![]() |
![]() |
|
| شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو |
|
دخترکم کمتر از سه روز دیگه میاد.
مامان و بابام فرداشب می رسن و من امشب اینجور که بوش میاد حالا حالاها تنهام... خونه با همکاری خانومی که قراره فعلا هر هفته بیاد تمیز شده. یخچال و فریزر رو هم پر کردم. وسایل دخترکمون رو چیدم. لباساش هم شسته شده و بخار داده شده. منتظرم بی صبرانه منتظر ورود دخترکم... این روزا بوبی خیلی کلافه است. خیلی... هم به خاطر جریان سیاسی فعلی هم به خاطر کارش. دقیقا همین آخر هفته رو همش سرکار بوده. همه همکاراش به خاطر اینکه شبکه اینترنتشون مشکل پیدا کرده و باید یه سری گزارش رو حتما بفرستن رفتن دوبی و بوبی به خاطر وضعیت من نتونسته بره و از همین جا با همین اینترنت شل و ول باید کار کنه... به هرحال این هم فردا تموم می شه.... دوشبه که یه دردایی میاد و میره فکر کنم دخترمون هم خسته شده از اون تو موندن... نمی دونم چه حسیه ولی همش یه جوریم... نگرانم ولی نمی دونم نگران چی!!! دقیقا همون اضطرابی رو دارم که پای سفره عقدم داشتم. بعد از چند سال تلاش برای راضی کردن اطرافیان به این ازدواج درست لحظه هایی که اون همه انتظارش رو کشیده بودم چنان اضطرابی داشتم که لرزش بدنم رو همه اطرافیان متوجه شدن... الان هم همون حس رو دارم... نگرانم ولی می خوام از تمام این لحظه ها و لحظه های بودن با دخترکم لذت ببرم! به خودم قول دادم و به بوبی و مامانم سفارش کردم دائم بهم یادآوری کنن که این روزا دیگه تکرار نمی شه و باید قدرش رو بدونم. امروز دوستم اومده بود پیشم. شش ماهی می شه که ازدواج کرده کلی کله پاچه بار گذاشت (معلومه مال کی رو دیگه!!!) من هم برای این که بهش بگم طبیعیه و حل می شه از مال خودم مثال می زدم و می گفتم که با مرور زمان کمرنگ و کمرنگ تر می شه. این بحث شیرین حدود دو ساعت طول کشید... موقع رفتن گفت اگه شب تو بیمارستان مامانت خسته بود من پیشت می مونم ! که گفتم نه قربونت دخترم تا زبون باز کنه شروع می کنه به غیبت کردن از مادر شوهر از بس ما ارادت داریم خدمت این عزیزان!!!! هنوز نرفتم ابروهای پاچه بزیم رو بردارم. خیلی خونسردم نه؟؟؟؟ آخه دکترم خیلی با اطمینان گفت تا یکشنبه خودش نمیاد اینه که من هم گذاشتم شنبه برم دنبال این کارها.... امیدوارم قبل از رفتن به بیمارستان یکبار دیگه بتونم آپ کنم. برامون دعا کنین. خیلی... اگه بدونین چه لوس نازک نارنجی ای شدم این روزا....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 21:12 توسط نازبانو |
|
|
هر روز هر روز می شنوم که چی به سر ندا و نداها اومد... دلم غوغا است. نمی دونم باید گریه کنم یا بشینم و به چند روز آینده که دخترکم رو درآغوش می گیرم فکر کنم و بخندم... دیروز و پریروز از شدت اضطراب حالت تهوع گرفته بودم. از صبح چندبار دراز کشیدم و حسابی گریه کردم ولی دلم آروم نمی شه... دیگه دنبال اخبار از این سایت به اون سایت نمی رم... هر چیزی که به گوشم می رسه می شنوم و سعی می کنم بغضم رو فرو بدم... برادرم که کلا اهل سیاست و این جور بازی ها نیست هفته پیش که با دوستاش از دانشگاه بر می گشته باتوم خورده. اومده فرار کنه که پاش گرفته به بلوک های سیمانی و ساق جفت پاهاش داغون شده... فقط به خاطر اینکه داشته از دانشگاه بر می گشته کتک خورده... حالا از اون روز تا حالا توی این راهپیمایی ها شرکت می کنه و با نفرت راجع به ... حرف می زنه!!! چند نفر رو اینجوری می شناسیم؟؟؟ باز هم و باز هم می گم خوشحالم که جوونهامون انقدر غیرت و شهامت دارن. پشیمون نیستم که رای دادم چون دارم می بینم که دنیا داره نگاهمون می کنه و صدای اعتراضهامون رو می شنوه. اگه اینها که تظاهرات خاموش دارن سوسولند هزار آفرین به همین سوسولها... لااقل تونستن به گوش همه برسونن که رایشون چی بوده... یه حرکتی کردن! نشستن تا یکی دیگه از اون سر دنیا بیاد براشون کاری بکنه و حقشون رو بگیره. صدای الله اکبر شبونه برام خیلی معنی دارتر شده... امروز دکتر بودم تاریخ زایمان همون هفتم تیره... همه چی نرماله و دخترک ۳۱۲۰ گرم وزنشه. درست سی و هشت هفته و دو روزه است. نامه پذیرش بیمارستان رو گرفتیم و اومدیم. شش روزه دیگه دخترکم میاد... برام دعا کنین خیلی....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 16:27 توسط نازبانو |
|
|
خوشحالم که رای دادم. پشیمون نیستم! درسته تا ظهر روز شنبه توی بهت و شک بودم ولی بی.بی.سی فارسی رو می دیدم و بیانیه ها و نظرات مردم رو شنیدم. کم کم خشم جای این بهت رو گرفت.
