تبليغاتX
زندگی نازبانو
شادیها، غمها و روزمره گیهای نازبانو
اوووووووووووووووووو بعد از بیشتر از یک ماه سلام! چقدر اتفاق تو این یک ماه افتاده. نمی دونم از کجا شروع کنم. همیشه همینطوره وقتی یه مدت نیستی و دسترسی به  اینترنت نداری هی پیش خودت می گی وقتی خواستم آپ کنم یادم باشه این رو هم بگم اون رو هم بگم ولی وقتی بر می گردی می بینی هیچی یادت نمونده. خب تو این مدت لپ تاپ بیچاره نابود شده بود. یعنی بوبی که برده بود به یکی از بچه های آی تی شرکتشون داده بود که درستش کنه تلفنی بهم گفت فقط بگو با این بدبخت چکار کردی که اینجوری شده!!! خدا رو شکر که یوزر من نیستی. من هم قسم و آیه که به خدا روشنش کردم همین جوری بود و در دلم برای هزارمین بار به خودم فحش دادم و قول که این لپ تاپ بدبخت رو دست کسی ندم تا لا اقل وقتی چیزیش شد بدونم چه بلایی سرش اومده!!!

حالا تو این مدت ما یه سر رفتیم شمال خونه برادرشوهرم و پونه که خیلی خوش گذشت. بیشتر راه رو مانا خواب بود و وقتی هم رسیدیم کمال همکاری رو داشت. یه روز هم رفتیم جنگل که خدا رو شکر کلی خوش خوشانش شده بود از دیدن اون همه سبزی... آخه رنگی که بیشتر از همه بهش واکنش نشون می ده سبزه بچه ام هول کرده بود اونجا. توی خونه هم که عاشق بسته پمپرزشه که سبزه...

مانا واکسن چهار ماهگیش رو تو بیمارستان مفید زد که دولتی بود و بر خلاف دفعه قبل که سی و چهار تومن پیاده شدیم مجانی بود و مانا هم خیلی کمتر درد کشید و تب کرد. وزنش هم شش و نیم قد هم ۶۳ سانت بود.

چند روزه که نطق دخترم باز شده و با او او اه اه آآآآ با منتهای قدرت حنجره سخنرانی می کنه. دو تا دستش رو به هم گیر می ده می کنه تو دهنش. شستش هم که پای ثابت خوردنیهاشه. به شدت هم تلاش می کنه که بچرخه ولی هنوز موفق نشده...

شیرینی وجودش شیرینی زندگیمون رو بیشتر و بیشتر کرده و عشقمون رو لبریز... وقتی من و بوبی داریم سریال فرار از زندان رو نگاه می کنیم و تو با دیدن زرافه ات از ذوق جیغ می کشی قیافه ما دیدنیه که اون همه هیجان و استرس فیلم رو می زاریم کنار و جفتمون یه ربع قربون صدقه ات می ریم.( یعنی من الان دارم لحظه شماری می کنم که بوبی بیاد و ببینیم مایکل و لینک چه بلایی سرشون میاد)

براش یه توپ خریدیم اندازه توپ بسکتبال دراز می کشه و دستاش رو تا می تونه از هم باز می کنه که توپش اون تو جا بشه بعد زبونش رو در میاره و تند تند توپ رو لیس می زنه ... خیلی هوشیار تر شده و تقریبا همه لوازم خونه ما از تف سرکار علیه بهره مند شدن.

خب فعلا بسه تا بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:17  توسط نازبانو | 

اجازه هست دلمان گرفته باشد؟

اجازه هست از مادرمان گله کنیم؟ از برادرمان چطور؟

اگر می پرسم اجازه هست برای این است که همین فردا یک پست نگذاری در مدح و ثنای مادر و برادرت. اصلا تو ماه مادرت فرشته برادرت ستاره... دست از سر کچل ما بردار بزار گلایه مان را بکنیم. اینجا من هرچه در ذهن دارم می نویسم. تا به حال خودم را سانسور کرده ام اساسی و اگر بیشتر از تو خانواده ام را دوست نداشته باشم کمتر هم نداشته ام...

فکر کرده ام. فکر کرده ام زیاد... این روزها جز معدود کارهاییست که می توانم انجام دهم بدون اینکه از زمانی که برای دخترک می گذارم زده باشم. خود سانسوری آن هم در دنیای مجازی تنها می تواند به دلیل کمبود اعتماد به نفس باشد. از ترس این که حالا در موردم چه فکر می کنند. از امروز می نویسم آنچه در ذهنم می گذرد. مثل صحرا که جز به جز ذهنش را می نویسد می دانم که شجاع است. شاید هم می خواهم در قالب کسانی بروم که می نویسند هر آنچه به ذهنشان می آید و ... که البته در این گروه بیشتر خودستایی دیده ام. شاید من هم خودخواه شدم نمی دانم. باید نظر شما را دانست.

گلایه ام یادم نرود...

