تبليغاتX
زندگی نازبانو
شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو
سلام! خوبین؟ ما هم خوبیم. خدا رو شکر.

مامان و بابام دارن میان. یعنی یک ساعت دیگه می رسن و من از خوشحالی دارم بال درمیارم. خب چیه؟ یکماهه که ندیدمشون؟ تازه فردا شب عروسی دعوتیم. می خوایم بریم حسابی قر بدیم...

در ادامه پست قبل اون برنامه ای که تو ذهنمه به این صورته که من باید یه خورده مستقل تر باشم.

یعنی اینکه من سر کار میرم و بوبی از همون اول هم گفت حقوقت رو پس انداز کن و تو خونه خرج نکن! من هم همین کار و کردم البته همه پس اندازمو بهمن ماه به بوبی دادم واسه خرید خونه! البته حقوق من اون قدری نیست که بشه باهاش کار خاصی انجام داد ولی از هیچی بهتره. امسال خودشون رو کشتن و کلی افزایش دادن شده ۵۱۰ تومن!

ولی من گاهی اوقات فکر می کنم که اگه بوبی چند ماه بیکار بشه (زبونم لال) ما حتی قسطامون رو نمی تونیم بدیم چه برسه به خورد و خوراکمون!

تنها مشکل من در پیدا کردن کار خوب با درآمد بالا کمبود اعتماد به نفسه! شنیدین می گن فلانی خودش گفته این کار ها رو بلده ولی معلوم نیست! من دقیقا برعکسم یعنی اگه یک کاری رو بلد باشم و ازم بپرسن بلدی من می گم بله ولی تموم نقاط ضعفم در اون مورد به خصوص رو بیان می کنم. حالا مشکل من مشکل زبان انگلیسیه!

من اعتماد به نفس لازم رو ندارم! این رو بگم که کلی تا حالا کلاس رفتم و وقتی خودم تنهام راحت می تونم ارتباط برقرار کنم با یه انگلیسی زبون ولی وقتی تو جمع قرار می گیرم ترجیح می دم که اصلا حرف نزنم.(که خدای نکرده زبونم لال یه وقتی اشتباهی نکنم) در صورتی که می بینم اونهایی هم که اطراف من هستن خیلی راحت حرف می زنن ولی کلی غلط و اشتباه دارن. به خدا نمی خوام پز بدم ولی من حدود یک ماه و نیم پیش تنهایی واسه اولین بار رفتم آلمان. خودم از طریق اینترنت جا رزرو کردم اون هم توی دو تا شهر و رفتم. کلی هم واسه خودم حال کردم و مشکلی هم تو حرف زدن و بر قراری ارتباط نداشتم ولی وقتی مساله کاری می شه من اعتماد به نفسم می چسبه به زمین!

می دونم که الان اکثر کارهای خوب که درآمد بالا دارن تو شرکتهای خارجیه و اونها هم در درجه اول زبان دونستن براشون مهمه بعد بقیه مهارت ها! حدود سه سال هم سابقه کار دارم. مدرک تحصیلیم هم خوبه ولی زبان...

الان تو شرکت من حداقل تا ساعت ۶ سر کارم ولی می خوام هر طور شده برم کلاس زبان! برام لازمه تنها در این صورته که می تونم اعتماد به نفسم رو افزایش بدم. بعدش هم کلاس یوگا یا ایروبیک! تا جسم آدم سالم و سرحال نباشه که مغز خوب کار نمی کنه؟؟؟

اگه کسی از وضعیت کلاسهای زبان سفیر چیزی می دونه بهم بگه لطفا؟ من قبلا کیش و سیمین می رفتم!

در ضمن کسی کلاس یوگا سراغ داره؟ به شدت نیازمند آرامش روحی و روانیم...

یه چیزی بگم من هیچ وقت تو مایه داشتن چیزی واسه خودم نبودم. قبلا گفتم که مهریه ام یک سکه است(از این بابت خیلی خوشحالم) و وقتی خونه خریدیم من اصلا به این فکر نمی کردم که یه قسمتیش به نام من باشه ولی هر کسی که می شنید که داریم خونه می خریم می گفت چقدرش به نام توئه؟ ( اصلا به نام من نیست) ولی الان چند وقته که فکر می کنم باید چیزی به نام خودم داشته باشم حتی شده یه تیکه زمین خیلی کوچیک تو شهرستان! ( ماشین نمی خوام چون قیمتش میاد پایین و در حال حاضر بنده از ماشین بوبی استفاده می کنم ) الان احساس می کنم که خیلی زندگیمون رو دوش بوبیه! گناه داره خب! ما ماهانه حدود ۱ میلیون تومن قسط میدیم!

دلم می خواد نظرتون رو راجع به داشتن یک پشتوانه مالی بدونم ولی نگین که بوبی یه قسمتی از خونه رو باید به نام من می کرد چون اون خودش بعد از ۱۷ سال کار کردن کلی وام و قسط تونسته اون جا رو بخره... تازه انقدر به محل کارمن و خودش دوره که اجاره اش دادیم و خودمون یک جای دیگه مستاجریم!

