![]() |
![]() |
|
| شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو |
|
سلام دوستای خوبم! اومدم دنباله داستان رو بگم تا یه خورده از این حالت افسردگی بیام بیرون. ولی می خوام یه خورده خلاصه تر بگم تا بتونم زودتر از ماجراهایی که الان داریم بگم…
ما اواخر دی ماه با هم صحبت کردیم و تصمیم گرفتیم که فعلا به کسی چیزی نگیم. من که مطمئن بودم اگه مامانم بفهمه سکته می کنه. ولی مگه من می تونستم جلوی دهنم رو بگیرم! الان که فکر می کنم می بینم اونها که الان از بوبی خیلی راضین. من هم که راضیم پس چرا چهار سال و هشت ماه همه مون عذاب کشیدیم. اینکه می گم یک ماه جواب تلفناشون رو ندادم نه اینکه بگم برام راحت بود نه. خیلی عذاب کشیدم. من اگه حد اقل دو روز یکبار با مامانم صحبت نکنم دیوونه می شم. یعنی الان یه وقتایی که دلم می گیره اولین حدس بوبی اینه که دلم واسه مامانم تنگ شده. خیلی سخت بود. خیلی! ولی بالاخره تموم شد. الان که فکر می کنم می بینم من نمی تونستم هیچ وقت مامانم اینها رو بذارم کنار. مطمئنم که اگه لازم می شد اون موقع این کارو می کردم ولی ته دلم باور داشتم که اونها اینکار رو نمی کنن. تو این مدت مامانم داغون شد. یه وقتایی که همدیگه رو می دیدیم با هم دعوا می کردیم سر این موضوع و دوتایی می زدیم زیر گریه. همدیگه رو بغل می کردیم و گریه می کردیم و به همدیگه التماس می کردیم که رضایت بدیم. هنوز که یاد اون روزا میفتم داغون می شم. خدا رو شکر که الان همه چی خوبه! پینوشت۱- قول میدم دفعه بعد دیگه برم سراغ جریان عقد و عروسی و تموم شه. پینوشت ۲- توتی عزیزم!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:22 توسط نازبانو |
|
|
دلتنگم!
خیلی... دارم دق می کنم ولی نمی دونم چرا؟؟ انگار تموم غم دنیا توی دل منه... نگرانم. پر از استرسم... خدایا کمکم کن. بعد از جریان از بین رفتن پری کوچیکمَ این اولین باره که از ته دلم ازت کمک می خوام. به عدالتت شک کرده بودم. فک می کردم عادلانه نیست که این اتفاق واسه ما بیفته. بیشتر واسه بوبی. اون خیلی تو زندگیش غم داشته. خیلی... ولی حالا بازم تموم امیدم به توئه... کمکم کن! من آرامش دوباره می خوام. من دل شاد می خوام! من یه زندگی بی دغدغه می خوام. نه اینکه همه چی خوب و اوضاع گل و بلبلی باشه نه ولی آرامش واقعی می خوام. می خوام از ته دلم یه آرامش واقعی رو حس کنم. دلم دلگرمی می خواد. دلگرمی حضور تو و لطفت به ما و زندگیمون. خدایا کمکم کن. کمکم کن! بسه دیگه هر چی کشیدم... دارم کم میارم. کمکم کن. ببین هنوز تنها تکیه گاه من تویی! امن ترین پناه من تویی! کمکم کن... تو که داری همه چیز رو می بینی یه کاری بکن. خواهش می کنم... التماست می کنم... پینوشت- هیچ اتفاق خاصی نیفتاده |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:37 توسط نازبانو |
|
|
خب بالاخره اومدم. سلام به همه دوستای خوبم که تو این مدت اومدن اینجا و منو فراموش نکردن. من مسافرت بودم که بعد از داستان ازدواج جریانشو براتون می گم.
