تبليغاتX
زندگی نازبانو
شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو

 

سلام سلام. نازبانوی 26 ساله در خدمت شماست. ممنون از تبریکای همتون. خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟

از 5 شنبه که تولدم بود براتون بگم. تو شرکت برام تولد گرفتن و همکارام یه لباس خوشگل بهم کادو دادن. عصر هم با بوبی رفتیم بیرون و یه ساعت برام گرفت. شب هم عمه ام و شوهر عمه ام و برادر بوبی اومدن و کادوهای نقدی دریافت کردم. به اضافه عطر و یک تاپ. پونه جاری ام نیومد. تلفن کرد و گفت رفته خونه مامانش چون نمی تونسته خونه بابای بوبی رو تحمل کنه. نمی دونم چی بگم! واقعا دلم براش می سوزه! خوب خونه پدرشوهر و مادرشوهر زندگی کردن خیلی سخته...

تمام روز جمعه خواب بودیم. یعنی صبحانه خوردیم و خوابیدیم. ناهار خوردیم و خوابیدیم. شب هم یکی از دوستای بوبی اومد خونه مون. شنبه هم که من تعطیل بودم بوبی هم نرفت سر کار. عصر دو تا از دوستام اومدن خونمون و غیبت پارتی داشتیم. شب هم فیلم دیدیم و خوابیدیم. یک شنبه که بیدار شدم دیدم من سه روزه از خونه بیرون نرفتم دیگه دارم دیوونه می شم. خلاصه تنهایی پاشدم رفتم استخر. توی استخر به اون بزرگی فقط هفت نفر بودیم. کلی انرژی تخلیه کردم و بعدش رفتم شهروند خرید کردم. دوباره عصر با دوست بوبی رفتیم طرفای کن و سولقون؟؟؟ شام خوردیم و برگشتیم.

خیلی از تعطیلات لذت نبردم. یعنی کار خاصی نکردیم. برنامه خاصی نداشتیم و همینطوری هرچه پیش آید خوش آید سه روز گذشت. بوبی هم که اگه بهش چیزی نگی تمام سه روز رو جلوی تلویزیون چرت می زنه. اما چهارشنبه داریم می ریم تبریز و ارومیه.

تمام وجوه نقد دریافتی در روز تولدم به لقاء الله پیوست. خرید  شهروند که استحضار دارید پدر جیب آدم رو درمیاره شام و سفارش مشروبات. می خواستم هر جور شده یه چیزی واسه خودم بخرم که نشد.

حالا این هفته که ما داریم می ریم مسافرت دو تا مهمونی باحال دعوت شدیم.

آها یه چیزی یادم رفت ما دو شبه که با یه کتاب و یک سی دی داریم فرانسه می خونیم. هر شب 15 دقیقه. خیلی خوشم میاد ازش فقط این املای کلمات دهنم رو سرویس کرده. آخه اوقه ووا (خداحافظ) چه ربطی داره به Au revior?  یا وی (بله) Qui؟ بوبی که کلا خوندن و نوشتن رو بی خیال شده می گه حرف زدن و فهمیدن اینکه دیگران چی می گن کافیه.

هیچی به ذهنم نمی رسه بگم؟ من هم دچار کمبود حرف شدم.

کسی می دونه این سریال Lost رو از کجا می شه اینترنتی خرید که یه هفته ای تحویل بدن؟ قیمتش چجوریه؟ من سرچ کردم از 10 تومن تا 24 تومن. نمی دونم کدوماش قابل اعتمادن.!!!

من یه ابزاری به وبلاگم اضافه کردم که آمار بازدید کننده ها رو نشون میده. یعنی ظرف یک هفته 100 نفر بازدید کننده و ۱۲ کامنت؟؟؟ حالا خوبه افسردگی بگیرم؟ ناسلامتی تولدم بودا...

سعی می کنم تا قبل از رفتم یه پست دیگه هم بزارم و خداحافظی کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:28  توسط نازبانو | 

سلام. بالاخره تونستم بیام.