شب رفتم تو خیابون و برگشتم. صحنه های زد و خورد مردم با نیروهای ویژه رو دیدم و اشک ریختم. باز هم احساس خشمم بیشتر شد. انقدر از دیدن این صحنه ها منقلب می شم که حد نداره. تنها چیزی که می دونم اینه که هر چیزی یه بهایی داره. امیدوارم بهایی که مردم دارن می پردازن به نتیجه ای ختم بشه که دلشون می خواد. دیشب خونه عمه ام بودیم نذاشتن من برم بیرون ولی از همه جا صدای الله اکبر میومد. صدای نصر من الله و فتح قریب مرگ بر این دو.لت. مردم فریب! اونوقت رئیس قوه مجریه پیشین در مصاحبه مطبوعاتیشون می فرمایند شما نگران نباشین. در جشن شکرانه حضور ملت رقیبشون رو به ملانصرالدین تشبیه می کنن و صدای اعتراضات مردم رو به خس و خاشاک!!! این اسوه اخلاق باز هم پای خانوم ره.نورد رو وسط می کشه... حضور مردم در انتخابات و هیجانات و اعتراضات بعدش رو (در جواب سوال کریس.تین امان.پ.ور)به بازی فوتبال و گذشتن معترضین از چراغ قرمز تشبیه می کنه... اما لجم می گیره از اونهایی که رای ندادن و فردای روز رای گیری اومدن نوشتن دماغتون سوخت؟؟؟ روشنفکران عزیز! بهتر نبود لااقل به بهت و شوک بقیه احترام می ذاشتین؟ اصلا ما بی شعور ما احمق که با دیدن چهارتا ماشین با پرچم سبز فکر کردیم حتما مو.سوی رای میاره... شما چی دیدین که گفتین معلوم بود اینطوری می شه و رای همین بود؟؟؟!!! (جامعه آماری که شما مثال زده بودین از نمونه ای که ما دیده و شنیده بودیم خیلی کوچکتر بود) اصلا شما که آخر روشنفکری هستین چطور برای مردم این حق رو قائل نمی شین که خودشون تصمیم بگیرن که رای بدن یا ندن! ادعای دموکراتیک بودنتون رو باور کنیم یا کوه خودبینی و غرورتون؟ خانوم محترمی که شعور سیاسی مردم رو در حد جک درست کردن برای کاپشن ا.ن می دونی تو با این همه ادعا چطور نشستی توی خونه که همین مردم برن رای بدن و برای تو و امثال تو رئیس. جمهور تعیین کنن؟؟ بحث من سر مو.سوی یا ا.ن. نیست بحث من سر از دماغ فیل افتادن هاست. نه عزیز من! اشتباه کردی... کاش لااقل انقدر جرات و شهامت داشتی که حالا که داری اعتراض های جوانها رو می بینی به همین صداها احترام می ذاشتی... تو با رای ندادن به جم.ه.وری اس...لامی گفتی نه!!! کاری که من هم تا پیش از این می کردم ولی چه اتفاقی افتاد. منتظری کی بیاد بگه آفرین که رای ندادی حالا مشرو.عیت نظ.ام رفت زیر سوال. دو.لتی که به همین راحتی رای مردم رو اینجوری بالا و پایین می کنه(لطفا خودتون رو گول نزنین که رای واقعی همین بوده. رای موسوی هیچی رای کروبی چی؟؟؟) با کم بودم تعداد رای دهنده ها می گه خب حالا کاسه کوزه مون رو جمع کنیم چون مردم ما رو مش.ر.وع نمی دونن؟؟؟ نه عزیز من این خبرها نیست... ولی باز هم تو حق داری اگه دوست نداری رای ندی و من تو رو مسخره نمی کنم!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 13:44 توسط نازبانو |
|
|
همین الان از دکتر اومدم. سونو کرد و گفت وضع دخترک خوبه. ۲کیلو ۸۰۰ هم وزنشه!!! فشار و وزنم رو هم چک کرد و گفت همه چی نرماله. روز به دنیا اومدن دخترک رو هم گذاشت واسه ۷ تیر. بچم هفت تیر کش نشه خوبه.....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 15:38 توسط نازبانو |
|
|
زنده ام. حالم خوبه. بی بی و باباش هم خوبن. لوله ها هم درست شدن. کارگر اومده خونمون رو هم تمیز کرده.
مثل یه دختر خوب دارم به شدت روی پایان نامه کار می کنم. دعا کنین تموم شه.... نمی دونستم ورم کردن پا ممکنه آزار دهنده بشه... دخترکم جا نداره لگد بزنه فقط کش و قوس میاد!!! خریدای دخترک تموم شد... مونده ساک وسایلش... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 18:54 توسط نازبانو |
|
|
می تونین تصور کنین که ... لوله آب گرم خونتون نشت داشته باشه و به طبقه پایین آب بده. اونوقت آب گرمتون رو قطع کنن. بعد از سه روز که آب گرم نداشتین لوله کش بیارن که کلا واسه واحد شما لوله کشی از رو انجام بدن و دو روز هم باشه که لوله کش ها مشغول سوراخ کاری در و دیوار خونتون باشن (جون من درست تصور کنین ها الان سر و ریخت خونه چه شکلیه) درست همون وقت شما یه سری از کارای پایان نامه تون رو که انجام دادین باید به استاداتون نشون بدین تا بتونین وارد مرحله بعدی بشین ولی به خاطر آقایون محترم لوله کش نتونین از خونه خارج شین... همین روزا هم دائم یه دردی تو دل و کمرتون بپیچه... خب به این موقعیت چی می گن؟؟؟؟؟ زپلشک آید و زن زاید و مهمان برسد.... من اگه فقط این وسط زنه نزاد (اه از فعل زاییدن بدم میاد) با بقیه قسمتاش کنار میام!!! پی نوشت- از فیلم تبلیغاتی میرحسین موسوی خوشم نیومد اصلا!!!! خیلی خیلی معمولی بود!!!!با اینکه نظر مثبتی دارم نسبت بهشون ولی کم کم دارم به این نتیجه می رسم که جوونا خیلی هیجان زده تر از آقای موسوی هستن واسه این انتخابات و همین جوری توقعاتی که از رئیس جمهور دارن رو به عنوان شعارای تبلیغاتی ایشون منعکس می کنن. ایشون هم نه تایید می کنن و نه تکذیب!! خیلی کلی گفتم... باز هم باید فکر کنم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:32 توسط نازبانو |
|
|
سلام به همگی!