الان هم بسیار خوشحال می باشم چون تا یک ساعت دیگه با چند تا از دوستام که نزدیک یک ساله که ندیدمشون می خوام برم بیرون. بله من زنگ زدم به بوبی که بیاد دنبالم و حالم خوب نیست و از این حرفها... بیچاره ژاشد اومد و توی راه کلی باهام حرف زد که تو الان تو سنی هستی که باید پر از انرژی باشی و به همه چی بخندی.. به من بگو چته شاید بتونم کمکت کنم... نکنه عاشق شدی؟... خب به من بگو کیه؟ من هم در حال گریه کردن به شدت موضوع عاشق شدن رو انکار می کردم. خلاصه اون شب رفتیم خونه عمه ام و انها هم حسابی تا دو سه روز مواظبم بودن و بعدش من امتحانای پایان ترم سومم شروع شد و برگشتم خوابگاه ولی بوبی بیچاره که خبر نداشت من عاشق خودشم یه روز زنگ زد و گفت من با همکارم و خانومش دارم میرم سینما تو هم میای با هم بریم( فیلم سگ کشی)؟ من هم باهاشون رفتم. هنوز حالم خوب نبود و پیش دکتر اعصاب رفته بودم و قرص می خوردم. بعد از سینما با همکارش و خانومش خداحافظی کردیم و بوبی گفت بریم بیرون شام بخوریم. رفتیم تو رستوران فرزین (الان شده قهوه فوشی بغل سینما فرهنگ) بعد بوبی گفت خب حرفاتو بزن! من هم می گفتم حرفی ندارم که! اون هم که یه چیزایی فهمیده بود اصرار می کرد که باید هرچی تو دلته به زبون بیاری من میدونم تو عاشق شدی ولی باید خودت بگی. خلاصه من هم به عشقم اعتراف کردم و بوبی هم خوشحال و خندون گفت خیلی خوبه ولی من که از مخالفت مادر گرامی خودم اطلاع داشتم هی می گفتم آخه امکان نداره که این اتفاق بیفته و ما بتونیم با هم باشیم. اون هم همش می گفت درست می شه!!!! باهاشون صحبت می کنیم ولی قرار شد تا وقتی که خودمون تصمیم قطعی نگرفتیم و حرفامون رو با هم نزدیم به خونواده هامون چیزی نگیم. اما از تجربیات بوبی تو عشق و عاشقی بگم که ۱۲ سال از من بزرگتر بود و حسابی اهل دوست دختر بود. این رو هم بگم من که کوچیک بودم مثلا حدود۷ ساله وقتی می رفتیم خونه عمه ام دوست دختر بوبی زنگ می زد و من باهاش صحبت می کردم و به من پیغام میداد که بوبی که اومد بهش بگو فلانی زنگ زده... بنده هم امر پیغوم رسونی رو انجام میدادم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:1 توسط نازبانو |
|
|
داستان ازدواج (2) من نمیدونم چی شد که دو تا مطلب نوشتم با دو عنوان یکیش همین موضوع بالایی بود و یکیش هم صحبتهایی با فرشته کوچولو! هر دو تا رو هم تو یه روز نوشتم و دومیش رو تو حال خیلی بدی بودم که نوشتم! این همه تو وبلاگهای دیگه دیده بودند که می گفتن هر چی نوشته بودم پرید ولی نمی فهمیدم چی می شد؟ البته الان هم نفهمیدم چی شد! خب بله از رفتن به خونه عمه گرامی می گفتم! اول باید اینو بگم که مامان من همیشه می ترسید که عمه ام یه وقتی بخواد من و واسه بوبی بگیره (طفلی نمی دونست که کرم از خود درخته! خلاصه به خاطر همین ترس مامان بود که من سعی می کردم هر دو هفته یکبار پنجشنبه برم خونه عمه ( محض خاطر دیدن گل روی بوبی) و جمعه برگردم. اما چه حالی می کردم وقتایی که بوبی بود. آخه از شانس گند من اکثر آخر هفته ها یا مهمونی بود و دیر میومد یا اصلا نمیومد... ولی وقتهایی که بود و دردو دل می کردیم و ازش آرامش می گرفتم ولی اصلا صحبتی از علاقه ام بهش نمی گفتم تازه یه خورده هم خودم رو می گرفتم که صمیمی هم نشه خیلی... ترم 1و 2 تموم شد ولی من تابستون نرفتم شهر خودمون واسه خاطر رفتن کلاس زبان و دوره های کامپیوتری