![]() |
![]() |
|
| شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو |
|
سلام دوست جونا. مرسی از نظراتتون راجع به خواب عجیبم. یه مقدار صدقه گذاشتم کنار و سعی می کنم به جنبه های مثبتش نگاه کنم. حالا می خوام یه خورده غرغر کنم. دیروز عصر عمه گرامی (مامان بوبی) زنگ زد: - میرزا قاسمی درست کردم برات. گفته بودی دوست داری. - من حرفی ندارم بزارین با بوبی صحبت کنم. - من باهاش صحبت کردم. گفت خبر می ده ولی تا حالا زنگ نزده. - باشه من باهاش صحبت می کنم و خبرش رو بهتون میدم. - زود خبر میدی دیگه. تا 10 دقیقه دیگه، نه؟ - باشه زود خبر میدم. یک دقیقه بعد بوبی پای تلفن: - مامان گفت تو بهش گفتی میرزا قاسمی درست کنه. اون هم درست کرده می گه بیاین اونجا. تو چی می گی؟ - من حرفی ندارم. ولی من دو ماه پیش گفته بودم. مامانت به این بهانه می خواد بریم اونجا. - آره می دونم. حالا بریم؟ (با بی میلی کامل) - بریم دیگه. گناه داره (در نقش مادر ترزا) - خوب پس خودت باهاش صحبت کن. (حوصله صحبت کردن با مامانش رو نداره) - باشه شب ساعت 8.30 رسیدیم اونجا با کلی انرژی. انقدرم گشنه مون بود که بوبی به مامانش گفت بده یه خورده میرزا قاسمی بخوریم. عمه گرامی هم لطف کردن و یه ظرف میرزا قاسمی به اندازه 3-4 نفر(ما شش نفربودیم با برادر بوبی و خانومش) از توی یخچال درآوردن. (انقدر تر و تازه بود با روغن ماسیده من هم ساعت 10.30 به بوبی گفتم بریم و پا شدیم. تازه اصرار هم می کنن که بمونین چرا دارین زود می رین؟ خلاصه تخلیه انرژی شدیم و برگشتیم. تا من باشم مادرترزا بازی درنیارم. همون هفته ای یکبار هم از سرمون زیاده. خوب خیلی غر زدم. من حداقل تا یک هفته دیگه نمی خوام هیچ کدومشون رو ببینم. حالا یه سوال؟ تو حیاط خونه عمه اینا یه گربه اومده بود که اینها بهش غذا می دادن بعد از یه مدتی این گربه 5 تا زایید. چون دیگه از پس شکم گربه ها بر نمیومدن به جز یکی که پاش می لنگید بقیه رو بردن نزدیک یه رستوران ول کردن. حالا اونی که می لنگید رو برادر بوبی برده دکتر و دکتر گفته 500 هزار تومن خرج عمل و پین و پلاتینیه که تو پاش باید بزارن وگرنه پاش قانقاریا می شه و باید قطعش کنن. ( مستاجر محترم عمه با بیلچه زده توی پای بچه گربه) من دلم خیلی به حال این بچه گربه می سوزه ولی اصلا این هزینه رو منطقی نمی دونم ولی مطمئنم که چون کس دیگه ای این خرج رو نمی کنه حتما بوبی باید بده. شما فکر می کنین من دارم خسیس بازی درمیارم و این خرج درسته؟
پینوشت: همدل جون! انقدر خودت رو عذاب نده. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 15:7 توسط نازبانو |
|
|
سلام دوستای خوبم. چطورین؟ ما هم خوبیم. خدا رو شکر.