پینوشت به همدل- عزیزم کجایی؟ چطوری؟ بهتر شدی؟ می دونم بددردیه اگه خواستی می تونم راهنماییت کنم!

پینوشت ۲- من دلم مامانمو می خواد

پینوشت ۳- دو بار تا حالا پست کردم وپریده. واسه رو کم کنی سومین بار میذارمش

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 12:2  توسط نازبانو | 

سلام دوستای خوبم! نمی دونین چقدر با خوندن کامنتاتون دلم آروم شد.

در دوران خوش یک هفته ای به سر می بردم و همه فکرهای بد توی سرم می چرخید و میل به ÷اچه گیری در وجودم قل قل می کرد.

ولی خوب یه چیزایی هم پیش اومده بود. جریان از این اینجا شروع شد که یکی از همکارای بوبی (خانوم) که همسن منه و متاهل دائما با بوبی تماس تلفنی می گرفت.  این جریان مال حدود 6 ماه پیشه! بوبی هم برام تعریف کرده بود که این خانم( حالا اینجا بهش می گم لام) تو شرکت به کسی نگفته متهله و حتی با یکی از پسرها تو شرکت دوست شده ولی پسره سر و گوشش می جنبیده و این خانوم لام متوجه شده و تصمیم گرفته که باهاش به هم بزنه. ولی خیلی ناراحته چون پسره رو دوست داشته. از قضا بوبی با همین آقاپسر و چند نفر دیگه میره ماموریت دوبی ( بنده هم حضور داشتم). تازه این دو نفر بهم زده بودند. پسره که عین خیالش نبود ولی خانوم لام دائما زنگ میزد به بوبی و آه و ناله سر می داد. بوبی هم هی براش دلسوزی می کرد و می گفت خانوم لام خیلی تو زندگیش سختی کشیده و شوهرش می زدتش و به خاطر شوهره پدر و مادرش طردش کردن و از دست خونواده شوهرش خیلی عذاب گشیده حالا هم که این پسری که باهاش دوست شده مثل اینکه دوست دختر داره. (حدودا یک ساله که تموم مشکلات خانوم لام حل شده ولی به گفته خودش دیگه شوهرش رو دوست نداره و وقتی بهش گفته می خوام طلاق بگیرم, شوهرش رفته پیت نفت آورده و گفته رو خودم نفت می ریزم و خودم رو می سوزونم). من که می گم این خانوم لام زیادی فیلم درام دیده...

من هم هی از دست این خانوم لام حرص می خوردم که باباجون آخه تو شوهر داشتی و رفتی با یه پسری دوست شدی بهش هم نگفتی که متاهلی حالا چرا باید از اینکه اون پسره دوست دختر داشته و به تو نگفته ناراحت بشی؟؟؟؟

خلاصه این رو به بوبی گفتم و اون هم مثل اینکه به خانوم لام می گه و از این جریان یه مدت می گذره که بوبی یه روز می گه میای بریم کنسرت با همین خانوم لام و شوهرش؟ من هم گفتم باشه. (البته همین جا اعتراف می کنم که من از تلفن های این خانوم به بوبی و اس ام اس هاش ساعت 1 بعد از نصفه شب خیلی شاکی بودم)

جاتون خالی رفتیم کنسرت و چشممون به جمال خانوم لام روشن شد البته فکر کنم اون چشمش بیشتر روشن شد چون یه پنج دقیقه ای داشت سر تا پای منو اسکن می کرد. از وقتی که دیدمش حس بدم نسبت بهش چند برابر شد. نمی دونم احساس می کردم که تو رویاست. خیلی توهم داره و علی رغم همه عذابی که کشیده اصلا متانتی توش نمی دیدم. شوهرش هم به نظر خیلی آدم معقولی میومد.(البته خانوم لام معتقده که خودش شوهرش رو آدم کرده و تشویقش کرده که فوق لیسانسش رو بگیره) ولی بابا خودش درس خونده که مدرک گرفته دیگه....

من تو این مدت به بوبی فهموندم که باباجون من دوست ندارم این آدم دائما به تو زنگ بزنه یا شب و نصفه شب اس ام اس بازی کنین و واقعا دیگه تو خونه کمتر تلفن ازش داشت.

تا اینکه یک شب دوباره این خانوم زنگ زد و بعدش بوبی گفت یکی از همکلاسهای دانشگاهش که این قبلا خیلی ازش خوشش میومده و مرد ایده آلش بوده ازش خواستگاری کرده و چند وقته که با هم بیرون میرن و قراتره بهش بگه که متاهله...