 

نمی دونم از کجا شروع کنم. از 5 شنبه شب می گم که با بابا و مامان و برادر و خانوم برادر بوبی رفتیم یه رستوران خیلی خوب. یه باغ خیلی بزرگ طرفای بزرگراه ارتش به نام باغ بهشت. توی باغ یه عالمه رستوران و سفره خونه سنتی و کافی شاپ هست. خیلی خوب بود و خوش گذشت. حتما امتحان کنین.

 

جمعه کار خاصی نکردیم ( یعنی یادم نمیاد). شنبه هم مجبور شدم بیام سر کار. شب با بوبی رفتیم پیاده روی. همینطوری راه افتادیم به سمت پارک ساعی و رفتیم توش. یه قسمتی رو وسایل ورزشی گذاشته بودن و من هم عین ندید بدیدها خودم رو باهاشون خفه کردم. بیشتر از اینشون خوشم اومده بود که شبیه بازی بودن. خلاصه من حدود یک ساعت با اون وسایل ور رفتم. بوبی هم تمام این مدت داشت با یکی از دوستاش تلفنی حرف می زد. ( اون وقت می گن خانوم ها زیاد با تلفن صحبت می کنن. اصلا صحبت که یک ساعت بشه مگه می شه غیبت توش نباشه؟؟ بعد می گن خانوما غیبت می کنن)

یک شنبه هم نامزدی یکی از همکارای سابقم بود. اولش توی باشگاه بود وبعدش یه خونه. از اولش بگم که فامیلای داماد مذهبی بودن تا جایی که تو مجلس خانوما می خواستن برقصن می گفتن کسی فیلم برداری نکنه. البته لحن صحبت اصلا مودبانه نبود. بیشتر شبیه دعوا بود. بعد همین خانوم های محترمه تو خونه که خانومها و آقایون با هم می رقصیدن یه مدت با حجاب نشستن بعد با حجاب رقصیدن و آخر مهمونی هم بدون حجاب!!!!

ما که شاخ در آورده بودیم....   خلاصه به ما که خوش گذشت. شب هم تا اومدیم خونه ساعت شد سه و صبح هم اومدیم سر کار. من هم جوگیر شده بودم چون تازه از بوبی یاد گرفتم سند حسابداری بزنم تا هشت شب کار کردم و رفتم خونه! یه فیلم قدیمی به اسم Roman Holiday دیدیم که بامزه بود. بعد من رسما مردم تا امروز صبح.

 

پینوشت1- پنج شنبه تولدمه. از حالا گفتم که بهم تبریک بگین چون اون روز کسی نمیاد اینجا به من تبریک بگه سرخورده می شم.

پینوشت 2- رها جونم کجایی؟ کسی می دونه وبلاگ رها چی شده؟ این جدیده هم باز نمی شه...

پینوشت 3- قابل توجه دوستان تنبل یلداجون و ففل جون من آپیدم ها...

پینوشت 4- ما سی ام مرداد می ریم تبریز و ارومیه. کسی می دونه از تبریز تا ارومیه با ماشین چقدر راهه؟ می شه ماشین هم با لنج؟؟؟!!! از رو دریاچه عبور کنه؟؟؟

پینوشت5- دلم استخر می خواد شدددددددددددیییییییییییییییییییییییییددددددددددددددددددد!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 15:10  توسط نازبانو | 
 

با صدای سنجد بخونین. سرم شلوغه. یه مدت هم اینترنت نداشتیم. سعی می کنم امروز بیام. دلم خیلی تنگ شده برای همه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:27  توسط نازبانو | 

سلام به همگی!

می بینم که اکثر دوستام تنبل شدن. اشکال نداره به جاشون من هی میام. دروغ گفتم. اشکال داره بابا! دلم تنگ شده!