امروز دقیقا هشت ماه دخترک ما تموم می شه. باورم نمی شه که هشت ماه گذشته باشه. اون اوایل که توی نی نی سایت و بقیه سایت های مربوط به بارداری می گشتم همش با خودم می گفتم یعنی کی می شه که من هم به هفته بیست برسم. حالا ۳۴ هفته و ۴ روز گذشته... اون وقتها که هم استراحت مطلق داشتم و هم حالت تهوع و توی توالت رو زمین می نشستم و بالا می آوردم با خودم می گفتم یعنی می شه زنی این همه برای یکبار بچه داشتن عذاب بکشه و باز هم دلش بچه بخواد... ولی الان اگه کسی ازم بپرسه دوران بارداریت چجوری بود می گم خیلی خوب بود. به همین راحتی من که هنوز دخترکم به دنیا نیومده همه اون سختی ها رو فراموش کردم... هربار که تکون می خوره ناخودآگاه یه لبخندی رو لبام میاد. نگرانم نگران خیلی چیزها اما دارم خودم رو گول میزنم. می دونم که خیلی هاش طبیعیه ولی نمی خوام بهشون اجازه بدم که حتی یک لحظه شیرینی وجود دخترکم رو ازم بگیرن. به خودم قول دادم که از همه این لحظه ها لذت ببرم. دیشب برای اولین بار فکر کردم وقتی دخترکم به دنیا بیاد دلم برای ورجه وورجه هاش توی دلم تنگ می شه. موقع خواب به بوبی گفتم کی می ریم مسافرت؟ گفت بزار به دنیا بیاد شش ماهش بشه بعد می ریم. من هم بعد از کلی غرغر و نق نق که اینجوری من دق می کنم و اصلا افسرده می شم و این حرف ها خیلی جدی گفتم اصلا تو نیا من و دخترم با هم می ریم. بعد خودم کلی با این عبارت من و دخترم حال کردم. خیلی خوبه ها!!! من و دخترم!!!! خیلی می چسبه... به خودم روزی هزاربار قول می دم که از لحظه لحظه بودن با دخترم لذت ببرم. حتی اگه داشتم از دردهای بعد از عمل می مردم. حتی اگه عالم و آدم داشتن رو اعصابم راه می رفتن. حتی اگه در این راستا مجبور شم که به همه دور و بریام بگم که مثلا یک ساعت من و دخترم رو تنها بزارین... نمی خوام هیچ کدوم از این لحظه ها رو از دست بدم. نمی خوام مثل روز عروسیم حسرت بخورم که بعد از اون همه دوندگی تنها کسی که تمام مدت عروسی عصبی و بداخلاق بود من بودم. خدایا کمکم کن... پینوشت- نرم افزار لیزرل که گفته بودم تو پست قبل نرم افزاریه که باهاش تجزیه و تحلیل آماری انجام میدن.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 19:0 توسط نازبانو |
|
|
خب از نخودچی خورون منصرف شدم چون به جز اینکه دائم فکر خودم و شما رو درگیر این مسایل بکنه فایده ای نداره فقط به درد خالی کردن دل من می خورد
بعد از حدود دوهفته ای که کار پایان نامه رو ول کرده بودم حالا به شدت درگیر کردم خودم رو و خدا رو شکر داره خوب جلو می ره. خوبیش اینه که این آخر هفته همش بوبی سر کاره و من می تونم به درس و مشقم برسم و وقفه ای توش پیش نمیاد..... یه درخواست!!! لطفا اگه کسی کار با نرم افزار لیزرل رو بلده یا کسی رو می شناسه که با این نرم افزار کار می کنه بهم خبر بده... سر پیری با این همه اهن و تلپم تو آمار و اس پی اس اس حالا که نوبت به پایان نامه خودم رسیده باید از لیزرل استفاده کنم برادرم امتحان دکترا داده و راضی بوده... نمی دونم چرا انقدر قلقلکم اومده که شرکت کنم سال دیگه... (اصلا هم اسمش حسادت نیست دیروز بعد از حموم بزرگترین سایز تی شرت بوبی رو تنم کردم ولی باز هم به نظرم چسبونه و راحت نیستم. نمی دونم این دخترک تا کجا می خواد پیشروی کنه. وقتی می شینم یه شکم قلنبه روی پام میفته. از یه طرف دلم می خواد زودتر بیاد و از طرف دیگه می گم نه هنوز کوچولوئه و گناه داره... به نظر شما من خیلی غیر نرمالم که روزی دوتا بستنی و ده پونزده تا زرد آلو و همینقدر گوجه سبز علاوه بر صبحونه مفصل شامل شیر و نون و پنیر و کره و عسل و شام سبک(واقعا سبک) با سالاد و ماست می خورم؟؟؟؟ (برادرم دوروز اینجا بود دائم می گفت الانه که بترکی چقدر میوه می خوری برم به درس و مشقم برسم. می دونم دیگه حالتون به هم می خوره از اینکه از پایان نامه ام حرف بزنم ولی خواهش می کنم موضوع نرم افزار لیزرل رو جدی بگیرین...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 13:4 توسط نازبانو |
|
|
سلام علیکم امروز و شاید دفعه بعد یه خورده نخودچی خورون داریم در باب آدم های محترم! اول از سرایدار ساختمون بگم ... آقای سرایدار هفته ای یکبار پله های ساختمون 8 واحدی رو تی می کشن... همین!!!! توی یک خونه 65- 70متری در همین ساختمون با خانوم و دوتا بچه شون مفت و مجانی زندگی می کنن و ماهی 50 هزارتومان هم دریافت می کنن. توی تاکسی تلفنی هم کار می کنه(جهت اطلاع عرض می کنم ما خونمون 85 متره و داریم ماهی 400 تومن کرایه می دیم و 30 میلیون هم پول پیش دادیم) آقای سرایدار ما رو که می بینن دست از کار می کشن و بر وبر ما رو نگاه می کنن که بهشون سلام کنیم. بوبی هم به مدیر ساختمون می گه که اومده و به ما اینا رو گفته (معلوم شد چون تنها واحد اینجا که مستاجره ماییم آقا و خانومشون داشتن ما رو تربیت می کردن که ما یه وقت بهشون کاری چیزی نگیم که شان و شئوناتشون نازل شه خلاصه دیشب به بوبی می گم بیا بریم زنگ در خونشون رو بزنیم بگیم بابام جان این از همون مورداییه که می گن تو این دوره و زمونه اگه سر کسی سوار نشی سوارت می شه و این داستان حالا حالاها ادامه داره... یاد پدربزرگ خدابیامرزم میفتم. باغ مرکبات داشت. با همه خوش اخلاق بود ولی با کارگرای باغ خیلی بداخلاقی می کرد. ما که اون موقع بچه بودیم خیلی ناراحت می شدیم وقتی سر کارگرا به خاطر موضوعات کوچیک داد می زد و اون همیشه می گفت اگه الان سرشون داد نزنم پس فردا از پسشون برنمیام.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:41 توسط نازبانو |
|
|
خب دوباره اومدم...