دیشب یه خواب عجیب دیدم. از اولش همون جوری که دیدم تعریف می کنم بعد برداشت خودم رو می گم و ازتون خواهش می کنم هر تعبیری که ازش به ذهنتون میرسه بهم بگین. من قبلا هیچ وقت به خوابهام اهمیت نمی دادم ولی این یکی برام فرق می کنه. به طوری که از صبح تا حالا یه جورایی گیج و منگم. من توی شهر خودمون (شمال) دارم رانندگی می کنم و بوبی کنارم نشسته. اون رو میرسونم یه جایی و بر می گردم. تو راه برگشت یه خانوم حدود ۵۰ ساله رو می بینم. چند روز پشت سرهم می بینمش یه جای خاص. برام به شکل یه تفریح دراومده دیدنش. هر روز سر یه ساعت خاص می رم که ببینمش. یکبار که می رم و از جلوش رد می شم و ماشین ناخودآگاه بوق میزنه. یه تک بوق. می فهمم که من بوق نزدم. دوباره کارم این می شه که برم جلوش دور بزنم و صدای بوق ماشین خودم رو بشنوم. کم کم می فهمم که هیچ کس اون خانوم رو نمی بینه. یه صحنه می بینم که یه شال حریر سفید رو از دو انتها گرفته و باد توی شال پیچیده و اون خانوم پرواز می کنه! اون روحه... یه روز دنبالش میرم توی خونه اش. انگار اون ازم خواسته که برم. یه دختر حدودا ۵ ساله و یه پسر بچه حدود ۱ سال اونجان. بچه ها اصلا من رو نگاه نمی کنن. اون خانوم از اون بچه ها مراقبت می کنه. حتی یه جایی سر اون پسر بچه یه غری میزنه. من می خندم و با نگاهم بهش می گم که بچه است و گناه داره. پسر بچه از جلوی چشمم میره کنار. بعد از اون من می تونم با اون حریر سفید تو ساعتهای نزدیک غروب وقتی دارم رانندگی می کنم پرواز هم بکنم. من تمام ماجرا رو به شکل یه تفریح تازه می دیدم. تا اینکه باز متوجه می شم اون دو تا بچه هم روحن! می ترسم. می ترسم که بلایی سرم بیاد. تمام جریان رو به بوبی می گم. حرفهامو باور می کنه ولی من می خوام بهش ثابت کنم . تو ساعت همیشگی با بوبی می رم جای همیشه که پرواز کنم. باد توی شال می پیچه و من بلند می شم ولی هنوز خیلی بلند نشدم که باد از بین میره و من میام پایین. دوباره و چندباره تلاش می کنم ولی دیگه نمیرم بالا. می فهمم که اون خانوم دوست نداشته من این جریان رو به کسی بگم. دائم با خودم فکر می کنم که چرا من اون رو می دیدم. چرا من می تونستم پرواز کنم . اون بچه ها کی بودن؟ یه هو یادم میفته که اون پسر بچه رو قبلا دیدم. اون پسر منه. وقتی حامله بودم خواب بچه ام رو دیده بودم. پسر بود. همون پسر. با خودم فکر می کنم که اون دختر کیه به نتیجه ای نمی رسم. تو خواب با خودم درگیرم. یک مرتبه بیدار شدم و ترسیدم. اما برداشتهای من: حالا من مطمئنم که خواب اون پسر بچه رو قبلا دیدم. قبلا اون رو به عنوان پسر خودم خواب دیدم. (زمانی که حامله بودم و مشکلی نبود) توی خواب دیشب هم یادم اومد که قبلا خواب این پسر رو دیدم و اون پسر منه. ولی نمی دونم اون دختر و اون خانوم کی بودن؟ چرا از بچه من نگهداری می کرد؟ پسر من خیلی ساکت بود. انگار همش بغض داشت. اصلا به من نگاه نکرد. خوشحال نبود. بی نهایت شبیه پسرخاله کوچکم بود. من می تونستم با اون شال سفید پرواز کنم و برم پیش پسرم ولی از وقتی به بوبی گفتم دیگه نتونستم. یعنی چی؟ چرا؟ خواهش می کنم اگه کسی رو یا کتابی رو می شناسین که خواب رو خوب تعبیر می کنه بهم معرفی کنین. یا هر برداشتی که خودتون داشتین. الان فکر می کنم یه خانوم داره از پسر من مراقبت می کنه و مواظبشه. خطری تهدیدش نمی کنه ولی پسر من خوشحال نیست. من باید چکار کنم؟ می دونم که فکر می کنین دارم چرت و پرت می گم ولی پسر من خوشحال نبود. عزیز دلم خندون نبود. اصلا به من نگاه نکرد. من باید براش چکار کنم؟ من آدم مذهبی و مومنی نیستم ولی هر کاری برای خوشحالی پسرم لازم باشه می کنم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 17:20 توسط نازبانو |
