تبليغاتX
زندگی نازبانو
شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو

سلام! سلام به همگی.

می خوام اعتراف کنم. من از وقتی که اون اتفاق(مراجعه به پست اول) واسم افتاد با خدا قهر بودم.. یعنی اول منکر وجودش شدم. بعد که دوباره اون مشکلات پیش اومد و ک.و.ر.تا.ژ دوم و مشکوک به سرطان بودن مطمئن شدم که هست و خواسته بهم نشون بده که بدتر از اونی که برات پیش اومده ممکنه برات اتفاق بیفته.

این بار دیگه وجودش رو باور کردم ولی لطف و مرحمتش رو انکار کردم. یاد روزایی می افتادم که پنجره اتاقمون رو باز می کردم و گریه می کردم و فریاد میزدم چرا با من این کارها رو می کنی ؟ من هم بنده تو بودم. من نماز نمی خوندم. روزه نمی گرفتم ولی هر شب باهات توی دلم راز و نیاز می کردم. هر شب به خاطر تموم نعمتهایی که بهم دادی هزاران بار شکرت رو به جا می آوردم. هر مشکلی که داشتم ازت می خواستم راه حلی جلوی پام بزاری یا بهم صبر بدی که بپذیرمش. من احساس می کردم خیلی بهت نزدیکم. خیلی! باهام بودی! هیچ وقت تنهام نمی ذاشتی ولی یه مرتبه کشیدی کنار. بد ضربه ای بهم زدی. بچه توراهیم رو ازم گرفتی...

از اون موقع تا حالا از روز 20 اسفند 86 که احساس کردم منو ول کردی تا همین الان دیگه هیچ شبی باهات حرف نزدم. هیچ شبی شکرت رو به جا نیاوردم. اگر هم بوده طبق عادت بوده و نه از ته دل. ولی الان...

جمعه شب مامان بوبی و برادرم خونه مون بودن. شام خوردیم و نشسته بودیم که مامانم اس ام اس داد که تو راهن و تا نیم ساعت دیگه می رسن خونه ما. (بدون اینکه به ما بگن با بابام از شمال راه افتاده بودن) رسیدن دم در و من از پشت پنجره نگاه کردم و دیدم با یه ماشین دربست اومدن. ماشین خودشون رو نیاوردن. خیلی عجیب بود. تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده بود. اومدن بالا و دیدم مامانم گردنش گرفته و بابام رنگش پریده. هر چی گفتیم ماشین کو؟ گفتن شوهر خالم ماشین رو می خواسته و دادن بهش خودشون دربست گرفتن. یه سبد بزرگ غذا آورده بودن برام. رفتن لباسشون رو عوش کنن و من هم رفتم که غذاها رو جابجا کنم که با برداشتن اولین بسته غذا دیدم یک عالمه شیشه خورد شده ریخت پایین. بله تصادف کرده بودن. بابم اومد بیرون و دیدیم سرش خون اومده. تصادف کردن. یه ماشی پیچیده جلوشون و بابام برای اینکه بهش نخوره رفته تو خاکی و کنترل ماشین از دستش خارج شده و خوردن به درخت. ولی چه برخوردی! دیروز که بابام و بوبی رفته بودن سراغ ماشین عکس گرفتن. ماشین دقیقا سی سانتیمتر عقبتر از صندلی مامانم به قطر درخت 60 سانتی رفته تو. سقف ماشین مثل شیروونی شده. چرخها از محور خارج شدن و شیشه عقب و جلوی 405 پودر شده. ولی مامانم به جز کوفتگی گردن و بابام سالمن. سر بابام هم شیشه بریده بود ولی خیلی کم.

دیروز که عکسها رو دیدم زیر لب خدا رو شکر کردم که سالمن. ولی از ته دل نه! اولش که فهمیدم تصادف کردن و ماشین داغون شده باز از خدا و عدالتش و مهربونیش شاکی شدم که چرا باید این بلا سر این دو نفر میومد. ولی الان آرومم. دارم سعی می کنم با خدا آشتی کنم. دارم سعی می کنم نیمه پر لیوان رو ببینم. از سلامت پدر و مادرم خوشحالم. می خوام امشب با خدام حرف بزنم. مثل قدیمها. دلم برات تنگه... برای بزرگی و رحمتت! بازم آغوشت رو برام باز کن! می خوام بیام پیشت. تو هستی با همه مهربونیات. خیلی خسته و داغونم ولی خوشحالم که امشب می خوام بیام پیشت. منو بپذیر که بدجوری بهت نیاز دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:59  توسط نازبانو | 

 

سلام دوستای خوبم!

با خبر خوب اومدم. به طرز باورنکردنی ای 5 میلیون رو از صاحبخونه قبلی گرفتیم. و اون چک اجاره هم تلفنی گفتن که حسابش پر شده.  می تونین تصور کنین 5 میلیون از صاحبخونه قبلیتون طلب دارین (از پول پیش خونه) خونه و کلیدش رو تحویل دادین. قرارداد رو فسخ کردین. اونوقت هیچ مدرکی ندارین که ثابت کنه شما طلبکارین! حتی یه چک هم دستتون نیست. ولی خدا رو شکر دیروز خودش زنگ زد و پول رو داد.