من دیگه آمپر چسبوندم. به بوبی علنا جلوی برادرم گفتم که اگه من با یک پسری که این مشکلات رو داشته باشه وقت و بی وقت تلفنی و اس ام اسی در تماس باشم تو چه حسی پیدا می کنی؟ مطمئن هم باشی که هیچ چیز احساسی و بدی بین ما نیست. بهش گفتم که این خانوم لام نرمال نیست و می تونه زندگیمون رو بهم بریزه. اگه انقدر دلش دوست پسر و تکیه گاه محکم می خواد چرا از شوهرش جدا نمی شه؟ حالا این شوهر اگه دوست داشت بره خودش رو آتیش بزنه... خلاصه همه این حرفها رو گفتم بوبی هم بهم گفت که تو حق داری که از این تلفنها ناراحت بشی و من قطعش می کنم دفعه قبل که بهش گفتم تو چه نظری راجع به تلفنش داری کلی گریه کرد و بین ما چیزی نیست. تو به من شک داری مگه؟ ( من واقعا بهش هیچ وقت شک نداشتم خدا رو شکر! ولی مطمئنم عاقبت ایجور روابط که تو جامعه ما تعریف شده نیست نمی تونه خیلی جالب باشه) بوبی در ادامه برای اثبات اینکه من فقط دارم بهش کمک می کنم از یک همکار دیگه (خانوم دال) که ما با خودش و شوهرش روابط خونوادگی داریم گفت که رابطه من و اون خانوم قبل از ازدواجش خیلی بهم نزدیک تر بوده و یه جاهایی اون به من می گفت تو زن داری...

(آخه شما جای من باشین چی به ذهنتون می رسه از این جمله؟) البته این رو هم بگم که به نظر من هر چی بوده که باعث شده دال این حرف رو بزنه حداقل یه ذره شعور و احساس داشته که به بوبی بگه تو یه جای دیگه تعهد داری. در ضمن دال الان یه نی نی تو راهی داره و من خودش و شوهرش رو خیلی دوست دارم. من رابطه بین بوبی و دال رو می تونم هضم کنم. چون من یه زنم و عشق دال به شوهرش رو می تونم از چشماش بخونم. پس هیچ وقت فکر بدی در این مورد نمی کنم اما لام... کسی که برای خونواده و حریم خودش  احترام قائل نباشه مسلما برای حریم زندگی من و شوهرم هم احترامی قائل نیست.

خلاصه در این دوران قشنگ یک هفته ای با یادآوری این مسائل و یه سری خورده ریزهای دیگه داشتم دیوونه می شدم.

پینوشت 1- الان دیگه خانوم لام اصلا با بوبی وقتی خونست تماس نداره خوشبختانه.

پینوشت 2- بقیه خورده ریزها از حوصله تون خارجه همینطور از دستای من

پینوشت 3- بوبی خیلی کم پیش میاد که احساسش رو نسسبت به من به زبون بیاره خیلی هنر کنه وقتی من ابراز احساسات می کنم اون می گه من هم همینطور! (البته با توجه به شرایط خونوادشون خیلی خوبه وضعش)

پینوشت 4- وقتی تو بغلش آروم میگیرم و بهش می گم اینجا بهترین و امن ترین جای دنیاست می گه مطمئن باش این احساس دوطرفه است.(ابراز احساسات رو دارین که...) ولی با همه اینها من عاشقشم ولی یه چیزایی هم تو فکرمه که تو پست بعد می گم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 17:9  توسط نازبانو | 

می دونم که نگران شدین! ببخشید ولی انقدر دوسش دارم که قبل از اینکه مشکلم رو به خودش بگم نمی تونم بیام اینجا و برای شما درد دل کنم. دلم پر غصه است. خیلی ناراحتم ولی نمی تونم انکار کنم که اون یه دنیا مهربونیه. همه کس منه. همه زندگیه منه. حتی اگه اون چیزایی که داره تو سر من میچرخه درست باشه، نمی تونم بگم با من بد بوده!

این ماجرا خیلی وقت پیش شروع شده بود. یک مدتی از ذهنم پاک شده بود ولی حالا... دیشب! پریشب... انگار همینجور پشت سر هم دارن بهم تلنگر می زنن.

باید اول از همه مشکلم رو با خودم حل کنم. باید همه چیز رو واسه خودم حلاجی کنم!

فکر می کنم بیام و تا چند روز دیگه کل ماجرا رو براتون تعریف کنم.

گفتم که یه دنیا مهربونیه ولی گاهی اوقات فکر می کنم نکنه این مهربونی مثل احساس یک پسردایی به دختر عمه کوچولوشه... این حس همیشه تو من هست که چون ازش 12 سال کوچیکترم براش مثل یک اسباب بازیم... نمی دونم! هر وقت فهمیدم به شما هم می گم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:24  توسط نازبانو | 
دلم بدجوری می سوزه ...

خدایا صبر من رو زیاد کن!

دارم از چیزای عجیب و غریبی که دیدم و شنیدم تو این دو روز شاخ در می آرم.