از مادرم که دنیای من است دلگیرم. دنیایش کوچک است به اندازه دنیای دوستانش. تا چندی پیش دوستانش به قدری سخیف و کوچک بودند که دنیای مادرم را تنگتر و تنگتر می کردند. خدا را شکر که این دوستان نادوست دست از سرمان برداشته اند. تمام زندگیمان با دختران و پسران آن دوستان مقایسه می شد و صد البته در میان حسادت و فخر فروشی میان آنها دمار از روزگار ما در می آورد. از شام عروسیشان بگیر تا محل کار و درآمدشان. نوع ماشینشان و طرز لباس پوشیدنشان. خدا را شکر که از این ها گذشتیم.

حالا مادرم نمی دانم برای چه گیر داده است که کی می روی سر کار؟ بحث و صحبت با او بی فایده است. می دانم آنقدر اطرافیانش از او پرسیده اند دارد به من فشار می آورد که برو سرکار! حالا بیا و به او بگو باباجان دولت خدمتگزار!!!! هم به مادر شش ماه مرخصی زایمان می دهد. راستش به این دلیل از زندگی در شمال متنفرم که همه سرشان را توی زندگی آدم فرو می کنند. به کسی چه که من سرکار می روم یا نه یا کی می روم. اصلا آدم سرکار می رود که یا خرج زندگیش کند که خب خدا را شکرما خرج زندگیمان تامین است یا با کار کردن حال می کند که من آنقدر حال نمی کنم که بخواهم بچه سه ماه و نیمه ام را بگذارم مهد.

مادر من دست از سر من بردار! بگذار من زندگیم را بکنم. گلایه هایم از تو زیاد است. به خاطر آن دوستان ناباب چه فشارهایی که به من نیاوردی و حالا که شناخته ایشان متوجه شدی که به سر من چه می آوردی. می دانم از روی دوست داشتن است و نیت بد نداری اما قربانت شوم هیتلر هم می خواست دنیا را به صلح و آرامش برساند...

تو که من را منبع انرژی منفی می دانی و خودت را سرچشمه انرژی های کیهانی می شود هر بار که با هم صحبت می کنیم این را به من نگویی ... آخر تو باید انرژی مثبت داشته باشی می دانی که؟؟؟

می شود به جای فکر کردن به این که من چرا لباسهای تنگ و چسبانی که مد روز است و به هزار جایش پولک و منجوق دوخته اند نمی پوشم به این فکر می کردی که من یک بچه کوچیک دارم و مسلما نیاز به کمک مادرم... تویی که به اندازه دنیا دوستت دارم دوهفته پیشم بودی و هر شب از کارهایت به گریه افتادم...

من با تو بحث نمی کنم دیگر هیچ وقت. گله هم نمی کنم. تو هم دست از سر من بردار. می شود دائم به من نگویی شوهرت افسرده است؟؟؟ اصلا ما خانوادگی افسرده! بگذار به حال خودمان باشیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:51  توسط نازبانو | 
آخ که چه خنگم یک عالمه چیز نوشته بودم که پرید.

خلاصه می کنم چیزهایی که نوشته بودم رو ۵شنبه مهمونی خوب برگزار شد. جمعه هم دوستامون با پسر خوشگلشون اومدن که نه ماهشه واکنش مانا و این گل پسر نسبت به همدیگه عالی بود.

شنبه رفتیم واس مانا چند تا دی وی دی سری بی بی اینستاین گرفیتم که حالا می شینه تو کریریش و اونها رو نگاه می کنه و غش غش می خنده. خوردنی شده حسابی...

دیروز هم رفتیم دکتر مانا. در صد روزگی وزن ۵۹۰۰ گرم قد ۶۰ سانت و دکتر از رشدش راضی بود و گفت شیرت کافیه.

همین دیگه تا دوبار سر فرصت بیام این عکس مانا رو داشته باشین!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 16:17  توسط نازبانو | 
این آخر هفته رو که بوبی سرکار بود و ما هم با مانا خانوم گل گلاب تنها بودیم ولی شنبه و یکشنبه رو سه تایی خوش گذروندیم نه این که کار خاصی بکنیم ولی خوش گذشت. رفتیم واسه دختر خانوم چند تا لباس آستین بلند خریدیم.

دیروز هم رفتیم واسه چکاپ دکتر مانا که خانوم منشی بعد از اینکه دویست بار فامیلی مانا رو پرسید و هی تقویمش رو اینور و اونور کرد گفت: شما که دوازدهم وقت دارین. البته اگه بخواین می تونین بشینین. ما هم دیدیم که سیزده مریض بدون وقت و تعدادی هم با وقت حضور دارن دممون رو گذاشتیم رو کولمون و اومدیم که همون دوازدهم بریم.

می گم این ترافیک چقدر وحشتناک شده همین دیروز که رفتیم بیرون مطب دکتر مانا روبروی خیابون خونمونه. منتها یه بلوار وسطشه.برگشتن ما از مطب تا خونه ۴۵ دقیقه طول کشید. اگه می دونستم حتما پیاده می رفتم.

پنج شنبه مهمون دارم. دوتا از دوستامون که تازه عروسی کردن. عروس علاوه بر دوستی همکارم هم بود توی اون شرکت کذایی... بنابراین نخودچی خورون هم داریم!!!