اما دیروز من و بوبی رفتیم آباژور بخریم. اولا دنبال یه چیزی با پایه چوبی بودیم که بعد از کلی گشتن در مغازه های سراسر خیابون شریعتی 3 مورد پیدا کردیم. فکر می کنین خریدیم؟ نخیر هر سه تا کج بودن. یعنی در دو مغازه مختلف ما کلا سه تا آباژور پسندیدیم که هر سه پایه هاشون کج بودن و دیگه هم از اون مدل نداشتن. به این می گن شانس تخ..

خودم از این همه انرژی منفی که تو وجودم جمع شده دارم دیوونه می شم. کاش یه جایی بود یا کسی بود که به آدم انرژی مثبت تزریق می کرد.

دیروز به بوبی می گم یه خورده به من انرژی بده لبخند شیطنت آمیز می زنه و می گه دادم دیگه برات گل مریم خریدم. (از سر چهاراه با اصرار خانوم گل فروش یک شاخه خرید). من: ای تف تو روی من با این شوهر کردنم و خنده های بلند بوبی...

کلا بچه ام پولش رو پس گرفته بود شارژ شده بود. 

ببینم شما قبلا ها کلی قرار دیدار با همدیگه رو می ذاشتین. نمی خواین دوباره از این کارهای خوب خوب بکنین؟ قول میدم بچه خوبی باشم و با انرژی مثبت بیام. در ضن راهکارهایی برای دریافت انرژی مثبت را با دل و جان می پذیریم.

راستی دقت کردین صداقت معنیش رو داده به سادگی. خیلی برام پیش اومده که رفتم مثلا یه جایی واسه استخدام و ازم پرسیدن چیا بلدی و چقدر بلدی. من هم در کمال سادگی و صداقت هر چیزی که بلد بودم رو گفتم و اومدم بیرون بعدش که خبری از اونجا نشده با دوستام صحبت کردم و گفتم اینجوری شد. بهم خندیدن و گفتن خوب چرا نگفتی به فلان نرم افزار کاملا مسلطی. وقتی جواب دادم خب نیستم بهم خندیدن و گفتن تو چقدر ساده ای. خب ما هم بلد نبودیم ولی گفتیم بلدیم و استخدام شدیم.

این یه نمونه اشه. یه نمونه دیگه من تو دانشگاه یه درسی رو افتادم. یعنی از 46 نفر فقط 11 نفر پاس کرده بودن. استادمون هم عشق اینو داشت که برن بهش التماس کنن و اون مرحمت کنه و نمره پاسی بده بهشون. خلاصه یه روز همه دم در اتاق استاد جمع شده بودن که به نوبت برن و با استاد صحبت کنن. نوبت من شد و رفتم تو و گفتم امتحانتون سخت بوده و مطالبی که تدریس نشده بوده تو امتحان سوال شده بود. با اینحال من فکر می کنم که ورقه من بد تصحیح شده. در تمام این مدت استاد گرامی سرش رو بالا نیاورد که من رو نگاه کنه. حرفم که تموم شد گفت برو بیرون. بعدا برگه ات رو نگاه می کنم. اینجوری بود که من اون درس رو افتادم و از 35 نفر 22 نفر دیگه با التماس به استاد و اینکه مریض بودم و بابام عمل داشت و مادربزرگم مریض بود و ... پاس کردن. و باز هم من متهم به سادگی بودم.

شما در این مورد چی فکر می کنین. وقتی می بینین اگه ساده! باشی (در حقیقت راستگو) باید سختی بکشی چکار می کنین؟ چیزی که برای من مسلمه اینه که الان من نمی تونم شروع کنم به دروغ گفتن. ولی اینکه یه زمانی من بچه دار می شم و باید تربیتش کنم. با علم به اینکه اگه همیشه راستگو باشه ممکنه موقعیت های خیلی خوبی رو از دست بده باز هم بهش می گم صداقت بهترین راهه؟ دوست دارم نظرتون رو راجع به این موضوع بدونم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:22  توسط نازبانو | 
 

سلام به همگی.

 الان سه تا مشکل داریم. یکی اینکه 5 میلیون از پول پیش خونه قبلی هنوز دست صاحبخونه است و بهمون نمی ده. چون مستاجر جدیدی که آورده بهش پول رو به صورت کامل نداده. ما هم برای اجاره این خونه از بابای بوبی یه مقدار قرض گرفتیم و قرار بود دو سه روزه بهش پس بدیم که حالا نداریم بهش بدیم.

دوم اینکه گفتم که یه خونه کوچیک داریم که اجاره اش دادیم. چک اجاره اون خونه هم با وجود تذکرهای زیاد دوبار تا حالا برگشت خورده!

خونه جدید هم پرده و جاکفشی لازم داره و ما بی پولیم. نکته اش اینه که در طول اسباب کشی از برادر من پولی که واسه ثبت نام دانشگاهش داشت رو قرض گرفتیم و پنج شنبه اون ثبت نام داره و پول نداره.

