تبليغاتX
زندگی نازبانو
شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو

 

بوبی بی انگیزه شده. می گه انگیزه ندارم. حوصله ندارم. می گه از همه چیزهایی که دارم راضیم. شاید ده سال پیش آرزوی داشتن این چیزها رو داشتم ولی الان از داشتنشون ذوق نمی کنم. انگیزه برای کارکردن و لذت بردن ندارم. حوصله کار کردن ندارم.

و اینجانب نازبانو پس از صحبتهای روانشناسانه بسیار در زمینه انگیزه که ختم شد به اینکه- تئوریش رو خودم خوب بلدم (جواب بوبی)- بهش قول دادم تو ماه آینده واسش یه انگیزه بزرگ به وجود بیارم. فکر می کنه دارم شوخی می کنم باهاش. یک عالمه فکر کرد و حدس زد ولی به نتیجه نرسید. من هم بهش نگفتم. به شما هم نمی گم. اگه دوست داشتین حدس بزنین.

بعد از اینکه یک عالمه حدس زد حالش بهتر بود. بهش می گم الان تو برانگیخته شدی. یک قدم تا انگیزش فاصله داری، گردنم رو می گیره می ذاره زیر بغلش و فشار میده. وقتی صدام مثل خروس شد ولم کرده. جنبه نداره باهاش علمی حرف بزنم که.

دعا کنین که انگیزه به وجود بیاد پلیز!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 17:11  توسط نازبانو | 

پس نوشت:

۱- همین ده دقیقه پیش خبر رسید که ماموریت دوبی کنسل شده.

۲- فردا این مدیر .... با گلی جان جانشان می آیند. از همین الان استرس گرفتم. خدایا یا منو شفا بده یا اینها رو. آخه عشق مرد ۴۲ ساله متاهل با دختر ۲۵ ساله؟ اون هم عشق از طرف مرد تنها به دلیل جاه طلبی نه عشق واقعی؟ خدایا نمی خوام دخالت کنم و هیچ کاری هم به کارشون ندارم ولی  اخلاقشون داره از این رو به اون رو می شه. فقط خودشون دوتا رو می بینن. دائم دوتایی دارن پشت سر بقیه حرف می زنن. بقیه هم که احمق نیستن.چیزی به روی خودشون نمیارن.

۳- دلمان هیجان از نوع مثبت می خواهد. خدا جون! به این کلمه مثبتش دقت کن عزیز دلم. باشه؟

۴- مهربانو (شرمنده لینک دادن رو بلد نیستم) درمورد عاشق شدن از کودکی تا به حال نوشته بود. هرچی فکر کردم دیدم من که از وقتی یادمه بوبی رو دوست داشتم پس چرا همون موقع پسر خاله و همبازی کوچه و پسر دوست مامانم و ... رو هم دوست داشتم؟ چیزی به ذهنم نرسید.

۵- کاش اگه نتیجه اش خوبه اتفاق بیفته.

 

سلام سلام !

خوبین؟ خوشین؟

ما هم بد نیستیم.

این تعطیلات کار به خصوصی نکردیم. حمعه ناهار رفتیم بیرون. انقدر شلوغ بود رستوران که من و بوبی واسه اینکه صدای همدیگه رو بشنویم داد می زدیم. یه دختری هم بود که با صدای بلند و (شرمنده) شیهه مانند دو دقیقه یکبار می زد زیر خنده. اصلا هم از اینکه همه بر می گشتن نگاش می کردن ناراحت نمی شد. خدایا اعتماد به نفس همه ابناء بشر را ارتقاء ببخشا.

بد برداشت نکنین. من اصلا از اینکه یکی با صدای بلند بخنده ناراحت نمی شم که هیچ خیلی هم سرحال می شم ولی نه اون طرز خندیدن توی اون همه سر و صدا اون هم دو دقیقه یکبار و به منظور جلب توجه. من صدای بوبی رو که نیم متر باهام فاصله داشت به زور می شنیدم ولی صدای...