 

اول یه سوال بپرسم کسی می دونه تو آزمایش خون ALT (SGPT) =60 باشه ولی نرمالش باید کمتر از 40 باشه یعنی چی؟ آین آقای ما بوبی خان رو عرض می کنم جواب آزمایشهاشو گرفته و این بالا بوده. تا جایی که بنده سرچ نمودم مربوط به آنزیم های کبدی می باشد. ولی آیا این آنزیم ها به هپاتیت هم مربوط می شود؟

 این رو پرسیدم چون من و بوبی قراره امسال کلکسیون بیماریها رو تکمیل کنیم.....

 

حالا از بیماری گذشته  یه چیز جالب! برادر بوبی عکاس و مترجمه! چند وقت پیش VOA یه سایتی رو معرفی کرده بود که یک سازمانی اومده و می خواد هنرمندهای کشورهای مختلف رو با هم آشنا کنه و یه برنامه ای به نام Art Bridge ترتیب داده بود. برادر بوبی هم توی اون سایت مشخصاتش رو به همراه تعدادی از عکسهاش گذاشت. پریروز بهش زنگ زدن و گفتن اون انتخاب شده و یک سفر 21 روزه به آمریکا داره که تو اون سفر براشون کلاسهای مختلف می ذارن و با فرهنگ و تمدن اونجا آشناشون می کنن. تمام هزینه ها و تهیه ویزا و بلیت هم به عهده سازمانیه که برنامه Art Bridge رو ترتیب داده. انقدر هممون خوشحال شدیم که نگو... شب هم رفتیم خونه عمه و یک جشن کوچولو گرفتیم.

 

بچه ها کسی می تونه تبریز یه اتاق واسه دو شب تو هتل رزرو کنه؟ آشنایی؟ چیزی؟ حالا که ما تصمیم گرفتیم بریم همه هتل ها پر شدند. یا مثلا جایی رو مشناسین که ویلا یا سوئیت اجاره بدن؟

 

بالاخره من هم تونستم یک پست کوتاه بزارم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 13:3  توسط نازبانو | 

 

دایی بزرگ من 13 سال پیش خونه و زندگیش رو ول کرد. به خاطر مشکلاتی که خودش داشت. یک دختر 4 ساله هم داشت. خانومش طلاق غیابی گرفت و دخترش رو بزرگ کرد. تو این مدت هم هیچ تماسی بینشون نبود. یعنی حتی تماس تلفنی.

تا اینکه دوهفته پیش خانوم سابقش با دخترش میان خونه مامان بزرگم. (داییم با مامان بزرگم زندگی می کنه) داییم انقدر خوشحال می شه که خدا می دونه. هممون خیلی خوشحال می شیم. یک ساعت می شینن و می رن.

 

چهارشنبه صبح زود بابام میاد خونمون. مامانم تلفن می کنه و می گه دختر داییم هم می خواد بیاد شمال. یه قرار بزارین که با تو برگرده. نمی دونین چه حالی داشتم. قرار بود دختر داییم رو بعد از 13 سال ببینم. یه دختر کوچولوی 4 ساله حالا یه دختر خانم 17 ساله شده بود. میان تهران و میان خونه ما تا ساعت 3 صبح حرف میزنیم. بی صدا نگاهش می کردم. یه دختر شیطون و خندون و بلا!

تموم دلتنگیهای داییم رو با نگاه کردن بهش ذوب می کردم. دلم می خواست تا ابد نگاش کنم. گفت که از بابام گله داشتم واسه همینم تا حالا بهش زنگ نزدم. گفت که اون هیچ وقت به من زنگ نزد. هیچ وقت نخواست من رو ببینه.

بهش گفتم که بابات خیلی مهربونه. گفتم که از خجالتش بوده که باهات تماس نگرفته. گفتم که چقدر برات بی تابی می کرده. گفتم که یه زمانی محمد اصفهانی یه ترانه ای رو می خوند که:

دخترم دلخوشی بابا همیشه

به گل افشونی لبخند تو بوده

گفتم که بابات با این آهنگ چقدر گریه کرده.