به این می گن وضعیت پرفکت و به قول رها ما الان اگزکتلی در گل موندیم.

قراره که امروز تکلیف اون 5 میلیون مشخص بشه!

دیروز برای اولین بار در خونه جدید غذا درست کردم. خودمو کشتم نه؟

به خاطر خونه جدید خوشحالم  ولی کلا یه چیزایی ته دلمه که نمی ذاره خیلی لذت ببرم. نمی دونم اتفاقی نیفتاده ها ولی من اونقدر که باید خوشحال نیستم و نمی دونم چرا! دلم دوستهایی می خواد که باهاشون بگی و بخندی. گاهی درددل کنی. به حرفهاشون گوش کنی. انرژی مثبت بدی و بگیری.

هر شب تا ساعت 12 می شینیم و سریال لاست رو می بینیم. فعلا تنها دلخوشی من اینه!

دلم می خواد بشینم و درست و حسابی گریه کنم ولی نمی تونم چون اونوقت باید جواب پس بدم که چرا گریه کردم. بی دلیل بودن گریه هم از نظر بوبی غیر منطقیه و ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 10:29  توسط نازبانو | 
سلام دوستای خوبم. خوبین؟

من هم خوبم. اسباب کشی تموم شد و تقریبا همه چیز جابجا شده. من تاحالا ندیده بودم بوبی انقدر کار کنه. یعنی واقعا بیشتر از من جمع و جور کرد. یعنی اگه می دونستم اگه از یه خونه ای خوشش بیاد حتما بهش می رسه و مرتبش می کنه زودتر اسباب کشی می کردم.

دیشب رفتیم خونه عمه محترمه که خوراکیهای توی یخچال و فریزرمون رو بیاریم که عمه گرامی و شوهر عمه محترم شروع کردن به سوال کردن از خونه و خلاصه ایراد گرفتن. چرا کف آشپزخونه راه آب نداره. چرا سم پاشی کردین؟ مگه خونه سوسک داره؟ بالکن نداره و هزار تا چیزه دیگه! یکی نیست بگه آخه پدرآمرزیده ها شما بیاین خونه رو ببینین بعد ایراد بگیرین. یک بار هم که شده به انتخاب و نظر پسرتون احترام بزارین. خلاصه که حرص منو در میارن اساسی.

بگذریم... پونه کار پیدا کرده. خیلی براش خوشحال شدم ولی نمی دونم حالا قضیه شمال رفتنشون چجوری می شه. دیگه نمی خوام سوال کنم.

اما قیافه و خصوصیات اخلاقی من:

قدم 164 و وزنم 63. پس تپلم. شونه های پهنی دارم که ارثیه و خودم هم با شنا و والیبال گنده ترش کردم.( یکی نبود به من بگه آخه تو خیر سرت ناسلامتی دختری...! حالا که شونه هات به اندازه کافی پهن هست تو دیگه از این ورزش ها نکن)

کاملا سفیدم و موهای صاف و چشم و ابروی خرمایی.

اما خصوصیات اخلاقی: زیادی دلسوزم. به همه اطمینان می کنم و فکر می کنم همه مثل خودمن. وقتی بعضی چیزها رو از طرف مقابلم می بینم شوکه می شم و بهم فشار میاد.

زود عصبی می شم و هی خودخوری می کنم. خودخوری در رابطه با اطرافیان نزدیکم نیست. می تونم راحت مشکلم رو باهاشون مطرح کنم ولی از خانواده که دورتر میره نمی تونم حرفم رو راحت بزنم. قبلا خیلی مغرور بودم که خدا رو شکر الان به گفته اطرافیان نیستم. در اوج نارحتی از کسی نمی تونم دلش رو بشکنم. اشکم هم دم مشکمه. بی نهایت به شوهرم وابسته ام. کلا به هر کسی که نزدیک می شم وابستگی زیادی بهش پیدا می کنم.

از فضولی کردن به شدت متنفرم و یکی از دلایل اینکه نمی تونم با عمه ام ارتباط نزدیک داشته باشم همینه... اعتماد به نفسم هم خیلی کمه!

خیلی پراکنده شد ولی همینم دیگه!

دوستون دارم خیلی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 14:2  توسط نازبانو | 
سلام.

الان بوبی تو خونه منتظر خاوره که بیاد اسبابمون رو بیاره خونه جدید و من اینجا بدون این که کاری داشته باشم. چون نمی خوام اخم و تخم آقای مدیر رو ببینم نشستم و آپ می کنم. امروز ساعت ۲ بعد از ظهر قرارداد اجاره بسته شد.

امشب همه وسایل رو تصمیم داریم ببریم خونه جدید. دعا کنین که خونه خوبی برامون باشه و تو اسباب کشی اذیت نشیم.