موندم تهران. همون اوایل بود که جواب امتحانهای ترم دوم اومد و من یه درسی رو افتادم. برای من (اون زمان البته) افتادن یه درس فاجعه بود منی که با معدل 20 دیپلم ریاضی گرفته بودم حالا یه درس رو افتاده بودم خلاصه گریه و ناله و ضجه... هیچ کدوم از دوستام هم نمونده بودن خوابگاه! خلاصه یه خرده دلداریم داد و یه مقداری هم بهم خندید و اومد دنبالم و یه خرده باهام حرف زد. شب رفتم خونه اشون و طبق معمول داشتیم دردو دل می کردیم. اونجا بود که بوبی داشت تعریف می کرد که عاشق یکی از همکاراش شده ولی اون اصلا بهش جواب درستی نمی ده و ... . خداییش فکر می کنین من ناراحت شدم؟ واقعا ناراحت نشدم . انقدر دوسش داشتم که می خواستم به هرکسی که دوست داره برسه حتی اگه اون شخص من نبودم. از اون روز به بعد ما با هم صمیمی تر شدیم تااینکه اواخر ترم سوم بودم که افسردگی و قاطی کردن هام به اوج خودش رسیده بود در ضضمن عشقم بدجوری قلنبه شده بود. از طرف بوبی هیچی نمی دیدم. از ترس اینکه مامانم از شنیدن خبر عاشق شدن من سکته نکنه با هیچ کس نمی تونستم حرف بزنم. خوابگاه هم داشت دیوونه ام می کرد. یه روز وسط امتحانهای آخر ترم دیگه کنترلم رو از دست داده بودم. فقط می خوابیدم. عصر بود و من تو اتاق 6 نفره خوابیده بودم و بقیه هم داشتن واسه امتحان درس می خوندن که یه دفعه یکی از هم اتاقیهای قشنگمون در و باز کرد و شروع کرد جیغ زدن. فقط هم برای شوخی! همه وضعیت منو می دونستن و مراعاتم رو می کردن ولی این یکی واقعا شاهکار بود. من از خواب پریدم و من هم بی اختیار جیغ میزدم بعد که آرومتر شدم همینطور می لرزیدم و اشک می ریختم. دوستام قرصام رو بهم دادن ولی من همچنان می لرزیدم. کم کم شروع کردم به داد زدن یادم نمیاد چی می گفتم ولی یادمه هماتاقیهام رفته بودن دم در اتاق ایستاده بودن و اونها هم گریه می کردن. رفتن مسئول خوابگاه رو صدا کردن و اون گفت بگین یکی بیاد دنبالش بره. ( قانون خوابگاه این بود که کسی حق نداشت بعد از ساعت 9 شب از خوابگاه خارج شه) ولی من ساعت 9 تازه زنگ زدم به بوبی که بیاد دنبالم...
پینوشت ۱- دیروز تولد بوبی بود پینوشت ۲- مامانم اومده پیشمون. خیلی سرحال و شارژم.
دوستای خوبم مرسی که بهم سر می زنین. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:28 توسط نازبانو |
|
|
خب می خوام از اونجایی بگم که من اومدم تهران.
سال ۷۹ من دانشگاه قبول شدم و اومدم تهران. رفتم خوابگاه و از همه چیز اونجا دلم می گرفت. افسردگی گرفته بودم. از رشته ام راضی نبودم و با اینکه رشته های دیگه ام قبول شده بودم و پدر و مادرم اصرار داشتن که من برم سراغ اونها ولی من بعد از تا حدودی عادت کردن به فضای دانشگاه و خوابگاه خودم حاضر نبودم ریسک کنم و دوباره برم یه جای دیگه! ولی از اون جایی که پدر و مادر من هم مثل خیلی از پدر و مادرای دیگه عنوان رشته براشون خیلی مهم بود اصلا متوجه حرف من نمی شدن. تهران یه عمه داشتم ( مامان بوبی) یه عموی مجرد ( خیلی بی حال و بچه مثبت) و یه دختر عموی گل اما عاشق این بودم که برم خونه عمه ام. البته نه به خاطر عمه ام ها |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:11 توسط نازبانو |
|
|
گفتم که در ادامه داستان از بین رفتن نی نی و عمل بعدش من اخلاقم هی زیر و رو می شه و دقیقاْ مثل دوران زیبای ماهانه یه دقیقه می خندم و یه دفعه می زنم زیر گریه!!!