شب هم رفتیم خونه عمه محترمه. بدون شک نیم ساعت اول ورودمون آقا و بانو داشتن اخبار VOA رو نگاه می کردن. دریغ از یک کلمه حرف! (ای خدا بگم یه بلایی سر VOA بیاد که حیفه لااقل یه بلای برگشت ناپذیر سر این ماهواره خونه عمه اینا بیاد)

دیشب هم با همکارای بوبی رفتیم فیلم دعوت رو دیدیم. بد نبود ولی اصلا در حد فیلم های قبلی حاتمی کیا نبود. یک موضوع بود که به راه های مختلف بهش پرداخته بودن. بعدش هم مادام و مسیو (خودمون رو می گم دیگه) رفتیم شام خوردیم.

برادر بوبی یه کتابی رو ترجمه کرده و با یه ناشر قرارداد بسته که چاپش کنن. از اونجایی که موضوع کتاب با رشته من هم هماهنگیهایی داره ازم خواست که ویرایش کنمش. من هم قبول کردم. یکبار هم گفت که دستمزدت سر جاشه و من هم گفتم که نه و این چه حرفیه و ...

اما من از همه جا بی خبر که تا الان کتاب ویرایش نکرده بودم( منظور از ویرایش روان سازی متنه و اصطلاحات خاصی که توش به کار می ره نه مثلا پاراگراف بندی) هر کاری کرده بودم در حد مقاله های ده پانزده صفحه ای بوده. اون هم مال خودم و هم کلاسیهام که هم رشته بودیم. چشمتون روز بد نبینه من در عرض دو ساعت و نیم تنها تونستم بیست صفحه از کتاب رو ویرایش کنم. می خوام موهامو دونه دونه بکنم. آخه من چه می دونستم اینقدر کار می بره. من اگر انقدر می خواستم پشتکار به خرج بدم یه فکری به حال پایان نامه ام می کردم. حالا این ها هیچی آخه چرا انقدر سر دستمزدش گفتم نه و نمی خواد و اینا... بدبخت شدم. (نازبانو خسیس می شود) خدایا خودت به خیر بگذرون.

 یه از خود گذشتگی دیگه هم کردم که حالا دور از جونتون مثل سگ پشیمونم. بوبی ماموریت کاری واسه دوبی زیاد داره و تقریبا بیشترش رو من هم باهاش رفتم. در واقع فقط برای من بلیت و ویزاش با خودمونه چون هتل رو شرکت حساب می کنه. حالا بوبی باز بهش ماموریت خورده و به من گفت با هم بریم. از اون جایی که باز خدا زده بود پس کله ام گفتم نه الان وضع مالیمون خوب نیست و تو تنها برو. اولش یه مقدار اصرار کرد ولی بعدش اون هم بی خیال شد. خوب حالا پشیمونم! به شدت! یکی نیست به من بگه تو که خودت رو می شناسی انقدر تلاش نکن بوبی رو متقاعد کنی که رفتنت به صلاح نیست. حالا هم روت نشه بعد از اون همه فلسفه بافی بگی می خوای بری.  

تقصیر خود بوبیه. به من چه؟ می خواست مجله IKEA رو نیاره خونه. خب دلم خواسته دیگه... هر کی هم بهم گفت لوس خودشه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 11:38  توسط نازبانو | 

سلام سلام.

آخیش الان در شرکت تنها من حضور دارم و دور از چشمها و گوشهای بسیار کنجکاو گلی (منظور از بسیار کنجکاو همون فضول و منظور از گلی همون همکار عاشق مدیر و دوست صمیمی سابق من می باشد)مشغول نوشتن این پست می باشیم.

یه ذره از شرکت بگم اون روز که پست قبلی رو گذاشتم از صبحش الکی الکی واسه خودم خوش و خندون بودم که هی مدیر رفت تو اتاق و دراومد به من گیر داد. با لحن بد و جلوی همه. مثلا اومد گفت پرونده ای که قیمت دادیم به فلان شرکت کو؟ من: تو همون قفسه Offer هاست و پا شدم رفتم و دادم دستش. حالا منظور از پرونده یک برگ درخواست قیمت از یک شرکت بی نام و نشان و یک برگ ارائه قیمت ماست. جمعا دو برگ که من گذاشته بودم توی این پوشه های پلاستیکی. حالا پوشه رو گرفته دستش و تکون میده با کلافگی و صدای بلند می گه آخه این چیه؟ همین الان بزارش تو زونکن. این یک نمونه از ده ها نمونه ای که اون روز اتفاق افتاد. وقتی دیگه کاسه صبرم لبریز شد و از چشمام عصبانیت داشت می زد بیرون دوزاریش افتاد و دوباره مثل آدم شد رفتارش. ولی از اون روز تا به حال من مثل سنگ. نه می خندم و نه یک کلمه حرف می زنم. ساکت و فقط کا ر می کنم اگه کاری باشه!!! شوخی می کنه حتی از روی ادب هم لبخند  نمی زنم. سوال می پرسه با کوتاهترین جمله ها و سردترین نوع حرف زدن جوابش رو میدم.