من فردا رو مرخصی گرفتم. ۵شنبه در خدمتتون هستم. باز هم خواهش می کنم تصورتون از ظاهر و شخصیت من رو بگین. می خواستم فردا رخ بنمایانم که نیستم. یا ۵ شنبه یا یک شنبه میام و خودم رو معرفی می کنم که ببینید با چه آدم شیادی طرفین

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 17:31  توسط نازبانو | 
 سلام دوستای خوبم.

اول بگم که تکلیف خونه جدید هنوز معلوم نیست ولی ما از دیشب شروع کردیم و وسایلمون رو جمع کردیم. آشپزخونه تقریبا تموم شده و وای به حال من با کمد اتاق ها...

یک مطلب دیگه که می خواستم بگم چون چند نفر پرسیده بودن راجع به پونه و برادر بوبیه.

برادر بوبی مترجم و عکاسه و از دود و دم و شلوغیه شهر بیزاره و انقدر در مورد رفتن از تهران پافشاری کرد که با اینکه اوضاع اقتصادی خیلی خوبی نداشتن با یک مقدار پولی که پونه داشت به کمک بابای بوبی یه زمینی حدود 1000 متر تو یکی از روستاهای شمالی خریدن و قرار بود که این دو نفر برن اونجا و مشغول ترجمه و تدریس بشن. به همین دلیل خونه ای که تهران توش اجاره نشین بودن رو پس دادن و یه خونه ای تو همون روستا با قیمت خیلی مناسب اجاره کردن. ولی از وقتی که این کار و کردن و وسایلشون رو بردن شمال چند تا کار موردی واسه برادر بوبی پیش اومد و تصمیم گرفتن که تا تموم شدن کارها تهران بمونن و چون جایی رو نداشتن رفتن خونه عمه! تو همین اوضاع و احوال پونه هم کارش رو از دست داد و خونه نشین شد. موندن تو خونه کنار عمه جان و بی برنامه گیهای برادر بوبی اعصاب پونه رو به هم ریخته. حالا هم به این فکر می کنه که اگه برن شمال منبع درآمد ثابتی ندارن. در ضمن فکر می کردن که توی زمینشون می تونن خونه بسازن. البته چشمشون به کمک بابای بوبی بود که اون هم فعلا کاری نمی کنه. آخه باهاش صحبت هم نکرده بودن در این مورد.

واسه همینه که اینها فعلا بلاتکلیف موندن. نه می تونن برن شمال (منبع درآمدشون رو از دست می دن) نه می تونن اینجا بمونن(چون خونه ندارن) و پونه است که داره داغون می شه. خدا بهش صبر بده...

عمه من آدم مهربونیه یا حداقل بدجنس نیست. ولی دوست داره تو کار همه دخالت کنه و نظر بده و کنار اومدن باهاش واقعا سخته. البته این رو هم بگم که خودم معتقدم که آدم هرجایی غیر از خونه خودش حتی پیش پدر و مادر خودش آرامش زندگی دونفره رو از دست میده.

یک سوال؟؟؟؟؟

با توجه به نوشته هام. من رو چجوری تصور می کنین؟ چه از نظر ظاهر و چه از نظر شخصیتی؟

اگه دوست داشتین شما هم این سوال رو از بقیه توی وبلاگاتون بپرسین!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:22  توسط نازبانو | 

 

سلام

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟

اوضاع ما که خیلی قر و قاطیه. گفتم که بوبی پنج شنبه ها تو محل کار من کار می کنه. این پنج شنبه با مدیرمون یه جر و بحث درست و حسابی کردن به طوریکه مدیرمون گذاشت رفت و دو ساعت بعد برگشت. شنبه که تعطیل بودیم الان هم از وقتی اومده رفته تو اتاقش نشسته و حرف نمی زنه. خلاصه بوبی که می خواست از اینجا بره ولی با شناختی که من از آقای مدیر دارم و می دونم که کینه ایه من هم باید بند و بساطم رو جمع کنم و از اینجا برم. تازه از شانس من گلی هم یک هفته ماموریته و نیست. من باید اینجا با آقای مدیر خوش اخلاق و برادرش سر کنم ولی برادرش خیلی آدم خوبیه. فکر نمی کنم از جریان دعوای بوبی و برادرش هم چیزی بدونه.

برام جالبه که وقت رفتن بوبی و آقای مدیر با هم دست هم دادن و خداحافظی کردن. به بوبی می گم آخه مگه می شه؟ می گه مساله کاری از مسایل انسانی جداست. سر مسئله کاری مشکل داریم ولی باید مودب باشیم و من فکر کردم که هیچ وقت نمی تونم این مدلی باشم و این خیلی بده...

دیروز یه خونه پیدا کردیم و امروز عصر می ریم که قرارداد ببندیم. محلش تا شرکت من 2 دقیقه پیاده فاصله داره ولی چه فایده من که باید از اینجا برم. هنوز بهم چیزی نگفته ولی می دونم که محیط اینجا رو یه جوری می کنه که خودم بزارم و برم. بوبی هم می گه کوچکترین بی احترامی که بهت کرد جمع کن و بیا...