با بوبی راجع به این مساله صحبت کردم و بهش گفتم که این مساله تا ۴۰ روز بعد از عمل ادامه داره و حالا با گفتن این حرف خودم و بیچاره کردم. هر حرفی که می زنم و هر اعتراضی که بهش می کنم می گه الهی من قربون هورمونات برم که باز ریختن به هم. من مثلا قرار بوده الان در حال درس خوندن باشم ها!!! شام هم درست نکنم که بوبی از بیرون یه چیزی بگیره! الان میرم به خدا اعتراف می کنم که خیلی می ترسم که از دانشگاه اخراجم کنن و مدرکم رو با وجود ۱ درس باقیمونده و یک پایان نامه بهم ندن. هر روز که می گذره از این که بوبی رو به عنوان همسر و تکیه گاه زندگیم انتخاب کردم بیشتر خوشحال می شم. ( واقعا من اون رو انتخاب کردم شاید واسه اینکه گاهی اوقات اینجا چیزایی رو از روی ناراحتی می گم که ممکنه اون ازشون برداشت اشتباهی بکنه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:32 توسط نازبانو |
|
|
دیشب تا از شرکت رفتم خونه ساعت شد ۷.۳۰ بوبی هنوز نرسیده بود سریع لباسم رو عوض کردم و یه چیزی واسه شام سر هم کردم تا اومد. اول از همه رفتیم یه قلیون حسابی با هم کشیدیم بعدش هم شام. بعد از شام تصمیم گرفتیم تخته بازی کنیم. قبل از اینکه شروع کنیم من گفتم سر چی؟ نمیدونم من که انقدر مطمئن بودم ۲۰۶ رو بردم چرا باختم راستی امروز رفتم دکتر. گفته بود بعد از عمل جواب آزمایشها رو براش ببرم. مشکلی نبود یعنی گفت بیماری یا عفونتی عامل این سقط نبوده و ۱۰٪ بارداریها این طوری می شن و خیلی ها هم اصلن خودشون متوجه نمی شن پینوشت ۱- من قرار بود از طرف محل کارم یه ماموریت برم آلمان. ویزا و بلیطم رو هم گرفته بودن پینوشت۲- چند روز پیش دوستم داشت راجع به کارها و دردسرهای عروسی ازم سوال می کرد. خیلی چیزا یادم رفته. فکر می کنم نوشتن الون چیزهایی که یادم مونده لازمه! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:48 توسط نازبانو |
|
|
دیشب مجبور شدم تا ساعت ۹.۳۰ سر کار بمونم. خسته و داغون رفتم خونه. تو راه با خودم گفتم بدم نیست یه بار من برم خونه چایی و شام حاضر باشه! اینو نگفتم که بگم من خیلی کدبانو ام ها... نه بابا من هم خیلی وقتها حوصله ندارم و واقعاْ هم بوبی هیچ وقت نق نمی زنه و همیشه هم می گه حالا یه چیزی می خوریم! ولی واقعاْ من فکر می کردم لااقل دیگه چایی داریم... (البته بلاخره برادرم شام درست کرد) از وقتی هم که وارد شدم مثل سگ بودم و پاچه می گرفتم ( به خاطر به هم ریختن هورمونهاست که از ۱۵ فروردین تا حالا ادامه داره و تا ۴۰ روزم طبیعیه) که بوبی بغلم کرد و آرومم کرد. وقعاْ دیازپام منه این گل پسر پینوشت ۱- به نظر شما مدیر آدم اگه شرکت نباشه و یه کاری با آدم داشته باشه باید زنگ بزنه به یکی دیگه و به اون بگه که از آدم بپرسه و بعد دوباره اون جواب رو اس ام اس کنه!!!! من فکر می کنم این مدیر یا خیلی خله یا با اون آدم تیک می زنه ینوشت۲- می خوام محل کارم رو عوض کنم. منتظر جواب یه جایی ام. خدا کنه زودتر بشه. به عنوان کارمند فروش استخدام شدم ولی بیشتر در نقش منشی و پیک کار کردم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:26 توسط نازبانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|