حالا این رو داشته باشین...

پریروز یه لیست از هزینه های جاری شرکت مثل تاکسی و پیک و قبض آب و برق و ... از ابتدای سال هشتاد و هفت درست کردم. دیروز سر نهار اومده می گه از اول سال تا الان 450 تومن پول تاکسی تلفنی شده تازه من خودم هم حدود 250 تومن!!!!! فاکتور داشتم که ندادم (دروغ مثل....) جمعا می شه 700 تومن که این خیلی زیاده. حالا که ؟؟؟( اون اداره ای که ما باهاش کار می کنیم) اومده نزدیک با تاکسی بریم و برگردیم.(دقت دارین که این مبلغ می شه ماهی 100 تومن معادل 75 یورو و این آقا ماهی 6000 یورو از یه شرکتی می گیره که باقی کارهای قراردادی اون شرکت تو ایران رو انجام بده)

حالا موضوع اینجاست که این وسط کی بیشتر از همه با تاکسی می ره این ور و اون ور؟ اصلا تنها کسی که می ره اونجا کیه؟ بله درست حدس زدید نازبانو... ولی نازبانو عمرا نقش یک پادو رو بپذیره و با تاکسی این ور و اونور دنبال کارهای شرکت بره. خصوصا اینکه اونجایی که نازبانو باید دائم بره وبیاد دقیقا کنار خونه قبلی نازبانو بوده علاوه بر اینکه حدود 500 متر یا بیشتر باید توی جاده خاکی بره تا به اداره مورد نظر برسه. و این درحالیه که نازبانو برای حفظ آرامش خودش وقتی خونه قبلی بود ( جلوگیری از هرگونه برخورد احتمالی با عمله های عزیز در تاکسی و جلوگیری از خفه شدن از بوی مطبوع در اوج بی پولی) با تاکسی تلفنی می رفت و بر می گشت.

حالا شرکت رو بی خیال...

از دوشنبه شب بگم که قوم الظالمین ( به گفته همدل بانو) مهمونمون بودن. اولش بگم که چون این مشکلات تو شرکت برام پیش اومده به هیچ عنوان نمی خوام بهانه ای دست کسی بدم واسه همین ساعت 6 رسیدم خونه. یکسری از کارها رو از شب قبلش انجام داده بودم با این حال هول هولکی اومدم برنج بزارم که برم به بقیه کارهام برسم دیدم نمک تموم شده. به خودم گفتم ناراحتی نداره که هر چی نمک تو نمکدونام داشتم خالی کردم تو برنج. بوبی زنگ زد و گفت من هشت و نیم می رسم به مامان اینها هم زنگ می زنم می گم زودتر نیان. باز به خودم گفتم ناراحتی نداره که غریبه که نیستن. آممممما اومدم برنج رو آبکش کنم دیدم آب قطعه. این دفعه دیگه سرم رو بلند کردم و گفتم ببین خداجون! دیگه از این شوخیها با من نکن. تا حالا هی صبر کردم ها دیگه قاطی می کنم ها... بی خیال شدم. رفتم یه چایی ریختم و جلوی تلویزیون ولو شدم. چاییم که تموم شد رفتم دیدم آب اومده. (دیدین چه خدای حرف گوش کنی دارم من) البته نازبانو به شدت عصبی و پاچه گیر شده بود به طوریکه تا زانوهای برادر کوچیکش رو که مظلومانه داشت بهش کمک می کرد جرواجر کرده بود. تازه در همون حال هم بهش می گفت تو از حرف زدن من ناراحت نشو! من الان عصبانیم.