مانا تازگیها پاهاش رو میاره بالا و سعی می کنه با دستاش پاهاش رو بگیره و نمی تونه! خودش چندبار که تلاش می کنه و نمی شه عصبانی می شه ولی من می میرم از خنده چون وقتی عصبی می شه دوتا دستش رو مشت می کنه و تند تند می کوبه رو شکمش!! کلا فکر کنم من یه خورده بی رحمم چون بیشتر وقتها از گریه مانا خنده ام می گیره البته وقتی گریه اش بی دلیله ها... مثلا وقتی خوابش می گیره و مقاومت می کنه که نخوابه غرغر و گریه اش با هم قاطی می شه. من هم بغلش می کنم و اون داد و بیداد می کنه من هم یواشکی می خندم. این جور مواقع بوبی هم خنده اش می گیره ولی هی به من می گه تو نخند بچه انتظار نداره مامانش به گریه اش بخنده

شما نمی دونین چرا سینمای خونگی سامسونگ صداش اینقدر بمه؟؟؟ اصلا وقتی موزیک گوش می کنی انگار رفتی زیر پتو و داری یه چیزایی می شنوی؟ اصلا صدای زیر نداره انگار... فقط پخش صداش وقتی داری دی وی دی می بینی با آپشن دالبی خوبه... انقدر لجم گرفته چهارصد و خرده ای پولش رو دادیم و اینجوری از آب دراومده

پینوشت- بابا جان من من هیچ قسمتی با عنوان افزودن تصویر توی مدیریت وبلاگم نمی بینم. می خوام عکس بچه ام رو بزارم یکی بهم بگه کجا پیداش کنم. قربونتون برم آپلود کردن رو یاد گرفتم.

 

Image Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:50  توسط نازبانو | 
خب سلام

اول باید مثل این که یک گردگیری بکنم و بعد شروع کنم. راستش انقدر نیومدم اینجا نمی دونم از کجا شروع کنم. یکی از دلایل نیومدنم هم این بود که احساس می کردم اینجا همش از دخترکم نالیدم و پر از انرژی منفی کردمش. اولش خواستم حذفش کنم و برم یه جای دیگه و با یه اسم دیگه و یه سبک دیگه شروع به نوشتن کنم. اما دیدم خودم رو که نمی تونم گول بزنم من اینجا همه احساسم رو می نویسم حتی اگه اون احساس واقعی نباشه و لحظه ای و کاذب بوده ولی توی اون مقطع خاص وجود داشته حالا چه راجع به خودم بوده چه راجع به مانا و چه عمه گرامی(مادر شوهر عزیز)... پس پاک کردن اینجا چیزی رو عوض نمی کنه...

اما براتون بگم که این تعطیلات ما با مانا خانوم گل گلاب رفتیم شمال پیش مامان و بابام. بر خلاف این که همه می گفتن بچه تو ماشین می خوابه با این که ما ساعت چهار صبح که ساعت خواب مانا هم هست راه افتادیم بچه ام تا خود خونه مامانم اینها فقط نیم ساعت خوابید بقیه اش رو هم توی کریرش نشسته بود و صداش هم درنمیومد.(با اینکه هوا تاریک بود تمام مدت داشت سقف ماشین رو نگاه می کرد. اما جای شیرین ماجرا این بود که شبش مانا ساعت ۱۰ خوابید و من از خوشحالی رفته بودم تو حیاط و زیر بارون می رقصیدم.

از وقتی هم که برگشتیم ساعت خوابش دیگه نه از ده شب ولی رسیده به دو. اینجوری خیلی بهتر شده. خدا رو شکر هر شب هم بهتر از شب قبل می شه و این نشون می ده این همه مقالاتی که بنده در مورد تنظیم خواب بچه خوندم و توی نور و صدای کم خوابوندمش تاثیر گزار بوده و داره کم کم جواب می ده. اصلا هم این ایده رو قبول ندارم که باید با صدای تلویزیون و توی نور و اینها بخوابه چون مانا اگه خوابش بیاد توپ هم کنارش در کنن بیدار نمی شه و می خوابه ولی برای این که بتونم خوابش رو تنظیم کنم باید این کارها رو بکنم. خیلی ها هم بهم گفتن شب وقتی می دونی جاش تمیزه و سیره بزارش تو تختش اگه گریه کرد هم بزار انقدر گریه کنه تا خوابش ببره اما این رو هم اصلا نه من می تونم تحمل کنم نه باباش! خلاصه سخت هست ولی داریم با هم کنار میایم. همین که مانا شب که می خوابه حداقل ده ساعت متوالی خوابه نعمت بزرگیه یعنی حتی برای شیر هم بلند نمی شه. من هر چهار پنج ساعت بیدارش می کنم و شیرش می دم و دوباره می خوابه.