خونه جدید رو دوست دارم امیدوارم که توش آرامش داشته باشم و مشکلات خونه قبلی رو نداشته باشه. تلفنمون سه هفته است که مشکل داخلی داره و قطعه. شیر آب گرم رو باید یک ربع باز بزاری تا آب تازه ولرم! شه. آسانسور بدون اینکه درش بسته شه یکهو راه میفته. ساحتمون نظافت نمی شه و هزار و یک مشکل دیگه با شارژ ماهی 30 هزار تومن و 28 واحد!

پنج شنبه شب خونه یکی از همکارای بوبی مهمونی دعوت داشتیم. نصفه شب میزبان با لباس پرید تو استخر بعد بوبی و بعد من. بعد از من هم بقیه... خیلی خوش گذشت فقط من بقیه شب رو با مانتو نشسته بودم.

وضعیت برادر بوبی و پونه هم همونجوریه. جمعه شب قلب پونه درد گرفته و رفتن بیمارستان تا 5 صبح هم نگهش داشتن و گفتن حمله عصبی بوده. جالبه که اومدن خونه و عمه قشنگ من! حتی نپرسیده که چی شده بود.

با تشکر بسیار زیاد از یلدا جون دی وی دی های سریال لاست به دستمون رسید و ما بی وقفه مشغول نگاه کردنش بودیم و عجب کششی...

از همه کسایی که واسه پست قبل نظر دادن واقعا ممنونم! مرسی که بهم روحیه دادین.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:25  توسط نازبانو | 

 

بعدا نوشت (ساعت ۶ عصر): انقدر دلم می خواد الان برم خونه و خونه رو مرتب کنم. بوبی برسه خسته و داغون هم نباشه. یه لیوان نسکافه داغ دستمون زیر باد کولر چسبیده به هم یه فیلم رمانتیک ببینیم.

 

اصلا حوصله ندارم.

علاوه بر اینکه صاحبخونه محترم هیچ تخفیفی نداد بلکه 10 میلیون هم اضافه تر قیمت داد. ما هم قیمت خودمون رو گفتیم. یعنی حداکثر توانمون حتی یه خورده بالاتر از توانمون! ایشون هم فرمودن فکر نمی کنم ولی حالا تا فردا خبر می دم. فکر نمی کنم جور شه ولی اگه بگه باشه هم خیلی بهمون فشار میاد.

دیشب برادر بوبی و پونه خانومش اومدن خونمون! شام خوردیم شروع کردن به گله کردن از همدیگه و پونه با گریه از عذابی که خونه عمه می کشه گفت از این که همش ازش سوال می کنن و به همه کاراش کار دارن. تو هر کاری دخالت می کنن و بقیه اوقات ساکتن.

درکش می کنم من یه مدت  اونجا زندگی کردم. دیوونه کننده است. پر از انرژی منفی. یعنی دائما با رفتار و حرکاتشون بهت می گن خفه شو! خودشون هم یا حرف نمیزنن یا دائم دارن نصیحتت می کنن! اون هم نصیحت های بیخود و تکراری که فقط اعصابت رو به هم میریزه.

خلاصه تا سه و نیم صبح نشستیم و بعد خوابیدیم. ساعت 8.30 هم یکی اومد خونه رو ببینه! بعدش هم من پاچه بوبی رو گرفتم. آخه از وقتی بیدار شدیم هی نق زد خوابم میاد و چرا باید بریم سر کار و از این حرفها. من هم وقتی واسه بار چندم اینو گفت گفتم بسه دیگه خفه مون کردی انقدر گفتی! اون هم جلوی برادرش و پونه!

صبحانه خوردیم و اومدم سرکار. الان هم خوابالو و بداخلاق نشستم خدمتتون. اس ام اس دادم و ازش معذرت خواهی کردم. اون هم گفت که عیبی نداره. ولی صبح خیلی از دستش عصبی بودم ها... آخه تمام مدت روی مبل نشسته بود و می گفت خوابم میاد. من هم با مانتو داشتم تند و تند صبحانه رو حاضر می کردم که بخوریم و بریم سر کار و دریغ از یک ذره کمک!

پرسیده بودین کجا دنبال خونه می گردیم. طرفهای گاندی و الوند!

هر کی این پست رو خوند و یه اظهار وجودی نکرد خیلی نامرده... اصلن ... بابا مردم از بس در انتظار یه کامنت موندم. افسردگی بگیرم خیلی بد می شه ها... ایندفعه رو جون من هر کی اومد یه نظر ولو فقط اسمشو بزاره که من دلم خوش باشه آخه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 12:18  توسط نازبانو | 

 

سلام! تو وبلاگ یلدا جون و بعد رها جون دیدم که گفتن دلشون به چی خوشه. و حالا دلخوشیهای من:

دلم خوشه به شوهر مهربونم.

دلم خوشه به تعطیلات آخر هفته.

دلم به این خوشه که بالاخره یه روز زبان فرانسه رو یاد می گیرم

دلم به این خوشه که یه خونه کوچولو داریم و آرزوم اینه که بتونیم خودمون بریم توش زندگی کنیم.

دلم به حقوق آخر ماهم خوشه!