خلاصه آتیش خشم نازبانو تا یه حالی به بوبی نمی داد خاموش نمی شد و نازبانو این موضوع رو داشت با بند بند وجودش احساس می کرد. منتها از اونجا که تصمیم داشت به هیچ عنوان رابطه خودش رو با بوبی به خاطر قوم الظالمین خراب نکنه تلفن زد به بوبی و گفت: عزیزم از این به بعد که یک هفته خر منو گرفتی که مامان اینها رو دعوت کنیم وقتی دعوت کردیم زود بیا و کمک کن! الان هم که داری میای جز میوه هیچی نخر چون واسه یه دونه تخم مرغ هم جا تو آشپزخونه ندارم. بعد هم که رسیدی بدون هیچ اظهار نظری فقط تشکر کن. و بوبی بیچاره گفت باشه ولی بیچاره برادرت الان داره چی می کشه.

خلاصه همه چی اونشب به خیر و خوشی گذشت و عمه گرامی در تمام طول مدت دستور آشپزی برای غذاهایی می دادن که تا به حال در عمرشون درست نکرده بودن.

الان هم نازبانو یک لیوان چایی دستشه و می خواد بدون سر خر و فضول و ... به وبگردی با لذت بپردازه. قربون همگی....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 9:51  توسط نازبانو | 

حذف شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 15:11  توسط نازبانو | 

سلام به همه

بالاخره تنبل خانوم اومد.

از مسافرت بگم که از اونی که نوشتم هم خیلی بدتر بود. یعنی افتضاح بود. پونه با برادر بوبی قهر بود و با عمه و شوهرش سرسنگین. حرصش رو درآورده بودن حسابی. ما هم که رفتیم همه با هم سرسنگین بودن. من بیچاره هم بر سر دوراهی بودم. پونه تو آشپزخونه بود اگه می موندم پیش بقیه خودم ناراحت بودم که اون تو آشپزخونه است. اگه هم می رفتم تو آشپزخونه بقیه فکر میکردن داریم غیبتشون رو می کنیم. خلاصه بیچاره شدم. صبح ساعت 8 عمه گرامی شروع می کردن به قدم زدن بالای سر ما که خواب بودیم هی پنجره رو باز می کردن هی راه می رفتن تا ما بیدار شیم.

دیگه نمی خوام بهشون فکر کنم اعصابم داغون می شه. دیروز مامان پونه زنگ زد بهم و گفت این دوتا زندگیشون داره از هم می پاشه یه فکری براشون بکنین و نیم ساعت حرف زد و می تونم بگم تمام مدت گریه کرد. دلم ریش شد براش. من هم گفتم به نظر من فقط یه مشاور می تونه به این دوتا کمک کنه. من جز اینکه بگم آروم باشین و صبر کنین کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.

اما با ففل خانوم گل گلاب صحبت کردم و فهمیدیم که خیلی شبیه هم هستیم از لحاظ شخصیتی همینطور همسران گرامیمون هم به هم شباهت دارن.

دیشب هم رفتیم خونه دوستامون لواسون. انقدر سرد بود. شومینه روشن کرده بودن و کلی دم اتیش نشستیم و حرفیدیم.

دوتا سگ که داشتن حالا یه گربه هم دارن. تموم مدت گربه روی آمپلی فایر نشسته بود. میومد پایین یه خورده با سگها بپربپر میکرد و توی گوش هم رو لیس میزدن دوباره سردش می شد می رفت می نشست اون رو. خیلی بامزه بودن.

از محل کارم بگم که وضعیت خیلی بد شده بود و البته هنوز هم هست. همونجوری که مدیرم برام قیافه گرفته بود من هم همونجوری رفتار می کردم. گلی هم که …. با بوبی هم صحبت کردم و گفت اگه ناراحتی نرو. قرار نیست عذاب بکشی.

پریروز مدیرم باهام صحبت کرد و گفت که کارهایی که می تونی انجام بدی رو بنویس بعد با هم صحبت کنیم. من هم گفتم که از بیکار بودن ناراحتم و بعد لیستم رو بهش دادم. از دو روز پیش تا حالا اخلاق و رفتارش بهتر شده ولی من سعی می کنم خیلی مثل قبل قاطی نشم. دنبال کار جدید هم هستم. تا ببینیم چی پیش میاد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 12:56  توسط نازبانو | 
 

امروز قرار بود که قشنگ ترین اتفاق دنیا برای زندگیمون بیفته که چه حیف!...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 17:38  توسط نازبانو | 