|
|
سلام دوست جونا! من خوبم خیلی. دیگه می خوام کمتر راجع به مریضی و دکتر و بیمارستان بگم! فقط اهم اخبار رو به اطلاعتون می رسونم خوبین؟ تعطیلات چکار می کنین؟ گفته بودم که بوبی کار مالی شرکتی که من توش کار می کنم رو انجام میده. حالا آخره تیره و باید اظهارنامه مالیاتی بدیم. پس این تعطیلات هم ماسمالی (ماست مالی؟؟؟!!) شد. الان حاضرم به استخر رضایت بدم!!! امروز فهمیدم یکی از نامزدی هایی که تو مرداد ماه دعوتیم و کلی دلمون رو واسش صابون زده بودیم، زنونه مردونه اس. می خوام از بوبی واسه اینهمه صبوری و مهربونی تو این مدت یه جوری تشکر کنم. نگین که وظیفه اش بوده و تشکر لازم نیست. من هم می دونم هر انسانی می بایست اینجوری رفتار کنه ولی می شه تو این دنیا که انسانیت کم کم داره بی معنی می شه لا اقل توی خونواده هامون از همدیگه بابت رفتار انسانی تشکر کنیم. می خوام بدونه که من متوجه تمام تغییرات مثبتش شدم و براش خیلی بیشتر از قبل ارزش قائلم. آیا یک تی شرت یا یک ساعت یا یک عینک آفتابی؟ مسئله اینست که جیب مبارک هم زیاد وضعیت جالبی نداره. شنبه صبح صدای ماریای عزیزم رو شنیدم. امروز هم با یلدا جوووونم من خیلی دلم می خواد ببینمتون! خیلی! همدل عزیزم رهای عزیزم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 18:25 توسط نازبانو |
|
|
بعدا نوشتم:
چرا همتون اشتباه کردین یا شاید هم بد گفتم. یعنی علت خونریزیم به دلیل وجود جنین تازه بوده و نه بقایای قبلی. البته من به حرف دکتر خیلی شک دارم. به هر حال هر چی بوده دوباره من عمل کردم و از بین رفته. من حداقل حداقل تا سه ماه نباید باردار بشم! سلام . رفتم دکتر گفت مول نیست و آزمایشگاه گفته حاملگی جدید بوده. حالا من می گم امکان نداره اون می گه چرا نصف این بچه هایی که تو ایرانن با وجود جلوگیری به وجود اومدن. خلاصه من باید تحت نظر باشم و بتا م هم دائم چک بشه. تو برگه پاتولوژی ننوشته که حاملگی جدید بوده. دکترم می گه از آزمایشگاه باهام تماس گرفتن. حالا دوباره پیش یه دکتر دیگه هم می رم.
ایم متن امروز به دستم رسیده: دو صفحه نوشته ساده به کتاب "خلقيات ما ايرانيان" به قلم روانشاد محمد علی جمال زاده اضافه کنيد!!! مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند! پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه! بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه! موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم! شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها! فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دين و مذهب! و عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!! و در لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توی تهران. ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم. ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم! ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه! ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم! ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم! ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوار های آدمخور .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه ! ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه! ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صد درصد غلط ! ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد. ما توی خیابون زل می زنیم به سینه زن ها! کوچیک یا بزرگ مهم نیست! مهم اینه که وقتی خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم ........ ما از اینکارا خیلی می کنیم!