دلم خوشه که اواخر سپتامبر جواب لاتاری آمریکا (گرین کارت) میاد! حتما هم من برنده ام دیگه!!!!

دلم به تلفنی حرف زدنهای نیم ساعته با مامانم روزهای شنبه خوشه!

دلم به یه دونه سیگاری که وقتی با مامانم هستم می کشم خوشه!

دلم به این خوشه که یه روزی انقدر تو کارم مهارت و تخصص داشته باشم که بتونم با درآمدش یه زندگی رو راحت بچرخونم.

دلم به مسافرت های کوچیک خوشه.

دلم به این خوشه که هر روز میام پای کامپیوتر و شماها آپ کرده باشین.

دلم به راضی کردن صاحبخونه برای اجاره خونه ای که دیروز دیدیم خوشه.

دیدین دلخوشیهام چقدر کوچیکن. ولی بعضیهاشون برام با ارزشن. خیلی! از صبح این افتاده تو دهنم:

تو جونمی وجودمی....           بهونه زنده موندنی....

امروز قراره با صاحبِ خونه ای که دیروز دیدیم صحبت کنیم که بهمون 10 میلیون تخفیف بده تو پیش خونه!!! یعنی می شه؟ اگه بشه چی میشه؟؟؟؟؟ انرژی مثبت فراموش نشه پلیز! ساعت 4.30 قرار داریم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:43  توسط نازبانو | 

سلام دوستای تنبل و زرنگ! خودتون تشخیص بدین کدومین.

یک اتفاق خوب! در مورد رفتن برق. این هفته سر کار من ساعت 6 تا 8 عصر برق می ره و این یعنی ما حداکثر تا ده دقیقه به شش سر کاریم. این ده دقیقه هم واسه استفاده از آسانسوره.  انقدر با این ساعت رفتن برق حال کردم که نگو. آخه هفته پیش 2 تا 4 می رفت. این مدیر قشنگمون گفت ساعت 2 که برق می ره ناهار بخوریم که بقیه ساعتهامون تلف نشه....  این مدیر من خیلی مودیه... یه روز خوب و خوش و سرحاله و خوش اخلاقه یه روز عین برج زهرمار! دلیلش هم معلوم نیست. گفتم که با گلی (دوست و همکارم) تیک می زنن. ولی از ته دل امیدوارم که من و دیگران اشتباه برداشت کرده باشیم. زندگی شخصی خودشونه و به ما ربطی نداره ولی وقتی به خبرچینی و تهمت زدن و نفوذ داشتن رو عقیده مدیر ختم بشه خیلی بده! مثلا من به گلی یه چیز خصوصی زندگیم رو می گم دو ساعت بعدش مدیرم به روم میاره که اون هم می دونه! یا مثلا یه همکار دیگه از جیب خودش برای کارهای شرکت خرج می کنه اون هم واسه 2 یا 3 ماه! بعد که میاد حساب کنه این گلی کاسه داغتر از آش می شه که چرا انقدر زیاد شد؟ یکبار هم به من راجع به این قضیه تیکه انداخته که جوابش رو به زودی می دم! یعنی فک کن آدم واسه کار شرکت تو این گرما پا شه بره راه آهن و دو ساعت معطل شه و برگرده شمال شهر (شرکت) با آژانس. 15000 تومن هم از جیب خودش بده دو ماه بعد باهاش حساب کنن و بعد دوستت که گلی خانوم باشه برگرده بگه مگه رفتی فرودگاه امام که انقدر شده؟ مجسم کنین که چه حسی بهتون دست می ده؟

خلاصه که ما سیاست دوری و دوستی رو برگزیدیم... این مشکلات هست ولی در مقابل خوبیهایی هم دارن که کم نیست. واسه همین هم هست که بنده تا به حال اینجا موندگار شدم.

راستی ما داریم دنبال خونه می گردیم. می خوایم خونه مون رو عوض کنیم. چند جا رو هم دیدیم. خدا کنه بتونیم یه جای خوب پیدا کنیم. انقدر تعریف های این بنگاهیها با خود خونه متفاوته که مغز آدم سوت می کشه. دیروز به بوبی می گم بیا تمام کوچه های این منطقه رو بگردیم. از هر ساختمونی که خوشمون اومد زنگ بزنیم ببینیم واحد اجاره ای دارن یانه؟ جواب بوبی به من: نگاه عاقل اندر سفیه!!!!!

دیروز من و بوبی راه افتادیم بریم نمایشگاه گل و گیاه! وسط راه تو اتوبان نمی دونم چی! دیدم نوشته نمایشگاه تا نهم شهریور. بنابراین دست از پا درازتر برگشتیم خونه! یعنی رفتیم یه خونه ای رو واسه اجاره ببینیم تا دم در خونه رفتیم ولی انقدر ظاهرش بد بود که پشیمون شدیم و برگشتیم.