خدایا خودت کمکم کن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:2  توسط نازبانو | 

تعطیلات بهمون خیلی خوش گذشت. اما امروز از دماغمون دراومد. گفتم که می خواستیم بریم کمپینگ رفتیم. چون احساس کردیم که دوستم به یه دلایلی داره بهونه میاره که نیاد. (تا مطمئن نشدم نمی تونم دلیلش رو بگم). رئیسم هم نیومد ولی گفت می تونین با پاترول شرکت برین. خلاصه ما با چهارتا از همکارای بوبی رفتیم لالون. بعد از ظهر پنج شنبه ساعت 4 از سر کار اومدیم خونه و راه افتادیم. جاتون خالی چادر زدیم و دور آتیش نشستیم. کباب و سیب زمینی تو ذغال و قلیون تا ساعت 2 صبح به راه بود. بعد هم رفتیم واسه خواب البته قبلش مقادیری ورق بازی کردیم و تا بخوابیم ساعت شد 3. چهارتامون کیسه خواب داشتیم ولی دو تا از پسرا با پتو خوابیدن که طفلکیها تا صبح مثل بید لرزیدن. آقایون هم ساعت 6 صبح از سرما پاشدن و رفتن دوباره آتیش رو روبراه کردن و چایی و نیمرو رو راه انداختن و ساعت 9 ما رو هم بیدار کردن. صبحونه رو خوردیم و چون آفتاب داشت مخمون رو تبدیل به آبگوشت می کرد چادر و وسایل و جمع کردیم و گذاشتیم تو ماشینها و خودمون رفتیم زیر سایه درخت کنار رودخونه. پاهامون رو گذاشتیم تو رودخونه انقدر آبش سرد بود که نمی تونستی بیشتر از چند ثانیه تو آب نگهش داری. من و یکی دیگه زیر سایه درخت دراز کشیدیم. نمی تونم از آرامش اونجا بگم فقط صدای باد لای برگای درختا بود و صدای رودخونه. به هیچ چیز فکر نمی کردم. واقعا اون 17-18 ساعتی که اونجا بودیم رو تو لحظه زندگی کردم و لذت بردم. هر وقت که هر فکر بدی اومد به سرم به خودم گفتنم تو اومدی خالی بشی از همه استرسها و فشارها تا بتونی وقتی برگشتی راحت تر باهاشون بجنگی!

جمعه ظهر هم بعد از اینکه بلال خوردیم به جای ناهار برگشتیم. شب بوبی خونه یکی از همکاراش دعوت بود. من هم تو خونه نشستم و واسه خودم فیلم Unfaithful رو که mbc4 نشون میداد، واسه دهمین بار دیدم.

شنبه صبح (در واقع 11) که از خواب پاشدیم تصمیم گرفتیم که یک صبحونه حسابی بخوریم که دیگه تا شام که می ریم خونه مامان بوبی چیزی نخوریم. جاتون خالی برادرم هم خونمون بود و برامون سوسیس و تخم مرغ درست کرد با نون و پنیر و گردو و خیار و گوجه زدیم به بدن!

تازه یک ساعت از عملیات خوردن گذشته بود که رئیسم به بوبی زنگ زد و گفت میاین بریم نایب ناهار بخوریم؟ ما هم با سر دویدیم و ساعت 2 چلوکباب خوردیم. بعد هم رفتیم خونه مامان آقای رئیس و چای و قهوه و کیک نوش جان نمودیم. بعد هم منزل عمه گرامی که معرف حضورتون هستن...

دقت کردین چقدر راجع به خوراکی حرف زدم. بیخود نیست که مانتوهام دیگه اندازه ام نمی شه. تازه به وزن مبارک 67 نائل شده ام. یعنی حداقل 8 کیلو اضافه وزن!

اما خدائیش امروز رو رعایت کردم. فقط یک جا از دستم دررفت و یه Hot Chocolate خوردم. من نمی دونم شماها چاقین یا لاغر یا خلاصه پای رژیم گرفتن هستین یا نه. ولی اگه موافقین بیاین با هم شروع کنیم به رژیم گرفتن و هر هفته یک روزی بیایم پیشرفتمون رو اعلام کنیم. باشد که اراده جمعی در آب کردن چربیهای اضافه کارگر افتد.

این اولین تعطیلاتی بود که من فکر کردم چقدر خوش گذشت و چقدر مدتش طولانی بود.

پینوشت1- اصلا هم خوب نیست که رئیس آدم با آدم دوست خانوادگی باشه! چون آدمی مثل من خیلی وقتا تو کار هم ملاحظه این دوستی رو می کنه.

پینوشت2- بر پدر هرچی رئیس دمدمی مزاجه لعنت! (به من چه دمدمی مزاج نباش!)