به آذری ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم و براشون جوک ميسازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن! اما سه چیز برای ما خیلی مهمه: یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه! دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم! سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با يک شرط: ما همون "آدم" هايی که در بالا گفتيم بمونيم!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:44 توسط نازبانو |
|
|
سلام. خوبین؟ خوشین؟ من هم خوبم.
۴ شنبه عصر جواب آزمایشم رو گرفتم. از نظر ماکروسکوپی بافتی مشکوک به مول دیده شده ولی از نظر میکروسکوپی فقط باقیمانده جفت بوده و اثری از مول دیده نشده. اگه نیومدم زودی اعلام کنم به خاط این بود که هنوز نمی دونستم بلاخره یعنی چی. الان هم نمی دونم البته. فردا می رم دکتر یه آزمایش بتای دیگه هم دیروز دادم که همش رو با هم فردا می برم پیش دکتر. ولی روز عمل تو آزمایشگاه آزمایش بتام منفی بود عددش هم ۶.۲ بود. من فکرکنم که چیزیم نیست چون اگه مول باشه یک نوع تغییر سلولیه که حتما باید وقتی از نظر میکروسکوپی بررسی می شه نشون داده بشه دیگه... نه؟ امیدوارم اینجوری باشه خلاصه فردا همه چی مشخص می شه. من اصلا نگران نیستم. خودم هم باورم نمی شه با توجه به شناختی که از خودم دارم من الان باید خودم و بوبی رو از گریه و ناله خفه کرده باشم ولی من آرومم. می خندم و می خندونم. با اینکه بعضی وقتا درد زیادی توی شکمم احساس می کنم می خندم. نگران نیستم. قسمت بزرگی از آرامشم به خاطر قولیه که به خودم دادم و بخش دیگه اش به خاطر بودن بوبی در کنارمه. اون مثل همیشه آروم و صبوره. اون هم باورش نمی شه که من چقدر آرومم. بوبی همیشه اروم بوده از لحاظ ظاهر البته. ولی همیشه کنار من نبوده گاهی چنان درگیر کار و زندگی می شد که وجود من کنارش خیلی کمرنگ بود ولی الان همیشه هست. هروقت که بخوام باهاش حرف بزنم هست نه مثل قبلا که هروقت تلفن می زدم می گفت سرم شلوغه بعدا باهات تماس می گیرم. اون هیچ وقت صبح نمی تونه راحت از خواب پاشه. همیشه سختشه و به زور میتونه بلند شه. ولی من دیروز ساعت ۹ صبح می خواستم برم آزمایش خون بدم. بلند شد و گفت من هم میام.هر چی گفتم نمی خواد خودم میرم بیمارستان و میام گفت نه من میام و بلندشد. شب هم ساعت ۳ خوابیده بودیم چون مهمون داشتیم. من خوشحالم از این تغییراتی که توش می بینم و مطمئنم که از روی دلسوزی نیست. اون هم میدونه اون روزی که توی سونوگرافی به من گفتن که جنینت مرده باید کنارم می بود و نبود. اون فهمیده که وقتی از درد به خودم می پیچیدم و اون می گفت مسکن بخور اشتباه کرده. چون یک دفعه که بعد از درد شدید لخته هایی که ازم خارج شده بود رو بهش نشون دادم فقط عقب عقب رفت بیرون. بعد از اون روز هزاربار بهم گفته بیماری تو درد من هست شاید درد فیزیکیش مال تو باشه ولی من هم به اندازه تو ناراحتم. من همیشه کنارتم و من خوشحالم که این مشکل خیلی ما رو به هم نزدیکتر کرده. من خیلی قویتر شدم. خیلی از نظر روحی محکم تر شدم. روزی که از دکتر کلمه شیمی درمانی رو شنیدم مغزم سوت کشید. باورم نمی شد که همچین چیزی تو ۲۵ سالگی به سرم بیاد. توی ماشین تا تونستم زار زدم ولی ظهر تلفنی با بوبی که رفته بود پیش دکترم صحبت کردم و بهش گفتم ما از پسش برمیایم. اون روز خیلی سعی کردم توی این اتفاقات یه نکته مثبت پیدا کنم ( داشتن تومور سرطانی) تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که حداقل توان مالی برای درمانش رو داریم. ولی الان می بینم که خیلی محکمتر شدم. من و بوبی به هم خیلی نزدیکتر شدیم و اینها چیزایی بوده که در کنار کابوس زندگیمون به وجود اومده. من محکم ایستادم. حتی اگه واقعا مول باشه. به خودم و شما همینجا قول میدم. شاید یه وقتایی کم بیارم و آه وناله کنم ولی من از پسش برمیام. مرسی از همه شماها که نگرانم بودین. سعی می کنم فردا که رفتم دکتر حداقل یه گزارش یک خطی براتون بذارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 10:52 توسط نازبانو |
|
|
سلام به همگی!