ولی درکش می کنم که هنوز از باباش ناراحت باشه. انقدر ناراحت که یک بار هم تو صحبتاش نگفت بابا. یا می گفت آقای ... یا می گفت اون!

خلاصه الان پدر و دختر پیش همن و دل همه خونواده شاده.

اما پنج شنبه و جمعه من تو خونه تنها بودم و بوبی سر کار. من هم سه شنبه رفته بودم شهر کتاب و واسه خودم کتاب خریده بودم. شروع کردم به خوندن. از کافه پیانو خیلی لذت بردم. خیلی! علی رغم همه نقدهایی که در موردش نوشتن. کتاب رازی در کوچه ها هم خوب بود. روی ماه خداوند را ببوس موضوع خیلی جالبی داشت ولی زود سر و تهش هم اومد. یه جمله خیلی عالی توش داشت که می گفت: باید به خدا ایمان داشته باشی تا نشانه های حضورش رو ببینی. من عاشق این جمله شدم.

جمعه شب هم که کار بوبی تموم شد رفتیم خونه مامانش. بعد از جریان شبی با میرزا قاسمی نرفته بودیم. خلاصه رفتیم و دیدم که خانوم برادر بوبی (پونه) خیلی از دست عمه ام شاکیه! گفتم که یه مدتیه که با هم زندگی می کنن! تا این بیچاره می خواد با تلفن حرف بزنه عمه ام شروع می کنه که کی بود؟ چی گفت؟ چکار داشت؟ خوب تو بهش اینو می گفتی و ... یعنی باید از همه چیز خبر داشته باشه و راجع به همه چیز نظر بده. با ما هم همینطوره ولی ما بهش هیچی نمی گیم. هر چی می گه چه خبر ما می گیم سلامتی!

بابام که اومده بود عمه ام هم می خواست با بابام بره شمال ولی بابام نمی تونست اون رو با خودش ببره. به خاطر دختر داییم. اصلا برنامه مشخص نبود که کی می رسن و کی راه میفتن. اگه جریان دختر داییم رو براش می گفتیم که من تا ماه ها بیچاره بودم از بس باید جواب پس می دادم. تازه یه سوالایی می پرسه که واقعا من جوابش رو نمی دونم وقتی بهش می گم اطلاعی ندارم، پشت چشم نازک می کنه که یعنی نمی خوای جواب بدی. خلاصه که ما با شعار بی خبری، خوش خبری با عمه گرامی حال می کنیم.

دیروز هم که شنبه بود من تعطیل بودم. بوبی هم نرفت سر کار. دوتایی ساعت 11 پاشدیم. اول رفتیم ازمایشگاه بوبی می خواست همه چیزش رو چک کنه. بعد رفتیم  نایب ناهار خوردیم. جای همگی خالی خیلی چسبید. بعد رفتیم خونه و قلیون کشیدیم. دوباره راه افتادیم و رفتیم مدرک من رو از سازمان مدیریت گرفتیم. با نمره 20 یک دوره نرم افزاری کنترل پروژه رو گذروندم. به خودم امیدوار شدم هیچ کس 20 نشده بود. بعد رفتیم یه خورده میخ و پیچ و ... خریدیم که گلدونهامون رو آویزون کنیم. (راستی سبزیهایی که کاشته بودم حسابی بزرگ شدن و ما باهاشون حال می کنیم.)شب هم رفتیم خونه یکی از دوستای بوبی. اونجا هم خوب بود. خدا رو شکر!

این بود برنامه تعطیلات 3 روزه من! البته ۴ روزه!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12:1  توسط نازبانو | 

دیروز عصری تو شرکت من و گلی همکارم بودیم با مدیرمون. هی گیر دادیم به مدیرمون که برامون دسر بخره. اون هم گفت باشه و رفت از سوپر پایین شرکت خرید کنه. یک ربع بعد اومد و هیچی نخریده بود. حالا ما هم گیر دادیم که شوخی می کنین. حتما یه چیزی گرفتین که دماغمون کلی سوخت. چون واقعا هیچی نخریده بود. خلاصه عذاب وجدان یقه اش رو گرفت و ما رو به کافی شاپ دعوت  کرد. از اونجا که اومدیم بیرون حدود 8 بود که به بوبی زنگ زدم و گفتم دارم میرم خونه. بیام دنبالت؟ گفت آره و رفتیم خونه و یه خورده عشقولانه و همه چی تموم شد.