عاشق اینم که می شینه تو کریریش با عروسکای آویزش بازی می کنه و از ذوق جیغ می زنه... بعد از نیم ساعت که با اینها بازی می کنه یه غرغری می کنه و دوباره تا میام جلوش می خنده و به بازیش ادامه می ده. دیگه دستاش رو باز می کنه و همه چیز رو لمس می کنه و چقدر شیرینه وقتی اون دستای کوچوش رو وقتی داره شیر می خوره می کشه رو دستات و بعد تا یه تکونی می خوری محکم انگشتت رو می گیره که مبادا بزاریش پایین... آهان یه کار دیگه هم جدیدا یاد گرفته لب بر می چینه. یعنی می خوام قورتش بدم وقتی بغض می کنه و گوشه های لبش میاد پایین. (خب نمی گم بلد نیستم عکس بزارم یکی بهم یاد بده با کلیه جزئیات لطفا)

 

چقدر از مانا گفتم خب آخه الان تقریبا همه چیز من تو مانا خلاصه شده... از راهنماییهای همتون ممنون. بعد از اسباب کشی فکر می کردیم ای دی اس المون کار نمی کنه ولی دیروز امتحانش کردیم و کار کرد بنابراین بنده از امروز در خدمتتون هستم.

راستی واقعا بعد از این مسافرت مانا به طرز عجیبی با خودش سرگرم می شه و دیگه دم به دقیقه شیر نمی خوره. واقعا شاید دو یا سه ساعت یکبار در روز شیر بخوره. بنابراین من به همه این کارهایی که در پست قبل گفتم حسرت انجامش رو دارم رسیدم از جمله شستن توالت! (از وقتی کارگرم مشمول تحریم شد به علت پررویی زیاد و بد کار کردن بعد از مدت مدیدی خودم به این امر خطیر پرداختم)

راستی این رو یادم رفت بگم از عموجغد شاخدار بودن هم خارج شدم. با پونه (جاریم) و مانا رفتیم آرایشگاه. پونه مانا رو نگه داشت و من ترگل ورگل  شدم!

خب فعلا بسه برم وبلاگ خونی و ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 14:15  توسط نازبانو | 
جون هر کی دوست دارین اگه می دونین خواب بچه رو چجوری تنظیم می شه کرد یه فکری به حال ما بکنین. دیگه چیزی نمونده من و بوبی فقط تلفنی با هم حرف بزنیم. کپل خانوم ساعت چهار صبح می خوابه تا ساعت سه بعد از ظهر. همین!! یازده ساعت متوالی و بعد بیداره ... اوایل من هم یک و دو نصفه شب می زفتم تو رختخواب و بهش شیر می دادم تا چهار خوابش ببره. سه شبه که هی زمان رو آوردیم جلوتر. یعنی دیشب از ساعت ده شروع کردیم ولی ما نا خانوم باز هم چهار صبح خوابیدن. یعنی عملا بنده شش ساعت تمام داشتم توی نور خیلی خیلی کم (شما بخون تاریکی) بهش شیر می دادم و بادگلو می گرفتم.

حالا بوبی کی میاد ساعت هشت شب. از ده هم که بنده تو اتاق تاریک می شینم صبح هم که ساعت هشت و نه می ره بنده از خستگی بیهوشم. یعنی عملا ما دو ساعت همدیگه رو می بینیم که حداقل یکساعتش هم به بازی با خانوم خانوما می گذره...

می خوام بدونم این تاریک کردن خونه و بی سر و صدا کردنش واقعا توی خواب بچه تاثی می زاره یا نه؟

دلم برای یک حموم رفتن با خیال راحت تنگ شده.

دلم برای یک ساعت تلویزیون دیدن تنگ شده.

دلم برای توالت شستن هم تنگ شده. باورتون می شه؟

دلم برای ظرف شستن برای غذاهای جورواجور درست کردن برای گردگیری کردن تنگ شده.

از همه بیشتر دلم برای بغل شوهرم تنگ شده. خیلی خیلی خیلی

بچه داری سخته اون هم تنهایی. من هیچ کس رو اینجا ندارم. بوبی هم که همش سر کاره. واقعا اگه می دونستم انقدر سخته توی تصمیمم برای بچه دار شدن تجدید نظر می کردم. برای من خیلی زود بود. خیلی... حالا هی تو دلتون نگین چه ناشکر چه بی احساس!!

اصلا اینطوری نیست فقط باید جای من باشین تا بفهمین من چی می گم. من عاشق این عروسکم ولی خسته ام خیلی. اگه من انرژی نداشته باشم اگه من سرحال نباشم به درد دخترم نمی خورم.

اگه راهی بلدین یا اگه متخصصی تو این زمینه هست یا سایت خوبی می شناسین بهم معرفی کنین لطفا.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 15:6  توسط نازبانو | 
سلام سلام

این مدت که نبودم اسباب کشی کردیم. مانا واکسن دوماهگیش رو زد دیروز. طفلکم تب داره و پاش رو از درد تکون نمی ده. استامینوفن می خوره هر شش ساعت و همش خوابه و بیداریش هم تو خماری می گذره. به هر حال فردا این هم تموم می شه.

همه چیز این خونه خوبه جز این که کل شبکه های مهپاره پارا.زیت. داره به جز پی ام سی و کانالهای عرب. در ضمن فعلا ای دی اس ال هم تعطیله.