خوبین؟ خوشین؟ ما هم خوبیم. به شدت در حال تقویت روحیه و بدن خود با انواع کمپوتها و آب میوه ها و نوشابه های انرژی زا می باشیم. نیست که خیلی لاغر و ضعیف بودم. دیشب هم با بوبی یک جشن دونفره در بالکن یک متری خونه برگزار کردیم به صرف کباب بال و قلیون و ... اوضاع خونه ما خیلی از طرف بوبی عشقولانه است. ( از طرف من همیشه بوده جمعه عصر با بوبی رفتیم یکی از این گل فروشی های شهرداری و ۳ تا گلدون گل خریدیم. من هم ۶ تا گلدون سفید برداشتم با بذر سبزی. همون روز هم کاشتیمشون. الان دو روزه که ریحون ها جوونه زدن! انقدر ذوق می کنم می بینمشون. آخه من سابقه طولانی در خشک کردن گل دارم. حتی کاکتوس! من که از اول می دونستم آنرمالم. احتمالا فردا جواب آزمایشام حاضره! دعا کنید. می گم من دارم عین عین خانوم های یا.ئ.سه میشم. حال بابای بوبی خوب نیست. هیچ کس هم هیچی نمی گه. قند خونش ۴۵۰ است و دکتر بهش گفته باید بستری بشی. اون هم نرفته. این ماجرا رو ما از زبون برادر بوبی شنیدیم واسه همین بوبی می گه تا به من نگه که من نبیاد برم بهش چیزی بگم. ولی اصلا بابا حالش خوب نیست خیلی بیحال و پکره! من هم دیشب بوبی رو تهدید کردم که اگه با باباش صحبت نکنه خودم می رم بهش می گم که بره بیمارستان. اون هم گفت که خودش صحبت می کنه! فعلا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 9:49 توسط نازبانو |
|
|
سلام. خوبین؟ من هم خوبم. حالا کل ماجرا رو از 3 شنبه که رفتم دکترمی گم. سه شنبه با جواب آزمایشم رفتم دکتر. این خانوم دکتر مادر یکی از دوستای خیلی قدیم بوبیه. ولی خیلی جدی و محکم و خونسرده. شنبه که واسه خاطر خونریزی با بوبی رفتم گفت یک آزمایش بتا بده من هم فرداش رفتم آزمایش دادم. دکتر زنگ زد و گفت چی شد آزمایشت؟ من هم گفتم هنوز جوابش حاضر نیست. خلاصه سه شنبه جواب رو گرفتم و بتا مثبت بود و تیترش 13.2. من تنها رفتم دکتر هم جواب آزمایشم رو دید و گفت شوهرت کو؟ اون هم باید باشه. گفتم سر کاره و نتونست بیاد. گفت ببین احتمال اینکه مول باشه هست حالا باید رحمت دوباره تخلیه بشه بگو می خوای چکار کنی؟ من هم گفتم هر کاری لازمه. اون هم گفت پس 5 شنبه بیا بیمارستان. به شوهرت هم بگو بیاد پیش من. همون موقع هم تلفنی با یک دکتر دیگه صحبت کرد و گفت اون دکتری که روی مول کار شیمی درمانی می کنه اسمش چیه؟ ( من اصلا نمی دونستم مول چیه. تنها چیزی که تا اون موقع فهمیدم این بود که مول چیز بدیه و باید شیمی درمانی کنم و شیمی درمانی هم مخصوص سرطانه) هر چی به دکترم گفتم که حالا مول چیه و درمانش چیه گفت حالا بذار مطمئن بشیم که موله بعد بهت می گم. خلاصه من با گریه و ناله تا محل کارم رفتم و اونجا رفتم در مورد مول سرچ کردم و دیدم که تومور سرطانیه که با شیمی درمانی کاملا درمان می شه! نمی تونم بگم چه حالی داشتم. من تا اون موقع فقط غصه کور.تاژ. دوم رو داشتم دیگه به تومور و شیمی درمانی عقلم قد نمی داد. تو این مدت چندبار مول رو شنیده بودم ولی نمی دونستم چیه! خلاصه تمام تلاشم رو کردم که محکم باشم به خودم قول داده بودم. چندبار به خودم یادآوری کردم که ببین تو فکر می کردی فقط یک عمل دیگه داری و این همه به خاطرش غصه خوردی ولی حالا فهمیدی احتمال اینکه تومور داشته باشی هست. باید محکم باشی چون ممکنه بدتر از این هم برات اتفاق بیفته! تمام تاسفم برای بوبی و مامانم بود. تمام غصه ام برای اونا بوده و هست. من از اون روز سه شنبه 11 تیر هشتاد وهفت تا حالا جلوی هیچ کس گریه نکردم. خیلی سعی کردم جنبه مثبتی توی این ماجرا پیدا کنم و تنها چیزی که به عقلم رسید این بود که حداقل توان مالی برای هزینه های درمان رو داریم. این جریان رو فقط من و بوبی می دونیم. اون روز بوبی رفت پیش دکتر. من هم قبلش بهش گفتم که همچین چیزی شنیدم. اون هم رفت با دکتر صحبت کرد و دکتر هم براش همه چیز رو توضیح داد و گفت که به من نگه. بوبی هم گفت اون خودش به من این رو گفته و همه چیز رو می دونه. بعدش با بوبی تلفنی حرف زدم و بهم قول دادیم که هر چی که هست از پسش بر بیایم. عصر اومدیم خونه و حرف زدیم. همدیگه رو بغل کردیم و حرف زدیم. قرار گذاشتیم که چیزی از این موضوع به کسی نگیم. من هم همش خندیدم و شوخی کردم و خل بازی در آوردم. از اون روز تا حالا همش توی جمع همینطورم و تو تنهایی خودم هم سعی می کنم آروم به تمام جوانب فکر کنم. 5 شنبه صبح رفتیم بیمارستان. حدود ظهر بود که رفتم اتاق عمل. شب هم ساعت 8.30 دکتر اومد و مرخصم کرد. الان هم حالم خوبه و تو خونه ام. فردا هم می رم سر کار! تا یک هفته دیگه هم نتیجه آزمایشام معلوم می شه. بازم مرسی که به فکرم هستین. برام دعا کنین. من می ترسم خیلی زیاد. ماریا، مریسام و مریم احساس می کنم که شما اطلاعاتتون تو این زمینه از من خیلی بیشتره. لطفا کمکم کنین. من احتیاج دارم که همه چیز رو بدونم تا بتونم خودمو واسه همه چیز حاضر کنم. مریم جون من آی دیت رو اشتباها پاک کردم لطفا دوباره برام بذارش. رهای عزیزم! ممنون که همیشه هستی. کامنت های تو بهم یادآوری می کنه که باید محکم باشم و من به این یادآوری احتیاج دارم. خیلی ناله و زاری کردم دوتا چیز خنده دارم بگم: تو ریکاوری که بودم تو حالت نیمه خواب و بیدار برگشتم به یه خانومی که اونجا بود می گم چه لبای خوش رنگی داری... ( یعنی این ذهن من ببین کجا ها کار می کنه آخه؟ به قول بوبی تو بیهوشی هم از قر و فر دست برنمی دارم) دوم اینکه بعد از عمل تا ساعت 8.30 که دکتر بیاد هیچی بهم نمی دادن بخورم داشتم از گشنگی می مردم. دکتر که اومد و معاینه ام کرد پرسید حالا می خوای بری؟ من هم گفتم آره. گفت چرا؟ من هم سریع گفتم گشنمه. هیچی نمی دن بخورم بعد که دیدم خیلی ضایع شد گفتم خوب حوصله ام هم سر رفته اینجا هم خیلی گرمه! دکترم خندید و به بوبی گفت بردار زنت رو ببر به شکمش برسه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:36 توسط نازبانو |
|
|
سلام دوستای خوبم!
امروز صبح با نتیجه آزمایش رفتم دکتر. پنج شنبه یک کور.تا.ژ دیگه می کنه. از روی نتیجه آزمایشم گفت که احتمال مول هست. هرچی بهش اصرار کردم که بگه خوب چیه و درمانش چیه گفت حالا بذار بعد از کور.تا.ژ لخته ها رو بدیم آزمایش کنن. ولی همونجا با یکی از همکاراش تماس گرفت و بین حرفهاش من کلمه شیمی درمانی رو شنیدم. اومدم شرکت و یه خورده سرچ کردم. مول یک تومور سرطانیه که با شیمی درمانی قابل حله... نمیتونم هضمش کنم! ولی شیمی درمانی؟؟؟ به دعاهای همه تون احتیاج دارم. سعی می کنم روحیه ام رو حفظ کنم. من می تونم به خاطر بوبی و مامانم هم که شده باید بتونم. دعا کنید. خواهش می کنم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 16:21 توسط نازبانو |
|
|
سلام. مرسی از همه بابت کمک و دلداریتون.
دیگه داشتم از گریه کور می شدم یعنی چشمام به اندازه نخود شده بود. ولی اینجوری نمی شه. به قول بوبی باید قوی باشیم و خوب فکر کنیم. من هم باید گریه و زاری رو بزارم کنار. کلی فکر کردم. شنبه صبح زود می رم یک بار دیگه سونوگرافی. بعدش هم از دکتر خودم وقت گرفتم. می خوام برم نتیجه نهایی کارش رو ببینه و نظرش رو بده! بعد هم از یک دکتر دیگه واسه شنبه بعد از ظهر وقت گرفتم. دیگه کاریه که شده با گریه و زاری من هم کاری درست نمی شه! ولی الان باید دنباله قضیه رو خیلی جدی بگیرم تا به مشکل بر نخورم. امروز برای اولین بار در طول این ۷ سال یک پیام از بوبی خدایا اگه می دونستم گریه های من انقدر در بیان ابراز احساسات بوبی تاثیر گزاره روزانه چند فقره گریه توپ براش کنار می ذاشتم. من که دست به گریه ام خیلی خوبه! از جریان پیش اومده غیر از خودمون شما و جاریم خبر دارین. برای جاری من هم دعا کنین که نی نی دار بشه. از خونه مون بدم اومده. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:30 توسط نازبانو |
|
|
دیدین آخرش چی شد.