دیروز به شدت بی حال و کسل شده بودم. همسر گرامی هم حدود ساعت ۹ شب رسید خونه... شام خوردیم و بعد رفتیم سوپر و ۱۱۸۰۰ تومان خرید کردیم. بعد من شنگول شنگول بودم... خل شدم نه؟؟؟؟ پریروز که از دکتر برگشتیم یه چیز مسخره پیش اومد که ... بزار تعریف کنم. از دکتر که برگشتیم من ناهار نخورده بودم نیمرو درست کردم و با پنیر و گوجه و خیار با بوبی مشغول خوردن شدیم که تلفن زنگ زد. هی من به اون گفتم بردار هی اون به من گفت بردار مامانته... خلاصه من برداشتم یه موجود مذکر (واقعا نمی تونم بگم آدم) از اونور همیجور که نفس نفس میزد یه چیزی گفت که من نفهمیدم. من گفتم با کی کار دارین؟ که شروع کرد یه حرفهایی زدن که من داشتم از خجالت می مردم. قطع کردم که بوبی گفت کی بود؟ گفتم مزاحم. گفت چی گفت؟ حالا من با یادآوری حرفهای اون احمق تمام پوست سرم داغ شده و عرق کرده بود گفتم هیچی مزخرف می گفت. ( تازه نمی تونستم از خجالت به بوبی نگاه کنم) دوباره تلفن زنگ زد و اینبار بوبی رفت جواب داد. من با خودم گفتم الان قطع می کنه که دیدم نه خیر مثل اینکه باز هم داره مزخرف می گه چون شوهر صبور من که کلا صداش از یه حدی بالاتر نمی ره شروع کرد به داد زدن و تهدید کردن. بعد چند دقیقه هم تالاپی گوشی رو کوبید سر جاش!!! دو تا موضوع برام جالب و یه خورده هم عجیب بود. اول این که من برای چی باید انقدر خجالت بکشم؟؟؟ یکی دیگه یه حرف مفتی زده اونوقت من از خجالت نمی تونستم سرم رو بیارم بالا تو صورت شوهرم نگاه کنم. تازه شوهرم هم آدم کاملا منطقی ایه و اصلا اهل گیر دادن نیست که چی بود و کی بود و برای چی زنگ زد و از این حرفها... دوم هم اینکه کلا انقدر همیشه بوبی تو این زمینه ها راحت برخورد می کنه که من بهش لقب دیب دمینی ( همون سیب زمینی خودمون) رو داده بودم. اما اون هم پای تلفن همچین داد می زد سر اون احمق و تهدیدش می کرد که برام قابل تصور نبود این همون دیب دمینیه منه... تازه تا چند دقیقه بعدش هم حرفهای بیب! نثار اون احمق می کرد... شما همچین تجربه ای داشتین؟ واکنش خودتون و دیگران چی بوده؟ به نظرتون این احساس شرمندگی و خجالتی که من داشتم از چی ناشی می شه؟؟؟ این همون خصلت زن ایرانی بودنه یا من کلا خودم رو تو هر موقعیت ناجوری که پیش میاد مقصر می دونم و باید حالا حالاها رو خودم کار کنم که اصلاح شم؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:36 توسط نازبانو |
|
|
سلام سلام...
هفته پیش مامان و بابام اومده بودن و کلی بهم خوش گذشت. سرم هم حسابی شلوغ بود این بود که این ورا آفتابی نمی شدم. دیروز صبح مامان و بابا رفتن و بعد از ظهر هم من وقت دکتر داشتم. رفتیم و دخترک رو دیدیم البته نه درست و حسابی ولی خب از هیچی بهتر بود. سکسکه می کرد و یه لگد هم حواله دکتر کرد. دکتر می گه بچه درشتیه. حالا چاقی و گندگی خودم کم بود باید غصه چاقی بچه ام رو هم بخورم!!!! انقدر چیزی ننوشتم حرفم نمیاد...از رها و یلدا و فرناز هم که خبری نیست. همه روزه سکوت گرفتن... دلم برای پستهای شاد و پر انرژی همشون تنگ شده سعی می کنم تند تند بیام که حرفم بیشتر بیاد....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:56 توسط نازبانو |
|
|
سلام به همگی...
اومدم اخبار این چند روز رو بگم و برم.... جمعه که تولد بوبی بود و خودش سرکار بود و ما هم کف کرده بودیم. شب دو تا از دوستاش اومدن و خوشبختانه خودش هم هشت و نیم رسید و شب خوبی شد. حاشیه مراسم اون شب: یکی از دوستاش که مجرده و کلا هر حرفی از دهنش دربیاد می زنه پای تلفن یه چیزی گفت و من هم برای اولین بار بدون این که ذره ای احساس ناراحتی کنم بهش فهموندم که مواظب حرف زدنش باشه... ( این جزء خواسته هام از خدا بوده) انقدر احساس خوبی داشتم که خدا می دونه اینجوری عوض اینکه من هم حرف مفت بشنوم هم کلی غصه بخورم جواب حرف ابلهانه اش رو دادم حالا اون یا غصه می خوره یا یاد می گیره که درست حرف بزنه... دیروز هم بوبی به خاطر این که دو روز تعطیل رو سرکار بود نرفت شرکت و با هم رفتیم یه خورده خرید کردیم برای شب که عمه اینا می خواستن بیان. باز هم در ادامه همون خواسته هایی که از خدا داشتم و تصمیم گرفته بودم که به خودم فشار نیارم همون یه غذا رو درست کردم و قبل از اینکه مهمونا برسن از بوبی خواهش کردم که به مامانش بگه با کفش وارد اتاق ما نشه. اون هم خیلی راحت و منطقی گفت باشه و همین که مهمونا وارد شدن گفت لطفا کفشتون رو دربیارین. ( علت اصرارم این بود که تخت و کمد دخترکمون رو دیروز آوردن و عمه اینا می خواستن بیان تو اتاق و ببیننش و با کفش شوهرکم خودش رفت از طرف من برای خودش کادوی تولد خرید همون اره عمودبر!! کلی هم بابتش خوشحاله. من هم از خوشحالیه اون خوشحالم. تخت و کمد دخترک خیلی خوشگل شده. از دیشب تا حالا هی تصورش می کنم اون تو و کلی حال می کنم. دیروز عصر آوردنش و گذاشتیمش تو اتاق خودمون! برای اینکه جا بگیره هم مجبور بودیم کلی وسیله جابجا کنیم که بوبی و برادرم مشغول شدن. نهایتا کمر بوبی گرفت و مچ برادرم آسیب دید!!! فردا شب یه سری دیگه دوستامون میان برای تولد بوبی با پسر کوچولوشون! خدایا به خاطر این که شوهر منطقی و فهمیده ای دارم هزاربار شکرت می کنم... به خاطر این همه صبوری و متانتش شکرت می کنم و دعا می کنم همیشه سلامت باشه!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:56 توسط نازبانو |
