![]() |
![]() |
|
| شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو |
|
امروز طبق معمول جمعه ها ظهر رفتیم خونه مامان بوبی. برادر کوچیک منکه اینجا درس می خونه و برادر بوبی و خانومش هم بودند. ناهار خوردیم چایی خوردیم بستنی خوردیم چایی خوردیم کمپوت آناناس خوردیم چایی خوردیم هندونه خوردیم چایی خوردیم شام خوردیم یه ذره دیگه می موندیم از این همه خوردن به گه خوردن می افتادیم! نمی دونم چرا همه تفریح ما شده خوردن و تمام محبت پدر و مادر بوبی به بچه هاشون و ما شده تعارف کردن خوردنی. پینوشت۱- امروز بعد از ناهار رفتیم تو حیاط نشستیم هوا عالی بود ولی طبق معمول من سردم بود و رفتم رو زمین یه کنج دیوار تو آفتاب واسه خودم حدود ۱ ساعت دور از بحثهای سیاسی بدون نتیجه و خاله بازیها و دستور طبخ غذا دادن و گرفتن حالشو بردم. پینوشت ۲- من همینجا قول می دم به پایان نامه ام هم برسم. طلسم شده به خدا! ( طلسم نشده این کون گشاده که نمیذاره شروعش کنم)
همدل عزیزم! به عنوان اولین نفری که به وبلاگ من اومدی ازت صمیمانه ممنونم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 22:26 توسط نازبانو |
|
|
دیروز داشتم ماشین رو پارک می کردم که آقای پارکبان محترم اومدند گفتند لطفاْ از دستگاه فیش بگیرید. من: کدوم دستگاه؟ کجاست؟ آقای پارکبان: شما ماشین رو پارک کنید من راهنماییتون می کنم. من و میگی مثل بز واقعاْ دارم تو روابطم با همه کسانی که باهاشون چه تلفنی و چه حضوری در حوزه اجتماع برخورد می کنم دچار مشکل می شم. تقریباْ در هر برخوردی باید به طرفم یادآوری کنم که ادب رو رعایت کنه و ارث پدرش رو ازم طلبکار نباشه! جامعه جالبی داریم عوض اینکه از بی احترامی کردن دیگران شوکه بشیم از اینکه یک نفر مودبانه برخورد می کنه دچار تعجب میشیم. داریم کجا می ریم؟ به کجا می خوایم برسیم؟ به کجا چنین شتابان؟؟؟؟.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 13:57 توسط نازبانو |
|
|
سلام به این دنیای جدید و امیدوارم دوستان جدید!
من اینجا نازبانو ۲۵ ساله متاهل کارمند و همسرم بوبی ۳۷ ساله هستیم. حدود یک ساله که وبلاگهای مختلف رو می خونم و امیدوارم از امروز بالاخره نوشتن رو هم شروع کنم. دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه جز اینکه بگم من و همسرم دختردائی و پسر عمه ایم. خوانواده من تهران نیستن ولی خونواده بوبی (عمه و شوهر عمه) ساکن اینجان. در ضمن ما ۸ بهمن سال پیش فهمیدیم که داریم نی نی دار می شیم و خیلی خوشحال بودیم که توی دومین سونوگرافی بهمون گفتن از بین رفته! من یه روز صبح که پا می شم خوب خوبم و ۲ساعت بعدش اشکام همینطوری میاد پایین! دست خودم نیست. دارم همه تلاشم رو می کنم که حداقل اشکام جلوی بوبی سرازیر نشه. روحیه اون برام خیلی مهمتر از حال خودمه!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:18 توسط نازبانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|