بچه آدم همش خواب باشه هم زیاد خوب نیست ها... انگار یه چیزی گم کردم وقتی خوابه. امروز رفتم حموم در رو باز گذاشتم و مانا رو تو کریرش روبروی خودم بیرون در. براش شعر می خوندم و حموم می کردم. بچه ام با بیحالی می خندید و آخرش هم همون توی کریرش خوابش برد.

سر فرصت میام و همه چیز رو تعریف می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 19:28  توسط نازبانو | 
خب امروز بیست و هفت ساله شدم.

باید اعتراف کنم اصلا حال خوبی ندارم. تنها چیزایی که از داشتنش راضیم مانا و باباشن. همین! شاید افسردگی پس از زایمان گرفتم نمی دونم!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 18:40  توسط نازبانو | 
 

هفت روز روزی یک وعده به دخترم شیر خشک دادم و بعد از یک هفته دیدم که داره سینه رو با غرغر می خوره اولش باورم نشد چون کلی هم در طول این یک هفته ذوق زده بودم که بچه ام هم شیر خشک می خوره هم می می می خوره و مشکلی نداره ولی وقتی دیدم داره اینجوری می شه دوباره طبق معمول این جور وقتها یک فقره آبغوره گیری داشتم مانا هم با چشمای درشت و متعجب داشت نگام می کرد بعدش هم پریدم اومدم پای وبلاگ و دست به دامن شیلا جون شدم. بعد از راهنمایی شیلا یک خرده آرومتر شدم و تصمیم گرفتم هرجور شده شیر خودم رو بهش بدم. عصر هم وقت دکتر گرفتم براش. هم برای اینکه قد و وزنش رو چک کنم هم برای اینکه در مورد شیر خشک باهاش مشورت کنم.

توی سی و هشت روزگی مانا خانوم ما ۴۳۳۰ وزن و ۵۵ سانت قدش بود. دکتر از رشدش خدا رو شکر راضی بود و در مورد شیر خشک هم گفت بهتره که اصلا بهش ندی چون خوب وزن گرفته ولی اگه خواستی بدی هم با قاشق بده تا دو وعده در روز هم می شه بهش داد ولی اینجوری شیر خودت کم می شه. خلاصه ما دیشب اومدیم خونه و عزممون رو جزم کردیم که شیر خشک رو حذف کنیم در همین راستا تا ساعت ۴ صبح مانا به بغل نشسته بودیم و خانوم خانوما می می خوردن دل درد گرفتن جیغ زدن خندیدن  پدر منو درآوردن تا خوابیدن ولی مامانشون که من باشم به نتیجه تازه ای رسیدم و اون هم اینکه چون من اصرار دارم این بچه برنامه ساعت به ساعتی برای خواب و بیداری و می می خوردن و ... داشته باشه با کوچکترین تغییری بهم می ریزم. باباجان من! این بچه است نوزاد هم هست اتفاقا چهل روزش هم نشده چه اصراری داری مثل ماشین برات کار کنه...

اما چند خواهش از تمام دوستانی که اطرافیانشون بچه تازه به دنیا اومده دارن. این خواهش ها در حد التماسه ها...

۱- باباجان من! سه شب تو هفته قابلمه غذاتون رو نزنین زیر بغلتون برین بچه رو ببینین. زحمت مهمون داری فقط غذا پختن نیست به خدا... خیلی دوستش داری برو ببیینش یک ساعت اون هم عصر که می دونی دل درد بچه شروع نشده. مادر بچه گناه که نکرده عین پنج شش ساعتی رو که شما اونجایی برای اینکه بچه گریه نکنه بغلش کنه بره تو اتاق بشینه و برای اینکه ساکت باشه می می رو به زور تو دهنش بچپونه!!! آخه اینجوری خودت لذت می بری از دیدن بچه؟؟؟؟!!!۱

۲- وقتی یک روز درمیون بچه رو می بینی چجوری انتظار داری متوجه بزرگ شدنش بشی و هی نگی بچه نحیفه... شیر مادرش سیرش نمی کنه

۳- قربونت برم بچه است دیگه یهو دلش درد می گیره به جای اینکه بشینی و هی انواع بیماریها رو در بچه تشخیص بدی یکبار هم به پدر و مادرش که دارن از خستگی و بی خوابی تلف می شن دلداری بده...

۴- انقدر برای مادر بیچاره بچه نسخه نپیچ! بچه رو اینوری کن اونوری نکن. انقدر ازش سوال نکن تا مثلا مچش رو بگیری که بچه داری بلد نیست. به خدا هیچ زنی از روز ازل مادر آفریده نشده و با مطالعه و غریزه است که جلو می ره و بچه رو تر و خشک می کنه. (اگه این توصیه ها از طرف مردی به مادر بچه بشه اون مادر قطعا دلش می خواد بشینه و موهاش رو دونه دونه بکنه علی الخصوص که اون مرد نه مطالعه داره و نه غریزه مادری و نه تو بچه داری به خانومش کمک کرده)

۵- انقدر مادر و بچه داریش رو با خودت و بچه داریت مقایسه نکن! بابا جان! ما اینجوری بچه بزرگ می کنیم.