|
|
می بینم که همه تو خونه هاتون ور دل هازبندان گرامی یا مهمونی و گشت و گزار به سر می برین و دارین خوش می گذرونین (یعنی امیدوارم همه تون اینجوری باشین) اما من امروز تنهام یعنی برادرم اینجاست ها ولی شوهرم که نیست یعنی من تنهام دیگه
خب نک و نال بسه!!! قراره که فردا شب مامان و بابا و برادرش و پونه و برادر من بیان خونمون و براش تولد بگیریم. من هم قراره فقط یه غذا درست کنم لوبیا پلو!!! مامان و بابام هم تو این هفته قراره بیان هم واسه دیدن ما هم واسه نمایشگاه کتاب!!! ما هم بسی خوشحالیم و با دممان گردو می شکنیم. فردا هم قراره بریم تخت دخترکمون رو تحویل بگیریم بزنیم به تخته از دیروز تا حالا با برادرم دعوا نکردیم. همه با هم بزنین به تخته لطفا توهم دارم همش فکر می کنم الانه که دخترک تصمیم بگیره بپره بیرون. اونوقت از ترس قالب تهی می کنم. از وقتی این حالتم بدتر شده که پریشب رفته بودیم شهروند برای خرید ماهانه گوشت و مرغ و... و بوبی یه نوزاد رو تو بغل مامانش نشونم داد. انقدر کوچولو بود که نگو!!! خیلی کوچولو بود تازه رنگشم کبود بود هنوز! نمی دونم چرا به این کوچولویی بود... از اون موقع ترسم بیشتر هم شده!!! حالا از دیشب هم دو سه بار یه دردایی مثل درد ....(معرف حضورتون هست دیگه) حس کردم خلاصه نور علی النور شدم!!! امیدوارم همش به خاطر تلقین خودم باشه و دخترکم به موقع بیاد!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:46 توسط نازبانو |
|
|
سلام به همه...
امروز می خوام یه خورده از حال و احوال خودم و این دختر خانوم بلا بگم. امروز ما.نا خانوم ما سی هفته اش تموم شده و طبق تاریخی که دکتر داده دقیقا دو ماه دیگه تو بغلمونه! چند هفته ای بود که پنج شنبه ها صبح می رفتیم بانک پول می گرفتیم و بعد میرفتیم دنبال خریدهای خانوم خانوما! غروب با جیب خالی بر می گشتیم. انقدر کیف داره خرید کردن واسه این نی نی گولوها... دیگه خریدهاش کم کم داره تموم می شه... کوچولو موچولوی ما هی داره باعث پیشروی شکم مامانش می شه و شبا همین که دراز می کشیم چنان حرکاتی می کنه که من هی می پرم و بوبی هم می گه داره فوتبال بازی می کنه؟؟!!! دلم می خواد زود زود بیاد و دستای کوچولوشو بگیرم تو دستام. می خوام همه عشقی که دارم و با نگاه کردن بهش منتقل کنم. کوچولوی عزیز من سالم باش... من همه تلاشم رو می کنم که این دنیا هم برات جای قشنگی باشه!!! من عاشق این قلنبگی هاشم که یهو از یه جای شکمم می زنه بیرون و من و باباش رو کلی هیجان زده می کنه. روزهای زندگیمون قشنگ و قشنگ تر شده و امیدوارم با اومدنش از این هم بهتر بشه... فسقلی من! با وجود تمام چیزهایی که می شنویم که حالا بچه که به دنیا بیاد خونه نشین می شین و تا چند وقت بی خوابی می کشین و ... من مطمئنم که تو خیلی آروم می شی و اذیتی نداری... اگر هم داشته باشی با کمال میل در خدمت خواهیم بود!!! روزانه ۱- پست آخر گیلاس خانومی رو خوندم و هنوز که هنوزه توی شوکم!!! روزانه ۲- هفته پیش برای گلدون هامون با بوبی یه طرح جا گلدونی دادیم. پنج شنبه عصر رفتیم پل چوبی و چوب خریدیم و تا وقتی که شاممون حاضر شه آقای خونمون جا گلدونی رو ساخته بود... بسی حال کردیم دوتایی!!! روزانه ۳- تا حالا بال مرغ رو تو مخلوط آبلیمو و سیر و سویا سس خوابوندین. سرخش کنین و بخورین؟ حتما امتحان کنین عالیه می شه!!! در راستای توقف طرح پلو خوری برای جلوگیری از ازدیاد وزن از پیشنهادات شما در زمینه غذاهای بدون برنج استقبال می شه... روزانه ۴- دیروز رفتیم تجریش باقالی و لوبیا استامبولی خریدیم.( متوجه شدین که من نباید برنج بخورم) روزانه ۵- سه شنبه و چهار شنبه دانشگاه بودم. رفتم سایت و هر مقاله ای که دلم می خواست رو دانلود کردم. داشتم عقده ای می شدم از بس که از خونه هر کدوم رو که می خواستم بگیرم می گفت پولیه!!! روزانه ۶- تا حالا شده تولد همسرتون باشه شما هم سر کار نرین هر چی پول بابت تسویه حساب از محل کارتون گرفتین رو هم داده باشین واسه قسط و خرج خونه. ایضا عیدی که دریافت کردین! اونوقت برای تولد همسرتون چکار می کنین؟؟؟ دلم نمی خواد حتی اگه می خوام یه شاخه گل بخرم با پول خودش باشه!!! بنابراین باید یه سری به طلاهای بی استفاده دوران مجردی بزنم و یه فکری برای هدیه بکنم... لطفا نگین که باید قبلا فکرش رو می کردی چون نمی تونم وقتی داره بهمون فشار میاد از لحاظ مالی و من پول دارم خودم رو بزنم به اون راه که به من چه خودش (بوبی) بده... روزانه ۷- پرینت گرفتم از این فصل پایان نامه ام که دارم می نویسمش. هی می خونمش و قربون صدقه خودم می رم. امیدوارم استادم هم راضی باشه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12:46 توسط نازبانو |
|
|
صبح با صدای زنگ موبایل بیدار می شی. ناخودآگاه بر می گردی پشتت رو نگاه می کنی و می بینی جای شوهرت خالیه. خدا رو شکر می کنی که به موقع بیدار شده. بر می گردی به حالت قبلی و صورت خندونش رو می بینی که دم میز ناهارخوری ایستاده و در حالیکه صبحانه می خوره برات دست تکون می ده. براش دست تکون می دی و چشمات رو می بندی. صدای بسته شدن در رو می شنوی و تو دلت می گی امروز باید روز خوبی باشه...
