هستن. پنجره آشپزخونه اونها روبروی آشپزخونه ماست. انقدر حال می کنم این آقاهه تمام مدت تو آشپزخونه است و داره ظرف می شوره. خانمه هم جمع و جور می کنه. واقعا تا به حال ندیدم خانومه ظرف بشوره. این آقایون ایرونی باید بیان دوره ببین پیش همسایه ما.

یکی به من لینک دادن رو یاد بده لطفا. مردم انقدر از همه معذرت خواهی کردم واسه اینکه بلد نیستم لینک بدم. خانوم خونه شرمنده ام. بیتا جون ایضا.

حالا باید یک سری رو دعوت کنم بازی کنن. خوب من یلدا رها فرناز بیتا( هر دو تا) و هر کی که دوست داره بازی کنه رو دعوت می کنم.

من مرده این تیکه ام که هر کی دوست داره بازی کنه رو دعوت می کنم.

نگرانی نوشت: من نه حالت تهوع دارم (البته خیلی کم اون هم شبا هست که انقدر کمه فکر می کنم توهم بوده) نه س.ی.ن.ه درد دارم. از علائم بارداری فقط عقب افتادن... و تکرر ادرار ( اون هم شاید به خاطر سرد شدن هوا باشه) دارم. این نگران کننده است به نظر شما؟ این علائم از کی شروع می شن؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 13:36  توسط نازبانو | 

درسته قراره که کسی ندونه ولی اینجا می تونم همه حرفهام رو بزنم. اینجا باید و باید هرچی تو دلمه بگم. پس:

من دارم مامان می شم.

هنوز آزمایش خون ندادم ولی اون دوخط صورتی رو کنار هم دیدم. آنچنان خوشحال و ناباور که با بی بی چک پریدم توی تخت. بوبی رو که خواب بود بیدار کردم و پرسیدم تو هم دوتا خط می بینی؟ وقتی که تایید کرد توی آسمونها پرواز می کردم. بهش گفتم انگیزه ات اومده و با هم خوشحال و سرحال بودیم.

برامون دعا کنین. یک عالمه انرژی مثبت لازم داریم. دعا کنین که بمونه! تمام مدتی که انتظارش رو می کشیدم از خدا  خواستم اگه قراره که سالم به دنیا بیاد جوونه بزنه و شکل بگیره.

بیتا مامان کیان و کیارش درست زده بود به هدف ولی فکر کنم خودم بهش سرنخ داده بودم. نه؟

شنبه می رم دکتر و بعدش آزمایش.

اما از تعطیلات بگم که جمعه رفتیم یه جایی اطراف لواسون به اسم راحت آباد. از صبح با دوستامون رفتیم و بساط جوجه کباب و ورق و سیب زمینی تو آتیش و ... به راه بود تا شب که برگشتیم. کلی سرحال شدیم. دیروز که شنبه باشه هم قرار بود با مامان و بابای بوبی بریم یه رستوران که غذاهای شمالی داره به اسم گیلک تو پارک پرنس. تعریفش رو خیلی شنیده بودیم ولی بوبی خودش گفت که حوصله ندارم و کنسلش کردیم و با عرض شرمندگی تنها کار مفیدی که دیروز من انجام دادم شستن دستشویی و توالت و حموم بود. ولی اساسی شستم ها. تازه بدون استفاده از عشق دیرینم وایتکس.

الان هم که درخدمت شمام. با بوبی تصمیم گرفتیم زیاد راجع به انگیزه خیال پردازی نکنیم تا اگه خدای ناکرده اتفاق بدی افتاد مثل دفعه قبل پدرمون درنیاد. ولی خیلی سخته.

انرژی مثبت فراموش نشه پلیییییییییییییییز

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 9:20  توسط نازبانو |