پینوشت3- خدایا همه آقایون رو به راه راست هدایت کن! (دارم وارد قسمت آرزوهای محال می شم ها)

پینوشت4- آقای رئیس امروز تعطیلات تابستونی رو که دو ماه بود داشتیم براش نقشه می کشیدیم رو  به ... داد. فرمودن کار شرکت زیاده و همه با هم نمی تونین برین مرخصی! منظور از همه هم من و دوستم گلی بود. من نمی دونم این آقا که معتقده شرکتش One Man Company هست چرا نمی ذاره دو تا جوجه (من و دوستم) با هم یک هفته بریم مرخصی؟ حالا خود این آقای رئیس هم قرار بود تو این برنامه تفریحی باشه ها...

پینوشت5- تو ماجرایی که بالا گفتم بوی توطئه میاد پس من و بوبی خودمون می ریم تعطیلات تابستونی، دقیقا مثل کمپینگ رفتنمون و حالشو می بریم...

وای چقدر حرف زدم...

پینوشت آخر- این رژیم گرفتن رو جدی بگیریم تو رو خدا...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 20:33  توسط نازبانو | 
سلام دوستای گلم! مرسی بابت همدردیاتون تو پست قبلی. خوشحالم که درکم می کنین! اینجا تنها جاییه که من می تونم با خیال راحت از این موضوع حرف بزنم.

اول بگم من یه دوست و همکار دارم که خیلی گله واسه همین اینجا بهش می گم گلی! من و بوبی دیروز با گلی و رئیسم ( دوست خونوادگی هم هستیم) رفتیم یه جای خیلی توپ. یه روستا طرفای فشم به اسم لالون. عالی بود. خیلی جای قشنگی بود. چون تصمیم داشتیم پنج شنبه شب بریم اونجا چادر بزنیم رفتیم که ببینیم چجور جاییه...

خلاصه جاتون خالی رفتیم و  اول یه نهار خوردیم و راه افتادیم به سمت لالون. یه جایی رو واسه چادر زدن انتخاب کردیم که یهو بارون گرفت. برگشتیم تو ماشین و رفتیم یه جایی قلیون و چایی و بستنی و به رژیممون گفتیم امروز رو بی خیال ما شو...

تو راه هم کلی گفتیم و خندیدیم و برگشتیم. قرار شد که پنج شنبه با ماشین آقای رئیس و پاترول شرکت بیایم. اما نصفه شب گلی زنگ زد و گفت که مامان و باباش گفتن نمی شه بری خیلی خطرناکه و ... انقدر تو ذوقمون خورد. چون حدس می زنیم که آقای رئیس هم نیاد پس ماشین شاسی بلند نداریم. با دخترمون (ماتیز) هم که نمی تونیم از تو رودخونه رد شیم! بعدش هم اگه بخوایم واقعا بریم گلی اینجا تنها می مونه! آخه مامان و باباش رفتن شمال و اون هم با اینکه دوست نداشت بره می گفت اگه نرم اینجا تنهام. من هم بهش گفتم که خوب برنامه می ذاریم و با هم می ریم بیرون ولی حالا ...

از دست این مامان و بابا ها...

پینوشت ۱- دیروز اولین بلال امسال رو خوردیم.

پینوشت ۲- من با خودم درگیرم. احساسات انسان دوستانه ام یه چیزی می گه و عقلم یه چیز دیگه. می خوام مثل انسان با طرفم رفتار کنم ولی عقلم می گه اگه جای تو و طرف مقابلت عوض بشه اون هیچ وقت با تو انسان دوستانه رفتار نمی کنه. اون وقته که من نمی تونم تصمیم بگیرم چکار کنم. این طرف مقابل کم کم داره وارد افراد خونواده ام هم می شه. خیلی وقته که تو رابطه با دوستامون این حس رو تجربه کردم. همیشه مثل انسان رفتار کردم و بعدش مثل سگ پشیمون شدم. شاید بعدا یکی از بدترین ضربه هایی رو که خوردم براتون گفتم!

پینوشت ۳- من دیروز از دست بوبی گریه کردم. انقدر دلم گرفت که منت کشی (و نه عذرخواهی) هم فایده ای نداشت. ولی بعد ۱ ساعت خوب شدم. دلیل گریه ام رو بعدا می گم.

خوش باشین و خندون

خیلی دوستون دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:3  توسط نازبانو | 
دلم برای کوچولوی از دست رفته ام تنگه. اگه بود الان معلوم بود که دختره یا پسر. الان می نستم حرکتش رو تو وجودم حس کنم.الان یه انگیزه خیلی بزرگ تو زندگی داشتم. برای اینکه جلوی اشکام رو بگیرم سعی کردم تو ذهنم دفنش کنم ولی همیشه یه جای دیگه جوونه می زنه. عزیز دلم! هیچ وقت فکر نمی کردم که حسی بالاتر و قشنگتر از حسی که به پدرت دارم داشته باشم ولی حسم نسبت به تو خیلی آسمونی و پاکه. تو همیشه با منی. این حس فراموش نمی شه هیچ وقت. با هر تلنگری برام پر رنگ می شه. وقتی تو بیمارستان بستری بودم که از وجودم خارجت کنن حس کردم یه قسمتی از روحم از بین رفت. خیلی سعی کردم درستش کنم بهش فکر نکنم ولی حالا می دونم این جای خالی برام یادآور یه وجود پاک و آسمونیه که برام همیشه عزیزه. باید برام عزیز باشه نه دردآور. اون روز تو بیمارستان همه فکر می کردن برای زایمان اومدم و بهم تبریک می گفتن ولی من...