پا می شی دست و صورتت رو می شوری و چون شیر تموم شده می ری برای خودت نسکافه رقیق درست می کنی و با دو تا پای سیب که دیشب خریدی می خوری. چند تا کاغذ بر می داری و روی اولیش تمام چیزهایی که با تمام وجودت از خدا می خوای یادداشت می کنی. با این که بعضی هاش شاید خنده دار باشن تصمیم می گیری کاغذ رو جایی بذاری که هرروز بتونی ببینیش. یکبار دیگه تقویم رو چک می کنی و زمانبندیت رو برای تموم کردن فصل دوم پایان نامه که به نظرت شکستن شاخ غوله یادداشت می کنی... با وجود تمام تنبلی هایی که تا حالا کردی می بینی می تونی تا قبل از اومدن ما.نا خانوم تمومش کنی. زنگ می زنی به تحصیلات تکمیلی دانشکده و سوال می کنی که بالاخره جواب کمیسیون چی شد باید بابت این ترم پولی بدی یا نه که مسئول آموزش با مهربونی بهت می گه این دو ترم در سنوات تحصیلت درج نشده و نیازی نیست پولی بدی. ازش می پرسی کی بیام برای ثبت نام باز هم با مهربونی می گه هر وقت که خودت راحتی... زنگ می زنی به اون دوست عزیزت که از روز اول سال نو می خوای بهش زنگ بزنی و هی تنبلی می کنی. باهاش نیم ساعت حرف می زنی و بعد که گوشی رو می ذاری فکر می کنی چقدر به این دوست نه سال بزرگتر از خودت وابسته ای و دوستش داری... میای پای لپ تاپ کانکت می شی و وبلاگ همه دوستات رو می خونی و کامنت می ذاری... انرژی تازه ای گرفتی... امروز خیلی روز خوبیه. شروع هفته خوبیه... با انرژی مثبت شروع شده و مطمئنم که هفته خوبی خواهد بود...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:53 توسط نازبانو |
|
|
هر دفعه که ما می ریم خونه عمه گرامی ( مادر شوهر) هیچ حرفی از بی بی نمی زنیم. اونها هم یه حال و احوال سرسری می کنن. اوایل ولی نقل مجلس بود این بچه بیچاره (در واقع مادر بچه) اما کم کم به خاطر پونه (جاریم) همه سعی می کنن که خیلی ابراز احساسات نکنن و من هم از این بابت خیلی خوشحالم اما جالب اینجاست که خود پونه بیشتر از همه سوال می کنه که در چه وضعیتیه و اینا... هر بار هم سوال می کنه که می خوای طبیعی زایمان کنی یا سزارین؟ تا قبل از این هم می گفتم دلم می خواد طبیعی باشه و اون هم سریع می گفت نکن این کار رو. مامان من که من رو طبیعی به دنیا آورد بیچاره شد. من ۵ کیلو بودم و از این حرفها... هی راجع به اتاق بچه سوال می کنه و باز تولد خودش رو که ۳۷ سال پیش بوده رو با الان مقایسه می کنه. راجع به شیر دادن به بچه سوال می کنه و اصرار داره که وقتی سی نه مادر کوچیکه بچه نمی تونه شیر مادرش رو بخوره ( وضعیت من) در صورتی که من هیچ وقت راجع به این موضوع حرف نمی زنم و اصلا اصراری هم روی این موضوع ندارم. یعنی به این نتیجه رسیدم که من تمام تلاشم رو برای اینکه بچه بهترین وضعیت رو داشته باشه می کنم ولی نمی تونم خودکشی کنم وقتی مثلا بچه شیر من رو نمی خوره... راجع به نحوه تربیت بچه خوابوندن بچه و همه چیز سوال می کنه و بعد الان رو با بزرگ شدن خودش و برادراش مقایسه می کنه... دیشب هم اومدن اینجا و خودش صحبت تربیت بچه رو پیش کشید و موقع رفتن سر موضوع بچه دار شدن جلوی ما شروع کرد با برادر بوبی بدرفتاری کردن! اوایل من اصلا فکر نمی کردم که حسادتی در کار باشه فقط می گفتم که با حرف زدن راجع به این موضوع ناراحتش نکنم ولی هر چی بیشتر می گذره بیشتر به این نتیجه می رسم که متاسفانه حسادته... من همیشه براش دعا کردم که بچه دار بشه... همه همین دعا رو براش می کنن... حتی عمه! نه به خاطر این که نوه اش رو ببینه به خاطر خود پونه که اینقدر بچه دوست داره.. این رو عمه چندبار به خود من گفته... اما متاسفانه پونه از روز عروسیش می گفت من سنم زیاده برای بچه دار شدن و این همیشه دغدغه اش بوده و حالا تبدیل به مشکلش شده. تخم. دونهاش کیست سازن و تخ.مک گزاری نداره یا خیلی پراکنده اس! (این رو خودش گفته) این نمونه های کوچیکیه که من رو ناراحت می کنه فقط و فقط به خاطر خودش! اصلا دلم نمی خواد به خاطر یه موضوعی که اون توش هیچ اختیاری نداره خودش رو سرزنش کنه و حسادت توش به وجود بیاد! تمام زندگیشون داره تحت تاثیر این موضوع قرار می گیره و متاسفانه روز به روز بداخلاق تر و اخموتر می شه. دائم تو خودشه و این از دختر شاد و شنگول و سرحالی مثل پونه چهار سال پیش خیلی بعیده!!! و این در حالیه که مشکلش غیر قابل حل نیست و دکترا بهش گفتن شاید به طور طبیعی هم بتونه بچه دار بشه و اگه خیلی اصرار داره می تونه آی وی اف کنه... لطفا اگه چیزی به نظرتون می رسه که من باید در مورد رفتار با پونه رعایتش کنم بهم بگین! من از ته قلبم از این که باعث ناراحتی اون بشم ناراحتم و براش همیشه دعا می کنم که یه بچه سالم داشته باشه... متاسفانه یه مشکلی که پونه و برادر بوبی دارن اینه که برادر بوبی هیچ اصراری به بچه دار شدن نداره یعنی می گه اگه شد شد اگه نه هم هیچ ایرادی نداره و باز هم متاسفانه پونه فکر می کنه که شوهرش علاقه ای به بچه دار شدن نداره و این خودش هی اوضاع رو بدتر می کنه.... (ببینین این موضوع چقدر جلوی ما مطرح شده که پونه از خصوصی ترین روابطشون جلوی ما حرف می زنه و ما در و دیوار رو نگاه می کنیم) پی نوشت۱: من تصمیمم برای سزارین شدن قطعی شده... با این که خیلی برام سخته چون می دونم که من تحمل درد بعدش رو به مدت حداقل یک هفته ندارم و اعصاب و اخلاق گندم حال خودم و همه رو می گیره ولی دلایل منطقی دارم براش... لطفا سعی نکنین منصرفم کنین... خلاصه اش اینه که اینجوری توی این مدت استرس کمتری خواهم داشت... پی نوشت۲: با این که کاملا قطعی نشده ولی بدین وسیله اعلام می کنم که به احتمال ۹۰ درصد اسم بی بی ما.