تا حالا قاطی شدن حس بد و خوب رو تجربه کردین؟

الان حس خوب و بد من کنار هم قرار گرفتن. حس خوب واسه اینکه تصمیم گرفتیم بریم شمال خونه پونه اینا. عمه و شوهرعمه ام (مامان و بابای بوبی) با پونه اینا سه شنبه شب رفتن. ما هم تصمیم داریم یکی دوساعت دیگه راه بیفتیم. حس خوبم واسه اینه که می دونم الان  هوای شمال همونجوریه که من عاشقشم. الان بارون ریز می باره. الان وقتیه که می تونی بری زیر بارون وایسی و تا دلت می خواد گریه کنی و سبک شی. الان وقتیه که می تونی تو ماشین زیر بارون رانندگی کنی و صدای خواننده محبوبت تو گوشت بپیچه. آره خودشه اگه یه نخ سیگار و یه لیوان چایی هم داشتم که هر وقت دلم خواست پرش کنم همه چی تکمیل می شه... البته سیگار رو که مطمئنا باید به خاطر بوبی بی خیال شم. زیر بارون رفتن رو هم. استغفرالله مگه خل شدی می ری زیر بارون دختر؟ بیا میوه بخور. این چیه گذاشتی تو گوشت؟ این چیزها چیه گوش می دی؟ بیا خرما بخور. رانندگی تو این هوا به صلاح نیست. بشینین تو خونه زل بزنین به تلویزیون. چایی بخورین. یعنی اومدین مسافرت فقط بخورین....

امیدوارم حسهای خوبم رو با جمله هایی که به صورت بولد نوشتم ازم نگیرن.

یعنی شانس تخ.می به این می گن. بعد سال و ماهی درست زمان دلخواهت بری شمال اون هم با مامان و بابا. حالا فرقی نمی کنه مامان وبابای خودت یا همسرت... چرا پدر و مادرها از بارون فقط خیس و گلی شدن و سرما خوردن رو می شناسن؟ چرا به لطافتش و شادابی که به آدم میده توجه ندارن. چرا نمی فهمن بعضی وقتها باید به احترام بارون سکوت کرد؟

امیدوارم هیچ کدوم از اون بولدها اتفاق نیفته. می خوام لذت ببرم.

می خوام برم تمام اون حسهای خوب رو با هم داشته باشم . می خوام برم و سبک برگردم. من همینجا اعلام می کنم تصمیم دارم که از مسافرتم لذت ببرم و باز هم تصمیم دارم هر کسی که خواست علی رغم میلم من رو به کاری وادار کنه چنان بشورم و بذارم سرجاش که ...

ممکنه برادرم هم همراهمون بیاد و این یعنی در کنار همسفرهای خوب! باید به بچه داری هم بپردازم. باور کنید.

امیدوارم متوجه عمق هیجانات بنده از رفتن به این سفر شده باشید.

من می خوام خوش بگذرونم........

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:40  توسط نازبانو | 

سلام دوستای خوبم!

چطورین؟ خوبین؟ من هم خوبم. خدا رو شکر.

اون برنامه آشتی کنون با خدا رو شروع کردم. شبها باهاش حرف می زنم. دیروز غروب، باز هم با صدای اذان دلم لرزید. مثل اون وقتهایی که تنهای تنها بودم تو خوابگاه. دلم می گرفت و باهاش حرف میزدم. درست مثل همون موقع. صدای اذان که از رادیو پخش می شد تو تمام طبقات پخش می کردن. چشمام پر اشک می شد و دلم آروم. دوباره دیشب این حس رو تجربه کردم. دوباره دلم لرزید و اشک تو چشمام جمع شد. خیلی حس خوبی بود. خیلی... همون موقع اس ام اس یلدا به دستم رسید. درست همون موقع که داشتم از هیجان می لرزیدم. فکر می کنم اینها نشونه است. خدا می خواست بهم یادآوری کنه که دوستای خیلی خوبی رو کنارم قرار داده. مرسی از همه تون. مرسی دوستای خوبم! مرسی یلدای عزیزم.