نمی تونم بگم که چی کشیدم ولی حتما تو درک می کنی عزیز دلم!همیشه با منی و همیشه برای روح پاکت دعا می کنم. شاید تو پاکتر از اون بودی که پا به دنیای کثیف ما بزاری. ما همیشه با همیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:44  توسط نازبانو | 

سلام دوستای خوبم. چطورین؟

ما چهارشنبه شب رفتیم شمال عروسی پسر عمه من که پسرخاله بوبی می شه و جمعه برگشتیم. برای اولین بار توی جاده چالوس رانندگی کردم. خیلی خوشم اومد و حال می کردم بوبی هم هی حرص می خورد. اصلا وقتی من می شینم پشت فرمون و بوبی کنار من همش داره این ور و اونور رو نگاه می کنه و دائم می گه اینور و بپا مواظب موتور باش. عملا فکر می کنه من کوووووووووووووووورم   واسه همین وقتی با همیم من ترجیح می دم اون رانندگی کنه که هر دومون کمتر اضطراب داشته باشیم ولی خبببببببببببب از جاده چالوس نمی تونستم بگذرم....

راستی دقت کردین اگه یه جایی تصادف بشه و راه بند بیاد اگه راننده مرد باشه می گن تصادف شده ولی اگه راننده خانوم باشه می گن یه زنه زده به فلان جا؟؟؟

قبل از اینکه بریم شمال یکسری برنامه حرص خورون از دست عمه گرامی داشتیم. چون ایشون اصرار داشتن که ما برای کادوی عروسی حداقل یک نیم سکه تقدیم کنیم. به خدا من خسیس نیستم ولی سر مسائل مالی دیگه می تونم با هر کس مثل خودش رفتار کنم که بعدا حرص نخورم البته اگه بوبی بزاره. چون بوبی اصلن به مسائل مالی اهمیت نمیده اگه از یک چیزی خوشش بیاد و پول هم تو جیبش باشه حتما می خره و اصلا قیمتش رو هم سوال نمی کنه. یعنی تقریبا به طور متوسط ما برای   هر تولد  یا  روزهای خاص خانواده درجه یکمون حداقل 40000 تومن پیاده می شیم. حالا تولد دوستامون جدا ...

خلاصه من هم پامو کردم تویه کفش و گفتم ما یه ربع سکه می دیم عمه ام هم می گفت نه کمه. خلاصه جاریم هم گفت ما هم ربع می دیم و بیشتر نمی تونیم تا اینکه عمه گرامی بی خیال شدن.ولی حرص من رو در میاره. اصلن به هیچ کس ربط نداره که ما چی میدیم بعدش هم عمه گرامی حتما سوال می کنه که لج من درمیاد. حالا این که خوبه ازم پرسید مامان و بابات چی میدن من هم گفتم من ازشون سوال نکردم. بابای بوبی هم گفت خانوم ول کن به ما ربطی نداره. کلا این عادت خیلی بد رو عمه ام داره که حاضره برای خودشیرینی واسه دیگران بچه هاشو تو زحمت بندازه. یک نمونه اش اینکه سر مراسم عروسی ما یکی از همکارای بوبی گفت بیاین مراسمتون رو تو پارکینگ خونه ما بگیرین. (بعد از حدود 3 ماه که ما همه جا رو گشته بودیم و چون زمستون بود جایی رو پیدا نکرده بودیم که مراسم به صورت درهم باشه) ما هم از خدا خواسته قبول کردیم ولی اونجا نسبتا کوچیک بود. عمه گرامی هم گفتن 35 تا دوستشون رو می خوان دعوت کنن. چون عروسی بچه های اونا رفتن و باید حالا حتما جبران کنن. حالا من خودم به خاطر کمبود جا فقط 3 تا از دوستام رو تونستم دعوت کنم. خلاصه بوبی به عمه گفت که این دوستاش رو بعدا دعوت می کنیم رستوران البرز و ناهار می دیم ولی عروسی جا نداریم. اون هم بلافاصله گفت کی دعوت می کنین؟ ناهار چی می دین؟ خلاصه دقیقا هفته بعد از عروسی بدون اینکه زمانش رو با ما هماهنگ کنه دوستاش رو دعوت کرد رستوران. 25 نفر اومدن و بدون اینکه در طول غذا اصلا با ما یک کلمه حرف بزنن اردور و ناهار ودسرشون رو خوردن. 500 هزار تومن هم پیاده شدیم و یک پلاک 4 گرمی از جمعیت 25 نفری هدیه عروسی گرفتیم. انقدر من حرص خوردم که نگو..... نه از دست مهمونا از دست عمه. چون بعد از عروسی ما دستمون خالی بود و تو اون شرایط ما رو مجبور کرد که دعوتشون کنیم.