نا خواهد بود. پی نوشت ۳: رها خانوم به کامنتدونیت بگو چرا امکان درج نظر برای من وجود نداره پی نوشت ۴: یادتون نره اگه نکته ای در مورد رفتار من با پونه به نظرتون می رسه حتما حتما بگین! کار به جایی رسیده که بابای بوبی معتقده ممکنه پونه بلایی سر من بیاره!!! (من فکر نمی کنم موضوع انقدر حاد باشه ولی به هر حال پونه داره خونه اونها زندگی می کنه و اونها هر روز می بیننش و باهاش در ارتباطن)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 12:41 توسط نازبانو |
|
|
خب باز هم سلام به همه...
من خوبم... خوب خوب! کل اون روز که اون پست قبلی رو نوشتم یه بغضی میومد تو گلوم و من قورتش می دادم تا نزدیکیهای غروب که بالاخره ترکید. بوبی اومد اون هم بدتر از من بود. دوتایی همدیگه رو بغل کرده بودیم و من گریان و اون ساکت و داغون تی وی می دیدیم. گرفتیم خوابیدیم و صبح بهتر بودیم. بوبی هم نرفت سر کار و رفتیم دنبال کریر واسه بی بی. تقریبا همه جا رو گشتیم تا اونی که می خواستیم رو پیدا کردیم. اما هیچ رنگ دخترونه ای ازش نداشتن ولی ما از رو نرفتیم و فیروزه ای شو خریدیم. بعد از این خرید درمانی حالمون بهتر شد... دیروز هم رفتیم دکتر و دخترک رو دیدیم. مثل حلزون گرد شده بود و پاهاش نزدیک سرش بود. همه چیز نرمال بود خدا رو شکر. گفته بودم که دکترم زایمان طبیعی نمی کنه و اگه خودت اصرار داشته باشی معرفیت می کنه به کس دیگه... خلاصه دیروز خیلی مودبانه بهم گفت که به قیافه ات نمیاد بتونی درد رو تحمل کنی و بعد از دو ساعت درد کشیدن یقه دکتر رو می گیری که سزارینم کنین. تازه بچه ات هم بچه ریزی نیست. خلاصه بنده هم قراره به جمع کثیر مادران سزارینی بپیوندم. به همین دلیل کلاس آمادگی زایمان رو هم بی خیال شدم. دیشب هم رفتیم خونه دوستامون که یه بی بی پنج ماهه دارن. کلی با بی بی شون بازی کردیم. کلی زور می زد که غلت بزنه و نمی تونست. من هم قلش می دادم و ریسه می رفت از خنده... بوبی هم برای اولین بار یه بچه کوچولو رو بغل کرد و من آرزو به دل نموندم. خلاصه که اوضاع الان روبراهه و امیدوارم همین جوری بمونه. بی بی هم به مدت دو روز اسم دار شد ولی دوباره بین علما یعنی من و بوبی اختلاف نظر افتاد. بنابراین هنوز بی اسمه!!!! سوگند عزیز به یه بازی دعوتم کرده که دفعه دیگه حتما انجامش می دم. شاذه خانوم گل گلاب من نمی تونم برات کامنت بزارم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:18 توسط نازبانو |
|
|
سلام.
خوبین؟ خوشین؟ من هم خوبم... خوب که چه می دونم ... یه چیزیم هست ولی نمی دونم دقیقا چیه... اوضاع و احوال عشقولانه که خدا رو شکر خوبه... بی بی هم که خوبه... تخت و کمدش رو هم سفارش دادیم... نمی دونم مشکلی وجود نداره گوش شیطون کر!! ولی من یه جوریم دلک ارتباط خوب می خواد. .. دلم دوست خوب می خواد برای رفت و آمد خانوادگی که متاسفانه خیلی کم پیدا می شه... نمی دونم امروز صبح که پا شدم فکر کردم چرا من اینجا خاله و دایی ندارم. چرا جز همین عمه گرامی (مادر شوهر) کسی اینجا نیست؟ خونه اونها هم که می رم همش التهاب این رو دارم که تیکه نندازه و اظهار نظر بی خود نکنه... من دلم دختر خاله و خاله و دایی می خواد. دلم می خواد یه روز که حوصله ام سر رفت برم خونه مامانم. با مامانم برم خونه خاله هام... خونه مادربزرگم. برم خونه اون یکی عمه ام که مهربونه... احساس داره. احساسات بقیه رو درک می کنه. همش به فکر پر کردن شکم نیست. به غیر از شکم آدم به روح و روان آدم هم اهمیت میده. براش مهمه که دلت رو نشکونه... شاید این حالتم هم زودگذر باشه... نمی دونم ولی فعلا این حال رو دارم. درگیر پایان نامه ام. برام دعا کنین لطفا که یه خورده سرعتم بیشتر شه... چقدر اول هفته ای غر زدم ها... می شه لطف کنین و بگین کریر سبک و راحت برای بی بی چه مارکی باشه و قیمتش در چه حدودیه؟ راستش سبک بودنش خیلی برام مهمه و اینکه حتما به عنوان کارسیت هم بشه ازش استفاده کرد. مریسام جون رفتم همون سیسمونی نهال که آدرس داده بودی و همونجا تخت و کمد سفارش دادیم. یه چیز جالب تو همه این مغازه ها این بود که نرده تخت ارتفاعش از لبه تشک ۴۰ سانتیمتر بود که استاندارد نیست. یعنی بچه یک ساله تا یک سال و نیمه اگه بایسته می تونه از رو نرده بیفته پایین. جالبه که به مغازه دارها که می گفتیم اکثرشون می گفتن آره میدونیم که این ۴۰ سانتی ها استاندارد نیستن ولی همه همینطورن دیگه... تازه بعضیهاشون می گفتن ما بچه خودمون رو دیگه توی این تختها نمی ذاریم چون امنیت نداره... خلاصه توی سیسمونی نهال تخت با نرده ۶۰ سانت دیدیم و همون رو سفارش دادیم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 13:41 توسط نازبانو |
|
|
خب باز هم سلام. می بینم که اکثریت حالشون خوبه و بعد از تعطیلات با انرژی و تصمیمات مثبت برگشتن سر روال عادی زندگی...