۶- ممکنه هر روز پای تلفن میزان پی پی و جیش بچه رو سوال نکنی به خدا من دقیق نمی شمارم چند بار شکمش کار کرده.

... بقیه رو خودت بشین فکر کن عزیزم. بچه ام بیدار شد برم بهش برسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 19:16  توسط نازبانو | 
خب بالاخره ساعت بدن دختر ما هم تنظیم شد. دو بار در طول روز به مدت دو ساعت تا دو ساعت و نیم و شب از ساعت یک و نیم تا ده صبح که این وسط دوبار شیر می خوره و پمپرز عوض می کنه خوابه... البته ساعت ۱۱ شب یک وعده شیر خشک میل می کنن حضرت والا... بدون دستور پزشک بر اساس تجویز مامانشون!!!

دل درداش هم خدا رو شکر خوب شده روحیه مامانش هم همچنین!!! هفته دیگه هم قراره بریم دکتر که ببینیم رشد دخترمون چطوره...

عصر که مانا خوابه من هم می خوابم و اینجوری خیلی سرحال می شم. شب ها یک دفعه هورمون هام به هم می ریزه و پاچه بوبی رو می گیرم که اون هم بغلم می کنه و آرومم می کنه بعد هم دوتایی تصمیم می گیریم وقتی رفتیم واسه مانا دندون گیر بخریم یه پاچه گیر هم واسه من بخریم!!!

دیروز مانا به بغل رفتم بالا پشت بوم لباسها رو از روی بند برداریم دختر خانوم تو آفتاب مست مست شده بود و کلی کیف کرد. البته چند دقیقه بیشتر نموندیم که خانوم خانوما اذیت نشن...

دخترکم از خواب که بیدار می شه انقدر خوش اخلاقه که خدا می دونه نیم ساعت هم کش و قوس میاد و خمیازه های صدادار می کشه تا کامل بیدار شه و من در تمام این نیم ساعت محو نگاه کردن به این کوچچولوی معصوم و خوردنی می شم و دلم می خواد درسته قورتش بدم. وقتی چشماش رو ریز می کنه و بهم می خنده از خوشی سرمست می شم و همه خستگیهام یادم می ره.

وقتی بی قراری می کنه و همین که بغلش می کنم و قربون صدقه اش می رم آروم می گیره قند تو دلم آب می شه... باباش که داره می ره سر کار معمولا خانوم خانوما تو بغل من داره شیر می خوره و باباش قربون صدقه اش می ره همین که بوبی خداحافظی می کنه و دور می شه تا جایی که می تونه سرش رو بر می گردونه و با چشماش باباش رو دنبال می کنه و اینجاست که بابای مهربون دلش رو می ذاره پیش دخترش و از روی اجبار می ره سر کار...

پینوشت- دیشب وقتی برای بار بیستم عمه گرامی با شوخی فرمودن: مانا جون اینها بلد نیستن از تو مواظبت کنن همش تو رو اذیت می کنن خیلی آروم ولی جدی گفتم عمه من از این حرف شما خیلی ناراحت می شم. ایشون هم با زبان بچگانه گفتن آخه این دختر خیلی ناز داره. من هم با همون لحن قبلی گفتم بله معلومه که ناز داره و بحث تموم شد. امیدوارم دیگه این حرف رو نشنوم چون خیلی زور داره برام. خودم خیلی احساس آرامش می کنم... (این حرف اگه از دهن مامان خودم هم دربیاد دیوونه ام می کنه ربطی به روابط مادرشوهر و عروس نداره)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 13:28  توسط نازبانو | 
اومدم اعتراف کنم دهنم سرویس شده. شما نوزاد دیدین که در طول شبانه روز حدود دو ساعت از مامانش بیشتر بخوابه و همش می می به دهن باشه؟ اگه ندیدین من بهتون بلیط می فروشم بیاین مانای ما رو ببینین. بهای بلیط هم نگهداری از مانا به مدت یک ساعت بدون درخواست احضار من برای دادن شیره... هر کی می خواد بسم الله....

پس از چند فقره آبغوره گیری از شدت عجز امروز نشستم و با خودم تکلیفم رو معلوم کردم. اون طفل معصوم که نمی خواسته بیاد به این دنیا ما به زور آوردیمش پس چشمم کور باید اگه در حال مردن هم هستم به روش بخندم و با عشق ازش نگهداری کنم... در ضمن برای تقویت روحیه خودم هم حتما حتما امشب باید بریم بریم یه دوری بزنیم با ماشین

در راستای اینکه ببینم فقط من اینجوری کم آوردم یا بقیه هم همین احساسات رو تجربه کردن رفتم سراغ آرشیو شیلا(بهشت کوچک) شهریور ۸۷ رو خوندم و امیدوار شدم. چون به نظرم شیلا خیلی خیلی مامان خوبیه اول از همه رفتم سراغ اون... وقتی دیدم شیلا هم حالات من رو تجربه کرده یه نفس راحت کشیدم... مرسی شیلا جون که خوشیها و سختیهاش رو کنار هم نوشتی...