خلاصه از اون به بعد تصمیم گرفتم که اصلا به حرف عمه ام در اینجور موارد گوش نکنم. همون یه دونه ربع رو هم واسه عروسی پسر عمه ام دادیم.

اینایی که از عمه ام می گم فکر نکنین که حالا همش داره حرصم می ده ها نه. گاهی اوقات هم خیلی مهربونه ولی من همیشه باید فاصله ام رو باهاش حفظ کنم چون اگه یه خورده باهاش صمیمی تر بشم واسه همه زندگیمون می خواد برنامه ریزی کنه. به بوبی که جرات نداره چیزی بگه ولی تا منو تنها گیر میاره داره از زندگیمون سوال و جواب می کنه که اکثر اوقاتم هیچ جواب درستی نمی شنوه...

اما من برای اولین بار از طرف توت فرنگی عزیزم به بازی وبلاگی دعوت شدم. ده تا چیزی که خیلی دوست دارم:

1- بوبی و خانواده ام

2- صداقت

3- آرامش

4- بوی خاک بارن خورده و خود بارون

5- قرار کافی شاپ عصر یه روز کاری با دوستام

6- کتاب خوندن

7- رقصیدن

8- محبت

9- شنا کردن

10- توی ساحل دریا کنار بوبی دراز کشیدن و تو سکوت به صدای دریا گوش دادن و ...

ده تا چیزی هم که دوست ندارم:

1- دروغ

2- پزدادن و کلاس الکی گذاشتن

3- دورویی

4- پررویی

5- دل و جگر

6- کله پاچه

7- در گوشی حرف زدن تو جمع

8- مسخره کردن

9- کثیف دیدن تمام ظرفای خونه تلنبار شده توی ظرفشویی

10- بعضی وقتا سر کار اومدن

حالا باید ده نفر رو دعوت کنم به بازی. تو ذوقم نزنین ها که بازی لوسه و من دوست ندارم و از این حرفا ها (خب اولین باره می خوام بازی کنم دیگه....)

1- همدل جون

2- رها جون

3- یلدا جون

4- شاذه

5- هلن عروس هیتاسب

6- مریسام جون

7- سارا یک زوج خوشبخت

دیگه هرکسی که دوست داره..... و میاد اینجا رو می خونه.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:54  توسط نازبانو | 
سلام دوستای خوبم. خیلی خوشحالم که اینجا تونستم دوستای خوبی پیدا کنم. مرسی از همتون. خواهش می کنم همه واسه توتی (توت فرنگی خانوم) دعا کنین. دستم از دیروز تا حالا که پستشو خوندم هی تیر می کشه!!!

خب گفتم که بابا مامان من بالاخره راضی شدن. آذرماه ۸۴ بود که رضایتشون رو اعلام کردن. یادم رفته بود بگم که یکدفعه دیگه هم تو این چهارسال و خورده ای رضایت دادن ولی توی یک عروسی فامیلی سر یک چیز مسخره دوباره همه چیز به هم خورد. بعد از رضایت دادن آخری من همش نگران بودم که دوباره حرفشون رو عوض نکنن واسه همین می گفتم توی تموم صحبتهایی که میشه دختر عموم باید حضور داشته باشه. خوشبختانه اونموقع آقاشهرام قشنگ به خاطر کاری تهران نبود. خلاصه مامان اینا گفتن باشه و عقد کنین.

ای بابا یک قسمت مهم دیگشو یادم رفت بگم. من همون سال کارشناسی ارشد قبول شدم. یکی از تاکیدات مامان و بابام ادامه تحصیل من بود و همیشه می گفتن تو به فکر ادامه تحصیل نیستی چون بوبی لیسانس داره. درصورتی که اون بنده خدا اصلا حرفی نداشت تازه تشویقم هم می کرد. من هم اون موقع انقدر درگیری فکری داشتم که به فوق فکر نکنم. ولی درسم تموم شده بود و من فقط به خاطر اینکه پایان نامه ام رو نداده بودم تونستم تو خوابگاه بمونم. دیگه تو خوابگاه بیکار بودم. تو اتاقی که بودم سه نفر داشتن واسه فوق می خوندن و هی منو تشویق به خوندن می کردن. من هم یهو اواخر آبان ماه تصمیم گرفتم که شروع به خوندن کنم تا اول اسفند که امتان بود وقت زیادی نداشتم. من تا آخر دی به مامان اینا نگفتم که دارم می خونم چون به جز زیاد کردن استرس من هیچ کاری از دستشون بر نمی اومد. فقط بوبی می دونست و حسابی تشویقم می کرد. دیگه روزای آخر نمی تونستم اصلا برم بیرون. من مدت زمان زیادی رو در طول روز درس نمی خوندم ولی وقتی از کتابام دور می شدمَ استرس می گرفتم. اینطوری بود که چند هفته آخر بوبی میومد دم در خوابگاه  و یه نیم ساعت تقویت روحیه داشتیم و بعد می رفت.