دیروز به توصیه یکی از دوستام رفتم پیش یه دکتر دیگه. همونجا سونوگرافی کرد و گفت رحمت خوب تخلیه نشده دوباره باید ک.و.ر.ت.ا.ژ کنی. آخه من نمی دونم پس دکتر من چه غلطی کرده. مگه اصلا این کار رو برایی این نمی کنن که رحم رو تمیز کنن؟ پس چرا....؟؟؟ دیشب رفتیم خونه عمه ام (مامان بوبی) ساعت ۱۲ بر گشتیم خونه به عمه ام هیچی نگفتیم چون فقط آدم رو نصیحت می کنن و داغ دل آدم رو تازه می کنن. به مامان خودم هم نگفتم. از ساعت ۵/۱۲ تا ۵/۱ من و بوبی تو رختخواب وول خوردیم و من اشک ریختم. بوبی کلی باهام صحبت کرد ولی مگه من می تونستم جلوی اشکام رو بگیرم. داشتم دیوونه می شدم. هنوز هم همینطورم. اشکام آماده پایین اومدنه. نمی دونم چی داره به سرم میاد. نمی تونم دردمو به کسی بگم. می خوام پیش یه دکتر دیگه هم برم. از همون هایی که شما بهم شماره اش رو دادین! باید دوباره پیش همون الاغی که عملم کرده برم و بهش گندی که بالا آورده رو نشون بدم. نمی دونم چیکار کنم. اصلا این دکتر به من می گفت اگه کو.ر.تاژ نکنی ممکنه یه تیکه خیلی کوچیک از جفت باقی بمونه و همین مساله باعث نازایی می شه. حالا که این کار رو کرده و باز هم باقی مونده. از عاقبتش می ترسم. می ترسم این دکترهای نفهم همین طوری الکی الکی ناقصم کنن. دارم دیوونه می شم... نمی دونم باید چکار کنم از طرفی هنوز خونریزی دارم. با وجود اینکه قرص می خورم هنوز بند نیومده. آخه یعنی هیچ کس نمی تونه به من بگه که چی شده و چرا اینجوری شده؟ یعنی سلامت یک آدم اصلا ارزشی نداره؟ یعنی بسمون نیست؟ اگه پری کوچیکم بود الان شش ماهه بود ولی نیست و من همچنان درگیر پاک کردن بقایای اون از جسمم. روحم چی؟ اعصاب من و بوبی چی؟ احساس می کنم پیر شده. دلم براش کبابه. خدایا کمکمون کن! دیگه تحملم تموم شده. دارم منفجر می شم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:27 توسط نازبانو |
|
|
سلام دوستای خوبم!
روز همه خانومها و مامانها مبارک! حالم بده خیلی! دیروز خونریزی شدید داشتم و الان همش چشمام سیاهی میره! زنگ زدم به دکترم و کلی فکر کرده و گفته قرص ال دی بخورم و برم سونو بعد برم پیشش! دیروز واقعا فکر کردم دارم می میرم. می دونم زیاد جالب نیست گفتنش ولی تمام شلوار جینم تا نزدیک زانو خیس بود. الانم رنگم مثل گچه. نمی دونم چم شده؟ دکتر گفت احتمالا تعادل هورمونات بهم خورده! ولی نمی دونم تموم این چیزهایی که احتمالش هست پیش بیاد چرا همش برای من پیش اومده؟ می خوام دکترم رو عوض کنم. من پیش دکتر قربانی میرم. یکی از دوستام می خواد از دکتر ناصری برام وقت بگیره. شما می دونین چجوریه؟ خوبه یا نه؟ احساس می کنم دکترها که پیر می شن خیلی خرفت و بی حوصله می شن! نمی خوام منکر تجربه شون بشم ولی بابا به خدا من تو ۲۵ سالگی اولین باره که حامله شدم. اولین بار بود که ک. و. ر.ت.ا.ژ. کردم. من هیچی نمی دونم. باید برام توضیح بدن که چی داره به سرم میاد. با مامانم که حرف بزنم فقط نگرانش می کنم. دیگه دارم کم میارم. دقیقا ۲ هفته است که خونریزی دارم. برام دعا کنین! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:22 توسط نازبانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|