دیروز به یه بنگاه زنگ زدم و راجع به یه آگهی خونه سوال کردم. آقاهه حدود پنج دقیقه از محاسن خونه تعریف کرد. شرایطش با ما هم جور بود. برگشتم بهش می گم آقا ما زوجیم. تازه هم ازدواج کردیم. اگه فکر می کنی خونه رو می پسندیم بیایم ببینیمش. آقاهه هم یه خورده من و من کرد و گفت: راستش نه. می دونم که خوشتون نمیاد!

برنامه آینده نزدیک من:

کلاس زبان- پیگیری پایان نامه

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 11:45  توسط نازبانو | 

سلام.

خبری نیست. یعنی هیچ خبر تازه ای نیست. هیچ اتفاق جالب و قابل توجهی نیفتاده. چند روزه که به این موضوع فکر می کنم. به این نتیجه رسیدم که وقتی میام و هر روز یا یک روز در میون اینجا می نویسم. به اتفاقات کوچیکی که افتاده هم اهمیت می دم. به چیزهای ریز و درشتی که ناراحت یا خوشحالم کرده. اونوقته که احساس خوبی پیدا می کنم. از بازگو کردنشون حس خالی شدن بهم دست میده. اما وقتی چند روز نمیام فقط سعی می کنم اتفاقات نسبتا! مهم یا جالب از نظر خودم ( که مطمئنا نظر خواننده ها متفاوته) رو بنویسم احساس می کنم متن نوشته ام یه جور گزارش کاره. حس من توش نیست فقط شرح روزمره منه! اینجوریه که اینجانب نازبانو تصمیم گرفتم بیام و تند تند بنویسم. از همه چیز. از فکرم. از تخیلاتم. از روزمره هام. از متنهای جالبی که برام ایمیل می شه. مثل متن پایین:

در دولت احمدي نژاد:

·         طرح مبارزه با بد حجابي شروع شد.

·         تحريم هاي امريکا شروع شد.

·         موضوع هسته اي ايران تابلو شد.

·         بنزين سهميه بندي شد.

·         سوبسيد آب و برق، گاز و شير حذف شد.

·         فرمانده نيروي انتظامي تهران بزرگ را توي خانه عفاف گرفتند

·         استاد دانشگاه به شاگردش تجاوز کرد.

نمایندگان مردم کاسه از آش داغ تر مدافع دولت شدند

·         بد سابق ترین مدیر کشور و همکار احمدی نژاد مدیر سایپا شد

·         دولت به جای مشاوره با اقتصاد دانان با قصابان و بقالان مشورت کرد

·         قیمت خانه در تهران از پاریس گرانتر شد

·         برداشت از ذخیره ارزی 12 برابر شد

·         تورم به 21 درصد رسید

·         مردم ایتالیا و فرانسه توی خیابون علیه دولت ایران و تروریست بودنش تظاهرات کردند.

·         زمزمه خلیج عربی شروع شد.

ایرانی تبدیل به سوسک شد

تحت نام لایحه حمایت از خانواده زن ایرانی از تمام حقوق خود محروم شد

فحشا تحت عنوان صیغه موقت رسمی شد

پول نفت بشکه 160 دلار خرج لباس زیر لبنانی ها شد

ورزشکاران ایران در المپیک مسخره عام و خاص شدند

فرار مغزها 5 برابر شد

·         طرح توریستی سفرهای استانی رئیس جمهور و وزرا شروع شد.

·         دانش آموزان ایرانی موفق شدند در زیر زمین خانه شان انرژی هسته ای درست کنند.

·         استادان دانشگاه مخالف دولت اجبارا بازنشته شدند.

·         تمامی صنایع و کارخانه های دولتی به کنسرسیوم ها و مافیای داخلی فروخته شد.

·         ایران از نظر کسب و کار در رده صد و بیست و چهارم قرار گرفت.

·         کشور ما از نظر تورم در خاور میانه اول شد.

·         رئیس جمهور کشور موفق به دیدن هاله نورانی هنکام مذاکرات هسته ای شد.

·         طرح تقسیم عادلانه !!! دریای خزر که تاریخ دانان آن را برابر با قرارداد ترکمانچای می دانند اجرا شد.

·         حتی روسیه و چین هم  ایران را تحریم کردند.

·         آمار اعتیاد در کشور به  بالاترین رقم در طی 50 سال اخیر رسید.

·         کراک و انواع مواد مخدر به آسانی در دسترس مردم قرار گرفت.

·         درصدی از مردم که زیر خط فقر قرار می گسرند به 40 درصد رسید!!

دست در دست هم يکبار ديگه به احمدي نژاد راي بديم

با اضافه کردن نکات مورد نظر خود و ارسال این لیست به دوستان ما را در رای آوردن مجدد احمدی نژاد یاری دهید

ستاد هوشمند تبلیغات درست برای احمدی نژاد ( معجزه هزاره سوم و سایر هزاره ها )

این متن با ایمیل اومده من هم از همه آمار و اطلاعاتی که توشه مطمئن نیستم.