خب از عقد بگم که تو ماه محرم افتاده بود و بالاخره همه رضایت داده بودن که ۶ اسفند ۸۴ عقد کنیم. خونواده من و بوبی هر دو به این نتیجه رسیده بودن که دیگه یه خواستگاری جدا نداشته باشیم. البته در واقع من و بوبی به این نتیجه رسیدیم برای اینکه احیانا دوباره مشکلی پیش نیاد بهتره که این طوری باشه و خونواده هامونو راضی کردیم.

درست یک هفته قبل از عقد که آزمایشامون رو داده بودیم و بابام از عاقد وقت گرفته بود که باید خونه. من سر کار بودم که بوبی زنگ زد گفت که دائی (بابای من) خاله رو (عمه من) دیده و با هم سلام و علیک نکردن. من هم گفتم که خبر ندارم ولی خب اونا با هم خیلی وقته که صحبت نمی کنن و همیشه همینطور بوده. ( اینجا فهمیدم که عمه گرامی سریع به بوبی خبر رسانی کردن)

عصرش بوبی می خواست بره موهاشو کوتاه کنه و آرایشگاه نزدیک خونه عمه ام (مامان بوبی) بود و من رفتم اونجا تا بوبی بره و برگرده. مطمئن بودم که عمه ام در مورد این موضوع صحبت می کنه من هم جوابشو آماده کرده بودم. همین که وارد شدم عمه ام گفت آره بابات اینکارو کرده و باید زنگ بزنه از عمه ات عذر خواهی کنه و برای عقد دعوتش کنه. من هم خیلی ریلکس گفتم تا اونجایی که من می دونم خیلی وقته رابطه این دو نفر اینجوریه به علاوه من به خودم اجازه نمیذم برای پدرم تعیین تکلیف بکنم. عمه ام اومد دوباره شروع کنه که شوهرش نذاشت و گفت به ما چه ربطی داره و ... اما همین که بوبی اومد دوباره تموم حرفهای خودشو جواب منو واسه بوبی تعریف کرد و گفت من از این نازبانو گله دارم. بوبی هم گفت خب نازبانو راست گفته به ما چه که دایی و خاله با هم چجورین. عمه گرامی هم در این لحظه فرمودن حالا که اینطوره من هم نمیام شمال واسه عقد!

من داشتم از حرص ( به خاطر اینکه عقد پسرشو داشت فدای خودشیرینی واسه خواهرش می کرد) و استرس( که دوباره همه چیز به هم می خوره و روز از نو روزی ازنو) می مردم که بوبی گفت نیا هر جور دوست داری. چند دقیقه بعد هم گفت پاشو بریم. خلاصه تو ماشین بهم گفت که حرص نخور و میاد و از این حرفا زیاد می زنه. اگر هم نیومد که نیومد ما میایم.

بالاخره عمه گرامی هم اومدن و ما عقد کردیم . عقدمون همون روز ۶ اسفند ۸۴ شد. جمعا بیست و پنج نفر بودیم و خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد. مهریه ام هم همون یک سکه شد. البته وقتی بابام به آقاهه گفت یک سکه عاقد داشت شاخ در میاورد. (ما چون خواستگاری نداشتیم اصلن صحبتی راجع به مهریه بین خونواده ها نشده بود. فقط من به بوبی گفته بودم ولی عمه ام خیلی نگران بود نمی دونم چرا همیشه فکر می کنه دارن سرشو کلاه میذارن. من اون لحظه که عاقد از بابام پرسید مهریه چقدر؟ داشتم عمه رو نگاه می کردم. چنان خودشو کشیده بود جلو که با دقت بشنوه که من گفتم الان از رو مبل پرت می شه پایین)

خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد و همه چی تموم شد. عروسیمون هم ۱۵ آذر ۸۵ بود که با حدود ۴ ماه دوندگی قبلش خیلی خسته کننده بود ولی اون هم خوب بود.

من خیلی خوشحالم که بوبی با رفتاراش اجازه دخالت کردن هیچ کس تو زندگیمون رو نمی ده. ما انقدر همون اول به خاطر حرف دیگرون با هم مشکل پیدا کرده بودیم که تصمیم گرفتیم به هیچ کس اجازه دخالت ندیم و اگر هم کسی حرفی زد ما بدونیم که فقط من و بوبی هستیم که با هم می مونیم. الان مامان و بابای من عاشق بوبی ان. انقدر قبولش دارن که باورش برای خودم هم سخته ولی فکر می کنم علاوه بر رفتار خودش به حرف هایی هم که من از زندگیم می زنم ربط داره. خیلی مهمه که پشت هم باشیم و برای هیچ چیز ارزشی بیشتری از آرامش زندگی مشترکمون قائل نشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:30  توسط نازبانو |