 

اون گربه رو یادتونه که قرار بود 500 تومن خرج عملش بشه؟؟؟ خوب بردنش کلینیک دامپزشکی تهران و اونجا گفتن واسه عمل کردنش دیر شده ولی پاش قطع نمی شه فقط تا آخر عمر می لنگه. دیدین گفتم اون دامپزشکیه کلا کارش کلاشیه. آخه انصاف هم خوب چیزیه. 500 هزار تومن؟؟؟!!!

 

واسه 5 شنبه شب تولد یه پسر کوچولوی یکساله دعوت شدم. انقدر خوشحالم می خوام براش لباسای گوگولی بخرم!

 

من دلم مسافرت می خواد از نوع داخلی. وضعیت مالی برای مسافرت خارجه! مناسب نمی باشد. از این رو از دوستان گرامی تقاضامندیم برای مسافرت به تبریز و ارومیه راهنماییهای خود را از ما دریغ نفرمایند.

 

میگم دیشب کارمندهای هواپیمایی لوفانزا به خاطر حقوق کم اعتصاب کرده بودن و می دونم که پرواز فرانکفورت به تهران کنسل شد. اونوقت ما روزی دو ساعت امروز سه ساعت برقمون میره. قیمت مواد مصرفیمون روز به روز بیشتر می شه. دخل و خرجمون به هم نمی خوره، ماهانه کلی حق بیمه می دیم، هیچ پزشک متخصصی دفترچه بیمه مون رو قبول نمی کنه. کلی مالیات می دیم. صدامون هم در نمی آد. چرا چون انرژی ه.س.ت.ه ای دوست داریم. امیدوارم لااقل زمان مصرف صلح آمیزش به ما هم قد بده... بلکه اینقدر تو این گرما بی برقی نکشیم.

 

محل کار من طبقه دهم یه ساختمونه. وقتی برق میره تلفنها که سانترال هستن و کار نمی کنن. یو پی اس نداریم پس کامپیوتر و اینترنت هم نداریم. آب با پمپ می رسه به طبقات بالا که پمپ هم از کار میفته و آب هم نداریم. فن کوئل هم ها کار نمی کنند. آسانسورها هم کار نمی کنن. ما اگه در اون تایم بمیریم، سنگینتریم!

پینوشت: یلدا و رها کجایین؟ پس چرا نمی آپین؟ یلدا خانوم بعد که گفتیم افسرده شدی، نگی نه ها؟؟؟!!!  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 16:5  توسط نازبانو | 

سلام دوستای خوبم!
 از چهارشنبه براتون بگم که رفتم عروسی توی کارت نوشته بودن از ساعت 7 تا 11. من تازه ساعت 6.30 از سر کار اومدم بیرون. خلاصه تا رسیدم اونجا ساعت شد 9. دوستام رو دیدم. یکیشون رو سه سال بود که ندیده بودم. کلی ذوق کردیم و گفتن مراسم یه نیم ساعتیه که شروع شده. خلاصه عروسی یکی از 5 تا هم اتاقی ترم اول دانشگاه بود و ما چهارتا خیلی خوشحال بودیم. ولی از وقتی که من رسیدم بعد از دومین آهنگی که گذاشتن هی این آقای خواننده گفت این آهنگه آخره. ب....للله عروسی راس ساعت 10.20 تموم شد. ما هم با چشمهای گردشده، دممون رو گذاشتیم رو کولمون و اومدیم خونه.