 

پینوشت- خدایا اگه اون اتفاقی که می خواد بیفته خوبه! بیفته وگرنه ما رو بی خیال! من توانش رو ندارم.... دیگه جدی جدی توانش رو ندارم ها... (امیدوارم بعد از یک هفته بتونم بگم چی ممکنه پیش بیاد)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:13  توسط نازبانو | 

 

سلام دوستای خوبم! چطورین؟ من خیلی خوبم!

نمی دونین چه لذتی داره بعد 6 روز بیای نت و ببینی دوستات یک عالمه آپ کردن.

از چهارشنبه شروع مسافرتمون بگم که راه افتادیم به سمت تبریز از تهران تا تبریز 7 ساعت رانندگی تو اتوبان بی آب و علف. یعنی چشمامون داشت در می اومد. رسیدیم تبریز و جاتون خالی ناهار خوردیم و بعد از یه استراحت رفتیم مقبره الشعرا که مقبره شهریار و چندتا از شعرای دیگه که نمی شناختمشون اونجا بود. بعد از اونجا هم رفتیم ائل گلی و یه سیرک که تو همون محوطه برگزار می شد. یه شام خوشمزه شامل اسقره کباب و کوفته تبریزی هم خوردیم و تا اومدیم هتل ساعت 1 بود. فردا صبحش با آژانس رفتیم خانه مشروطیت و بعدش هم بازار قدیمی تبریز. از عطر خوب ادویه ها و سبزیهای خشک و عرقیات ورودی بازار هر چی بگم کم گفتم. من که مست شده بودم از این عطرهای ناب!

ظهر رفتیم یه جایی به اسم باغلار باغی که بسته بود و یه رستوران دم درش دیزی خوردیم و بعد قلیون. البته از سرویس دادن قلیان به خانوم ها معذور بودن. من هم از بوبی سرویس قلیان می گرفتم....

بعد از ناهار رفتیم به سمت روستای کندوان! همونجایی که خونه ها تو دل کوههای سنگی هستن. خیلی جالب بود فقط بوی گوسفند و الاغ و مرغ و خروس تمام مدت آزارمون می داد به همراه مگسهای فراوون. از اونجا برگشتیم و مسجد کبود و موزه آذربایجان که طبقه پایینش موزه هنرهای تجسمی بود و 14 تا مجسمه عالی هر کدوم نشون دهنده یک واقعیت دنیای امروز بود دیدیم. شب هم رفتیم تواضع خرید کردیم و رفتیم هتل.

تو تبریز با وجود این همه توریست هیچ امکان تفریحی به غیر از پارک ائل گلی وجود نداشت و این واقعا باعث تاسف بود. هیچ خیابون و میدونی درست نامگزاری نشده بود و از رو نقشه جایی رو پیدا نمی کردیم. مردم تبریز اصلا اون جوری که شنیده بودیم نبودن و خیلی هم مهربون بودن. مثلا از یه راننده تاکسی آدرس پرسیدیم گفت دنبال من بیاین. اون جلو رفت و ما پشت چراغ قرمز موندیم. از چراغ که رد شدیم دیدیم کنار وایساده و فلاشرش رو هم روشن کرده که ببینیمش.

جمعه صبح راه افتادیم به سمت ارومیه. خیابون های پهن بلوارهای گلکاری شده پارک ساحلی مخصوص اسکان مسافرین و جایی به اسم بند. مثل دربند خودمون که خیلی خوب بود. بعد از بند رفتیم کنار دریاچه که کلی آبش خشک شده بود. منظره عالی تا 2 کیلومتر به سمت ساحل رو نمک رفتیم تا به دریاچه رسیدیم. ساحل سفید از نمک دریا سفید و آسمون سفید. اینجا هم پر از توریست بود و دریغ از یک کافه یا دکه!

شنبه صبح از راه دریاچه از ارومیه برگشتیم به سمت تبریز. خوشبختانه اصلا شلوغ نبود و معطل نشدیم. از اونجا به سمت اردبیل حرکت کردیم. رسیدیم اردبیل و رفتیم بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی و از اونجا موزه مردم شناسی. بعدش هم لب دریاچه شورابیل. از قضا نمایشگاه صنایع دستی ایران هم اونجا برگزار شده بود که رفتیم و اونجا رو هم دیدیم.

یکشنبه صبح از اردبیل به سمت خلخال و از اونجا به سمت اسالم اومدیم. جاده خلخال به اسالم شاهکار بود. یعنی جاده چالوس در مقابلش هیچه. متاسفانه بلد نیستم که براتون عکس بزارم.

از اسالم هم رفتیم به سمت خونه مامانم اینا.ساعت 8.30 رسیدیم. عمه ام (مامان بوبی) هم اومده بود اونجا شام خوردیم و صبح هم با مامان و بابا بودیم و عصر حرکت کردیم به سمت تهران. ساعت 12 شب رسیدیم تهران.

این مسافرت ما بود که خیلی بهمون خوش گذشت.

پینوشت- لطفا برای خانوم خونه (یه جای دنج) و زندگیش دعا کنین. دوست خوبم! امیدوارم مشکلت زودتر حل شه.

دلم برای همتون تنگ شده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 17:46  توسط نازبانو |