پریشب رفته بودیم خونه عمه ام. پونه و برادر بوبی هم تازه از شمال رسیده بودن. بحث این شد که 4 شنبه که تعطیله همه بریم شمال خونه پونه اینها (اجاره کردن) و من هزار بار خدا رو شکر کردم که بوبی حتما باید چهارشنبه سر کار باشه چه تعطیل چه غیر تعطیل و اگه پنج شنبه تعطیل بود مجبوریم که بریم.

خدایا من بدجنس نیستم ولی نمی تونم الان بودن با عمه ام رو تحمل کنم. رفتاراش آزاردهنده است و من بدجوری بهش حساس شدم. من یه کفش اسپرت واسه سرکار خریدم. پونه اون شب بهم گفت از کجا خریدی و چند و اینها. پوشید و خوشش اومد. بهش گفتم برات می گیرم. همون موقع عمه هفتاد ساله من اومد و گفت چه خبره؟ گفتیم که اینجوریه. گرفت کفش من و پوشید و گفت برای من هم بگیر. من موندم آخه یه خانوم هفتاد ساله می خواد کفشی رو بپوشه که عروساش می پوشن؟ به خدا اگه بپوشه ناراحت نمی شم ولی می دونم که جوگیر شده و پیش خودش گفته حالا که مفته من هم می خوام. ولی هیچ وقت پاش نمی کنه. بابای بوبی رفته بود شهر خودش و 12 کیلو کشک آورده. کشکهای اونجا خیلی معروفه . خیلی هم خوشمزه و عالیه. اون وقت این عمه من برداشته یه مقدار کشک ریخته تو کیسه کمتر از یک کیلو و می ده به من. حالا می دونه که بوبی کشک رو خالی خالی می خوره و علاوه بر اون ما مصرف کشکمون خیلی زیاده. چند بارم غیر مستقیم گفتم که این که خیلی کمه ولی به روی مبارکش نیاورد. حالا می دونم بریم شمال همش می خواد واسه خوردن و خوابیدن و کل برنامه روزانه مون تصمیم گیری کنه. پاشین. این رو بخورین. این کار رو بکنین و این کار رو نکنین و خلاصه پدر اعصابمون رو در میاره. تازه پونه بیچاره چه گناهی کرده که چند روز که می ره شمال و  استراحت کنه باز هم باید اینها رو ببینه؟

خدایا ما که پیر شدیم انقدر فضول نشیم. ما که پیر شدیم یه جوری نشیم که بچه هامون دوست نداشته باشن پیش ما باشن. خدایا تحمل و صبر ما رو زیاد کن. این خانوم هفتاد ساله دائم نشسته پای ماهواره و VOA می بینه. دائم داره در مورد اخبار صحبت می کنه. دائم داره هر چی که شنیده رو با هر چی که فکر می کنه قاطی و به خورد ما می ده. باباجون من از اخبار متنفرم. باور کنین خودش هم سر این خبر گوش کردناش قاطی کرده. غذا درست می کنه دائم می پرسه خوب شده؟ نه؟ آخه انتظار داری من چی بگم؟ تازه به همین هم اکتفا نمی کنه و می گه مال من از مال تو و مامانت بهتر شده نه؟ اینجاست که اون رگ نازبانویی من می زنه بالا و می گم هر آدمی دست پخت مامانش رو ترجیح می ده.

اگه من یه غذایی درست کنم که معمول نیست مثل خورش خلال بادوم که از وبلاگ صمیم (شرمنده بلد نیستم لینک بدم) یاد گرفتم رو درست کنم حتما دفعه بعد که بریم اونجا این غذا رو درست می کنه و می گه بهتر از مال تو شده نه؟

من می دونم که در عین اینکه خودش رو خیلی قبول داره (در واقع هیچ کس رو قبول نداره) خیلی هم دلش توجه می خواد. ولی راههای دیگه ای هم هست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 12:49  توسط نازبانو | 

چقدر روزها تکراریه. چقدر همه چی یکنواخته؟ قرار بود با انرژی مثبت بیام ولی ندارمش. امروز می خوام همش غر بزنم. اگه روحیه اش رو ندارین نخونین. چرا هر کی از بیرون آدمها رو می بینه فکر می کنه غم و غصه ای ندارن؟ البته در مورد من که بوبی هم فکر می کنه چرا من باید شبها کابوس ببینم. من که مشکلی ندارم. یک شب خواب می بینم که ناراحتی کلیه دارم و می خوان دیالیزم کنن. یک شب دیگه یکی میاد و بهم می گه ناراحتی قلبی داری. وقتی که اینو می شنوم یک طرف صورتم کج می شه و از این جور چیزا... یه مدتیه که فقط و فقط خواب ناخوش بیماری رو می بینم.