آخر هفته بوبی سه روز کامل سر کاره یعنی تا نصفه شب!!! دعا کنین من زنده بمونم...

من می تونم خستگی رو تحمل کنم ولی وقتی گریه بچه از یه حدی بیشتر می شه نگران می شم نکنه چیزیشه که من نمی فهمم. اون وقته که تمام حرفهای تسلی بخش!!!! اطرافیان تو ذهنم رژه می ره... حتما شیرت کمه... غذا خوب نمی خوری... پوشکش رو سفت بستی... شاید یبوست داره و هزار تا فکر و خیال دیگه... اینه که به نظرم وجود اطرافیان با انرژی مثبت خیلی تو روحیه مادر موثره یعنی من اگه بوبی رو نداشتم تا حالا یه بلایی سر خودم آورده بودم...

وسط ین نگرانی ها چیزی که بهم آرامش می ده جمله ایه که دوستم بهم گفته: مانا قبل از این که بچه من باشه بنده خداست و خدا خوب ازش مواظبت می کنه... من هم این وسط همه تلاشم رو می کنم. دعا کنین مادر لایقی باشم...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 19:19  توسط نازبانو | 
خب تا اینجا حس مادری برای من این معانی رو داره:

یعنی یاد بگیری یک دستی صبحونه بخوری چایی بریزی وبلاگت رو آپ کنی وبلاگ بخونی لباسها رو از روی جا رختی برداری و هزارتا کار دیگه...

به هم اطرافیانت دوهزار بار توضیح بدی که شیرت کم نیست. بچه رو تازه عوض کردی. بچه گرسنه اش نیست. گرمش نیست سردش نیست فقط دلش درد می کنه قطره اش رو هم خورده و هیچ مشکلی نداره.

یعنی اینکه از صبح تا شب که باباش بیاد یکبار وقت کنی بری دستشویی.

یعنی اینکه اگه لطف کنه و دلش درد نکنه و یک ساعت در طول روز بخوابه تو بدویی بری ظرف بشوری یه چیزی واسه شام سرهم کنی مولتی ویتامینت رو بخوری لباساش رو بریزی تو واشر لباسای قبلیش رو اتو کنی و اگه بیدار نشده بود یه تلفن بزنی به باباش و بگی اوضاع مرتبه.

یعنی اینکه با هر صدایی که ازش درمیاد بیدار شی و نگاش کنی

یعنی بعد از اینکه حداقل یک ربع بعد از هر وعده شیر خوردن راهش بردی و پشتش زدی صدای باد گلوش برات دلنوازترین آهنگ دنیا باشه که آخیش! دل درد نمی گیره... (از توضیح باقی صداها به علت مشکلات اخلاقی معذوریم)

یعنی اینکه یک شب نتونی سرت رو بذاری بخوابی تا صبح...

یعنی اینکه اگه باباش نباشه از بیست و چهار ساعت دست کم دوازده ساعت بغلت باشه و شیر بخوره

یعنی اینکه وقتی داری از خستگی از پا درمیای یه لبخندش تمام دنیات رو روشن کنه

یعنی وقتی به صورتش نگاه می کنی فکر کنی خوشبخت ترین آدم روی زمینی که این فرشته رو داری

یعنی وقتی بغل باباشه و سرش رو گذاشته رو شونش از خوشحالی داشتن این دونعمت بزرگ اشک تو چشمات جمع شه

خدایا به خاطر این حس قشنگ مادری هزاران هزاربار شکرت. به من توان و لیاقت این رو بده که مادر خوبی براش باشم و از این غنچه بهشتی خوب مراقبت کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 15:7  توسط نازبانو | 
دخترم بعد از ۱۹ روز شناسنامه دار شد. همون روز از صبح تا ساعت ۲ نیمه شب از دل درد نخوابید. عصر همون روز رفتیم دکتر برای بار دوم وزنش ۳۴۵۰ و قدش ۵۲ سانت شده بود. دکترش هم گفت دل درداش طبیعیه و باید تحمل کنین.

صبح روز بیستم دخترم برای اولین بار وقتی باهاش حرف می زدم و قربون صدقه اش می رفتم بهم خندید. عصرش هم به باباش خندید. امروز هم که روز بیست و یکمه از صبح دل درد داشت. یک ساعت پیش بردییمش حموم و تو حموم خوابید الان هم هنوز بیهوشه که من اومدم سریع اینها رو بنویسم و برم.

از تبریک همتون خیلی خیلی ممنون. ببخشید که نرسیدم تک تک بیام ازتون تشکر کنم. ففلم اون روز که زنگ زدی دخترکم در اوج بی تابی از دل درد بود. به محض اینکه بتونم بهت می زنگم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 20:43  توسط نازبانو | 
دخترکم اومد. شیرینم اومد. جمعه پنجم تیر هشتاد و هشت ساعت هفت و هفت دقیقه صبح با وزن سه کیلو و قد ۴۷ سانت به دنیا اومد و شد همه زندگی ما...