حالا از صبح روز چهارشنبه (روز عروسی) براتون بگم. داشتم می رفتم شرکت که همکارم زنگ زد و گفت چک شرکت برگشت خورده و پول نداریم. من هم یک چک پول نازنین 500 هزار تومنی برداشته بودم که برای دوستم یک ربع سکه بگیرم کادوی عروسی.( من و بوبی صبحش حدود دو هزار تومن پول تو جیبمون بود) خلاصه رفتم و پول رو ریختم به حساب شرکت. عصر که از یه جای دیگه پول رسیده بود شرکت به مدیرعاملمون گفتم من با اون پول می خواستم یه ربع سکه بخرم. گفت: باشه و رفت تو اتاقش و اومد یه سکه گذاشت رو میز من! گفت دیگه چی می خوای؟ خندیدم و سکه رو برداشتم. این سکه ها پلمپ نداره چون از بانک گرفتیمشون. من هم خیلی سرخوش سکه رو بردم عروسی دادم خدمت عروس و داماد! فرداش اومدم با مدیرمون حسابها رو چک کنیم میگه من بهت نیم دادم. دود از کله ام بلند شد. باورم نمی شد. آخه اون ربع رو هم قرار بود من با یکی دیگه از دوستام شریکی بدیم. این هم سوتی من و مدیر در دادن کادو.... این وسط چه حالی کردن دوستام.....

پنج شنبه عصر دوستامون که لواسون هستن زنگ زدن و گفتن شب بیاین و بمونین که صبح بریم استخر. خلاصه شب رفتیم اونجا و توی تراس نشستیم و کلی خوش گذشت و صبح هم برنامه استخر بود. اما من نتونستم برم. تا چهل روز بعد از عمل نباید برم تو آب. (حموم می کنم ها.....) من هم لب استخر نشستم و پاهام رو فرو کردم تو آب. یخ یخ بود ولی خیلی حال داد. بعد از ناهار هم یه فیلم دیدم به اسم Run Lola Ran که خیلی دوست داشتمش. فیلم تو برلین فیلم برداری شده بود و یه حس نوستالژی برام داشت. بعد از فیلم من و بوبی همونجوری که دراز کشیده بودیم خوابمون برد. بیدار شدیم دیدیم دوستامون نیستن. حالا ما هم عجله داریم که برگردیم خونه. خلاصه بوبی گفت تو بمون من برم بیرون یه دوری بزنم ببینم پیداشون می کنم یا نه؟ بعد از نیم ساعت من صدای دوستامون رو از تو حموم شنیدم. فکر بد نکنین این دوستامون دو تا سگ دارن. اونها رو برده بودن حموم و ما هم عین منگولها ....

اما دیشب با بوبی بحثمون شد. می تونم بگم بعد از 6 ماه. از تعطیلیه قبلی که گفتم باید اظهارنامه مالیات رو بدیم، همش می گفت خسته ام. سرم درد می کنه. اینجام اینجوریه. استخون گوش میانیم درد می کنه دنباچه ام ... هی من گفتم خب خسته است. استراحت می کنه خوب می شه ولی این حس همش بود. به طوری که واقعا آخراش عصبی شده بودم. هر چیزی که من می گفتم تو جواب یه حس منفی به وجود می آورد. دیروز رفتم قبض تلفن رو که مهلتش گذشته بود پرداخت کردم و دارم براش توضیح میدم هی می گه تلفن قطع می شه. نمی دونم انرژی منفی یا همه چیز رو منفی دیدن طرف مقابل رو دیدین یا نه. این حس من رو دیوونه می کنه. حالا دیشب دارم اینها رو براش می گم برگشته می گه یعنی من حق ندارم خسته بشم؟ می گم چرا ولی نه یک هفته متوالی؟ می گه انصاف داشته باش اگه خوبیهای من بیشتر از بدیهاست، بدیها رو تحمل کن. تو سه هفته مریض بودی مگه من حرفی زدم؟ می گم وقتی تو رابطه مون یک مشکلی هست و من دارم راجع بهش حرف می زنم که نمی تونم وسطش بگم قربونت برم ولی تو خیلی خوبی هم داریها... خلاصه لجم گرفته از دستش. می دونم که خیلی اذیت شده سر مشکل من. من هم اذیت شدم ولی آدم خودش باید به خودش کمک کنه که وضع روحیش بهتر شه... عین بچه کوچولوها می مونه و متاسفانه وسط بحث عین باباش واقعیت رو انکار می کنه. مثلا می گی این رو گفتی می گه کی گفتم؟ من همچین چیزی نگفتم و این برای من اصلا قابل قبول نیست.... خلاصه الان سرسنگینیم.