در حال حاضر من دو تا مشکل از نظر خودم بزرگ دارم. اولیش درسمه که نصفه کاره گذاشتمش. یعنی ترم آخر یک درسی رو برداشتم که نمره پایان ترمش فقط ارائه کار کلاسی بود. به خاطر سر کار اومدن اون موقعها که تازه سر کار اومده بودم جوگیر شده بودم و واقعا از 8 صبح تا 8 شب سر کار بودم و واقعا جونی برام نمی موند که به کارهای کلاسیم برسم. نمی خوام کلا بگم تنبلی نکردم ولی دلیل اصلی واقعا کمبود وقت بود. خلاصه من اون درس که که توش باید کارهای ابتدایی پایان نامه رو انجام می دادیم افتادم. منی که در مجموع سه ترم جزء شاگردهای اول تا پنجم بودم. ترم بعد دوباره اون درس رو گرفتم و خورد به برنامه حاملگی و بعدش هم ماجراهای سقط و ... کارهایی که باید ارائه می کردم حاضر بود ولی من اصلا انگیزه ای برای رفتن به دانشگاه و توضیح برای این همه تاخیر رو نداشتم. بعد که حالم بهتر شد جرات اینکه برم دنبال کارم رو بگیرم و پرس و جو کنم که چی به سر ادامه تحصیلم اومده پیدا نکردم. الان تمام مطالب برای نوشتن پروپوزال رو دارم و شاید نهایتا! دو روز طول بکشه که بتونم پروپوزالم رو تکمیل کنم. ولی می ترسم برم دانشگاه. می ترسم بم و بهم بگن تا حالا کجا بودی. می ترسم بهم بگن اخراج شدی. می ترسم از اینکه دائم بهم سرکوفت بزنن که درست رو ول کردی. این ترس در درجه اول به بوبی مامان و بابام بر می گرده. خودم هم دلم می سوزه که توی خوابگاه با اون شرایط سخت یه رشته دیگه امتحان دادم و قبول شدم. شاید قبولی کنکور لیسانسم رو موفقیت مشترک خودم و خانواده ام می دونستم ولی ارشد فقط و فقط تلاش خودم بود. به غیر از بوبی هیچ کس نمی دونست دارم واسه ارشد می خونم. من و بوبی اون موقع ها یک روز در میون می رفتیم بیرون. یک ماه آخر مونده به کنکور دیگه اون میومد دم در خوابگاه. تو ماشین می نشستیم و نیم ساعت حرف میزدیم. بعد من برمی گشتم و ادامه درس. چون فقط سه ماه خونده بودم اون هم به طور متوسط روزی سه ساعت اصلا دلم نمی خواست از فضای درس خارج شم. واسه همین نمی رفتم بیرون.

حالا باید دلم رو بزنم به دریا و برم دانشگاه. برم و برای ان نفر توضیح بدم که چی به سرم اومده در حالیکه حتی فکر کردن به این موضوع آزارم میده. امیدوارم که اراده اش رو داشته باشم که شنبه برم دانشگاه. فایل ثبت نام کامپیوتریم به خاطر دیر تحویل دادن پروپوزال بسته شده و هزار تا مکافات دیگه...

اگه کسی در این زمینه ها اطلاعاتی داره ولو خیلی بد ممنون می شم بهم کمک کنین. من ورودی سراسری ارشد 84 هستم.

دومین مشکلم واقعا محل کارمه. به جز موارد نادری که پیش میاد و تخصص منه بقیه اوقات یا نامه تایپ می کنم یا جواب تلفن میدم و کارهایی در این حد... نمی خوام بگم این کارها بده ولی من لیسانس مهندسی از دانشگاه امیرکبیر دارم. حق من این نیست. احساس می کنم از تواناییهام هیچ استفاده ای نمی شه. از همه خنده دارتر اینه که با اینکه هیچ کاری ندارم اگه عصرها زودتر از ساعت 6 برم خونه فرداش باید کلی متلک و تیکه بشنوم. باباجون! به کی بگم من کاری ندارم که انجام بدم. مثل بقیه هم مجرد نیستم یا خونواده ام یه شهر دیگه زندگی نمی کنن. من شوهر دارم. زندگی دارم. باید به کارهای دیگه ام هم برسم.