خب من همینطوری اومدم یه پست بزارم که بگم زنده ام وگرنه اتفاق خاصی نیفتاده پس به صورت تیتروار گزارش می کنم: ۱- ما قبل از سال تحویل سه عدد لاک پشت خریدیم. من که اولا اصلا ازشون خوشم نمیومد ولی حالا چرا... در ضمن من از این موجودات خنگ تر تا حالا ندیده ام. یعنی می رن رو یه سنگی که از آب بیرون مونده تا اون لبه پرتگاهیش. بعد که می بینن خبری نیست یه خورده دنده عقب میرن بعد یهو خودشون رو پرت می کنن پایین. شپلق با پشت لاکشون می خورن به مرجانهایی که تو آب گذاشتیم... و این روزی چندبار تکرار می شه... قربون اون آی کیو در حد جلبکشون برم!!!! ۲- یکی ازم پرسیده بود کیسه وکیوم چیه و از کجا خریدم... یه سری کیسه است در سایزهای مختلف که بزرگترینش ۱۱۰ در ۷۰ سانته هرچی وسیله داری که با فشار حجمش کم می شه مثل لباس و رختخواب می زاری توش و درش رو می بندی. یه محفظه ای بالاش داره که لوله جاروبرقی رو میزاری روش و روشنش می کنی. همه هوا رو می کشه بیرون و حجم کیسه خیلی کم می شه و راحت می تونی یه جایی جاش بدی... من از تجریش گرفتم این مغازه ها که سفره و دم کنی و رومیزی می فروشن. قیمت بزرگترین سایزش هم ۳۵۰۰ بود. ۳- قوم شوهر رو چهاردهم دعوت کردم شام. بد نبود گذشت. با کنار گذاشتن رفتارهای غیر عادی عمه گرامی بقیه اش خوب بود. (یکیش این بود که با کفش رفتن توی اتاق خواب ۴- می خوایم بریم واسه بی بی تخت و کمد بخریم. پیشنهادات شما را در این زمینه پذیراییم. ۵- به شدت فکرم مشغول پایان نامه است. یعنی من این همه آدم با وجوانی بودم و خودم خبر نداشتم. یعنی از یک جمله هم نمی تونم با سرهم بندی کردن بگذرم و این خیلی وقتگیره... همین دیگه... ها یه چیز دیگه تا آخر این هفته بی بی هم اسم دار می شه خدا بخواد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 14:21 توسط نازبانو |
|
|
سلام به همه...
سال نو همه مبارک... امیدوارم که به همتون خوش گذشته باشه. به من که تا حالا خیلی خوش گذشته... خب سال ۸۸ برای ما در حالی شروع شد که دو دقیقه قبل از سال تحویل من از حموم دراومدم و با بوبی نشستیم پای سفره هفت سینمون و منتظر تحویل سال شدیم و یهو نگاه کردیم دیدیم سمنو و سکه یادمون رفته... خلاصه سفره مون که تکمیل شد سال هم تحویل شد و بعد از ماچ و بوسه و عیدی گرفتن و آجیل و شیرینی خوردن من و بوبی دوباره لباس های کارگریمون رو پوشیدیم و افتادیم به جون کارهای باقیمونده. شب هم که رفتیم خونه مامان و بابای بوبی. روز اول فروردین هم ساعت ۵ صبح راه افتادیم به سمت شمال... اونجا هم که همش بخور و بخواب بود. انواع و اقسام سرویس ها رو هم به خاطر بی بی می گرفتیم. تقریبا تمام بچه های عمو و عمه ها جمع بودیم. البته بوبی سه روز این وسط اومد تهران چون باید می رفت سر کار ولی من موندم و دوباره برگشت دنبالم که با هم دوشنبه برگشتیم. دیروز و امروز هم بوبی رفت سر کار و من یه خورده جمع و جور کردم. الان هم باید برم به پایان نامه ام برسم... بی بی هم خوبه و همچنان بی اسم. باباش کلی قربون لگداش می ره. لگداش هم همین که من می رم تو رختخواب شدت پیدا می کنه... حدود یک هفته است که شبا خر و پف می کنم اون هم با یه صدای مهیب که خودم از صداش بیدار می شم. خلاصه تا صبح چند بار بیدار می شم. منی که سرم رو می ذاشتم رو بالش خواب بودم تا فردا صبح... برای خودم هم خیلی عجیبه! اوایل بارداری فکر می کردم من که اگه خوابیده باشم توپ هم کنارم در کنن از خواب بیدار نمی شم با صدای گریه بچه چجوری ممکنه از خواب پا شم؟؟ اما حالا می بینم انگار خدا واسه تمام مراحل برنامه ریزی کرده الان چند وقته که من هوشیار می خوابم و این هوشیاریم تو خواب دائم بیشتر می شه تا جایی که الان کاملا چندبار از خواب پا می شم. غزال جون مرسی از راهنماییت بابت کلاس آمادگی بارداری... حتما خبرش رو بهت می دم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 11:48 توسط نازبانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|