پینوشت: ماری جونم نمی تونم برات کامنت بزارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:43  توسط نازبانو | 

سلام علیکم!

من اومدم! خوبین؟ خوشین؟

اول از همه بگم رها تو خیلی باحالی. یعنی من از برداشتها و تفسیرهای تو از مطلبی که می نویسم کف می کنم (خیلی لاتی شد) و جالبه وقتی تو یه چیزی که من توش مشکل دارم رو باز میکنی خیلی راحت تر می پذیرم تا وقتی که بوبی می گه. شاید برای اینکه تو تموم احساسی رو که توی اون مطلب هست رو هم در کنار منطق به زبون میاری. مرسی!!!

 

نه اینکه به بقیه کامنتها نظر خاصی نداشته باشم. همه برام عزیزن و نظرشون من رو به فکر وا می داره ولی شجاعت رها تو بیان نظرش حتی اگه مخالف خواسته قلبی نویسنده باشه همراه با درنظر گرفتن احساس نویسنده  برام خیلی ارزشمنده! تو بقیه وبلاگ ها هم دیدم که همینجوری نظر میده و این خیلی برام قابل تحسینه.

 

ما قرار بود امشب مهمون داشته باشیم. واسه همین من دیشب هلک و هلک ساعت 9 تنهایی رفتم خرید که واسه امشب دیگه برنامه خرید کردن حذف شده باشه. بوبی هم انقدر خسته بود که همون موقع ها جلوی تلویزیون رختخواب گذاشته بود و داشت می خوابید. همین که من از خرید برگشتم موبایل بوبی زنگ زد و دوستامون گفتن ما توی خیابون شماییم. گفتین خونه تون پلاکش چنده؟ بوبی هم هی می گه بابا شما قرار بود فردا شب بیاین. اونا هم می گن نه امشب. خلاصه اومدن و تا 4 صبح هم نشستیم و گفتیم و خندیدیم و دوباره شام خوردیم. اینو تعریف کردم که بگم اگه این اتفاق 6 ماه پیش افتاده بود، من خودم وبوبی رو بیچاره می کردم که وای من شام درست نکردم. خونه رو مرتب نکردم. ظرفها رو نشستم و حموم نرفتم و ... ولی دیشب اون لحظه که فهمیدم دارن تا 5 دقیقه دیگه می رسن به خودم گفتم ببین دیگه کاری نمی تونی بکنی بهتره اعصاب خودت و شوهرت رو خرد نکنی و سعی کنی همین جوری از بودن با دوستاتون لذت ببرین و واقعا خوش گذشت. اونها دم کانتر آشپزخونه وایسادن و من هم کارام رو کردم. ظرفها رو شستم. خوراکیها رو تو ظرف چیدم. چایی دم کردم. جوجه ها رو به سیخ زدم و همین طور حرف زدیم و هیچ مشکلی هم پیش نیومد. پس می شه که اینجوری بشه... از این تغییر مثبت خیلی خوشحالم چون یادمه که هروقت که مهمون داشتیم من همه رو بیچاره می کردم.

 

این دوستامون خونه شون لواسونه و ما رو برای جمعه به باربکیو پارتی و بعد استخر دعوت کردن. کلی خوشحالم از این بابت.

فردا شب عروسی یکی از صمیمی ترین دوستای دانشگاهیم دعوتم. خیلی خوشحالم. ما با هم دو سال هم اتاق بودیم.

ای عروس مهتاب....

ای مستی می ناب....

امشب ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:38  توسط نازبانو |