دارم دربه در دنبال کار می گردم. از طرفی طبق اون اصلی که چند پست قبل گفتم نمی تونم به دروغ بگم زبانم فوله و سه سال تجربه کار با فلان نرم افزار رو دارم. دارم اینجا عذاب می کشم واقعا. هم به خاطر نوع کارم و هم به خاطر محیط اینجا و مشکلاتی که توش هست.

به خاطر همون مسئله دیربیرون رفتن از سر کار حتی نمی تونم یه کلاس زبان یا ورزش برم ودر واقع دارم همین طور درجا میزنم.

از طرفی اگه بیکار بمونم هم خودم حوصله ام سر میره  هم بوبی با بیکار موندن من مشکل داره. به حقوقم کاری نداره ها یعنی الان هم که سر کارم تمام حقوقم مال خودمه. البته همش خرج زندگی شده ولی هیچ توقعی نداره واقعا. ولی می گه تو خونه موندن بده... و من اصلا نمی تونم بهش بفهمونم که باباجون من الان حداقل یکی دوماه نیاز دارم که تو خونه بمونم. یعنی انقدر از عکس العمل منفیش مطمئنم که حتی تلاشی هم نکردم.

اینها شده واسه من درگیری فکری که از پسش برنمیام. از طرف دیگه هم دلمون می خواد بچه دار شیم ولی جفتمون چشممون ترسیده از اتفاقات قبلی و هنوز بر سر دوراهی هستیم.

تنها چیزی که الان بهش دل بستم نظرات و راهنماییهای شماست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 14:34  توسط نازبانو | 

 

وای از صبح که اومدم دیدم این بلاگفای... باز نمی شه داشتم پرپر می زدم. تا اینکه ففل جون گفت که تونسته اینجا رو ببینه. بعدش هم یلدا خانوم گل گلاب گفتن مثل اینکه بلاگفا مشکل پیدا کرده. فکر نمی کردم که اینقدر به اینجا معتاد شده باشم.

مامان و بابام هنوز اینجان. حال و روزشون بهتره. بابام که عملا بیست و چهار ساعت اندازه یک وعده من هم غدا نخورد. طفلی ظرف دو ساعتی که مامانم و بوبی رفته بودن بیمارستان که از مهره ها و قفسه سینه اش عکس بگیرن بدون اغراق 15 تا 20 بار رفت دستشویی ولی خدا رو شکر الان خوبن. فردا هم می رن شمال تا یه فکری به حال ماشین بکنن.

5 شنبه رفتیم پرده سفارش دادیم خیابون مولوی. هی انتخاب کردیم و هرچی من از پسره فروشنده پرسیدم متری چنده هیچی نگفت تا اینکه آخرش یک پرده پذیرایی دوتا اتاق خواب و یه آشپزخونه رو گفت 900 هزار تومن. بعد که دید ما شوکه شدیم با حذف یک قاب چوبی بالای پرده پذیرایی گفت 500 هزار تومن!! و بعد با چونه زدن و پرسیدن قیمت تک تک پرده ها رسید به 340 هزار. من موندم اینها تو ماه رمضون و به قول خودشون زبون روزه دست از دزدی بر نمی دارن.

تازه قرار بود یک شنبه پرده ها رو بیارن که تا حالا نیاوردن.

اون برنامه آرت بریج رو گفته بودم که برادر بوبی رو قرار بود 21 روز بفرستن آمریکا بدون هیچ هزینه ای. برنامه به خاطر مسایل سیاسی لغو شد. عوضش انر.ژی هس.ته. ای داریم. اصلا من نمی دونم ایرانیها که آبکش می سازن و همه سوراخهاش بسته اس چجوری می خوان ان.رژی. هس.ته. ای تولید کنن؟ البته نبوغ ایرانیها که خیلی زیاده. دانش آموزاش تو زیرزمین خونه شون تولید می کنن این انرژی رو....

وای چقدر انرژی منفی دادم ها...

به جاش فردا پر از انرژی بر می گردم. قول میدم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 17:10  توسط نازبانو |