همون پنج شنبه که پست قبلی رو نوشتم تا ساعت یازده شب تنها بودم و قرار بود مامان و بابا فردا شب برسن. یازده شب بوبی اومد و تا شام خوردیم ساعت شد دوازده. من رفتم که بخوابم و بوبی بیدار موند که کار کنه. ساعت دو صبح بود که با احساس اینکه یه مایع گرم ازم خارج می شه بیدار شدم و نمی دونم چرا انقدر ترسیده بودم فکر کردم خونریزی کردم و بلند بلند بوبی رو صدا می زدم. رفتم دستشویی و دیدم نخیر کیسه آب پاره شده یهو دلم آروم شد. بوبی رو صدا کردم و گفتم من یه دوش می گیرم بعد بریم بیمارستان. خیلی هم حالم خوب بود نه درد داشتم نه استرس. فقط داشتم دخترکم رو تصور می کردم که تا چند ساعت دیگه میاد. خلاصه دوش گرفتم و اومدم بیرون دیدم بوبی لباس پوشیده و تمام وسایل رو هم جمع کرده. به زور فرستادمش ریشش رو بزنه و برای این که اون هم استرس نداشته باشه ی خورده قر دادم. خلاصه ما ساعت سه صبح رسیدیم بیمارستان. ماما اومد و معاینه کرد و گفت چون درد نداری و وضعیت اورژانس نیست بخواب تا ساعت هشت صبح که دکتر بیاد و بری اتاق عمل. ماما رفت و من و بوبی تنها شدیم. از ساعت چهار صبح کم کم دردها شروع شدند و ساعت پنج صبح خونریزی و دردهای وحشتناک که فاصله بینشون هی کم و کمتر می شد. اولش با فشار دادن دست بوبی تحمل می کردم ولی بعد انقدر شدید شد که بوبی رفت ماما رو صدا کرد و اون هم زنگ زد به دکترم و ساعت شش و نیم صبح دکترم رسید. بعد از عملیات خطیر سوند گذاری و روبوسی با بوبی رفتم اتاق عمل. دکترم تمام مدتی که پشتم رو برای اپیدورال شستشو می دادن دست رو گرفته بود و باهام حرف می زد. نه استرس داشتم و نه دیگه از درد خبری بود. حتی فرو رفتن سوزن اپیدورال رو هم احساس نکردم. بعد دراز کشیدم و یه پارچه سبز جلوم آویزون کردن و دکتر بیهوشی دائم باهام حرف می زد و حالم رو می پرسید. اولش حالت تهوع شدیدی داشتم که سریع یه چیزی به سرمم اضافه کردن که حالم خوب خوب شد.  بالاخره یه فشار و بعد یه کنده شدن احساس کردم و دکتر بیهوشی گفت دخترت اومد. گفتم فهمیدم پس چرا گریه نمی کنه؟ که همون موقع زد زیر گریه. دکترم هم می گفت ببین چقدر مو داره و آوردش بالای پرده و من دیدمش. دکتر بیهوشیم گفت ساعت دقیقا هفت و هفت دقیقه است.بعد آوردنش کنار صورتم و درست دیدمش. من و دخترم با هم گریه می کردیم.

از اتاق عمل بردنم ریکاوری و بعد هم بخش. عمه و بابای بوبی و برادرم اومده بودن. با مامان و بابام تلفنی صحبت کردم و گفتن تا شب خودشون رو می رسونن. پمپ اپیدورالم قرار بود تا ۲۴ ساعت بهم وصل باشه و هر وقت درد داشتم دکمه اش رو فشار بدم تا یه مقدار مسکن بهم تزریق شه. دخترم رو آوردن تو بخش و بهش شیر دادم. خیلی کوچولو و ناز بود.

بقیه اش رو دیگه خلاصه می گم بعد از دو روز اومدیم خونه و من حالم خیلی خوب بود دردم انقدر کم بود که همه تعجب کرده بودن. دخترم تا روز چهارم تمام شب رو در حال خوردن بود و من داشتم تلف می شدم از خستگی. روز چهارم رفتیم برای آزمایش غربالگری و واکسن ب ث ژ و کنترل زردی. دخترکم پاهاش عرق سوز شده بود و زردیش هشت و شش دهم بود که دکتر گفت جوشهاش عفونی شده و باید خیلی مواظبش باشیم. من هم که از ترس داشتم می مردم گفتم ترجیح می دم بستری بشه تا ازش خوب مراقبت کنن. خلاصه دو روز هم با دخترکم بیمارستان خوابیدیم. دخترکم زیر نور هم موند تا زردیش کم شه. از اون دو روز خیلی بد که بگذریم بقیه روزهای بودن با دخترم خیلی شیرین بود. مامانم امروز صبح رفتن و اوین روز زندگی سه نفری ما شروع شد.

ناف دخترکم روز هفتم افتاد.

اولین بار روز ششم مامانم زیر شیر دستشویی حمومش کرد و دومین بار باباش و من به روش متمدنانه شستیمش.

روز یازدهم به خاطر دل درد شدید بردیمش دکتر که وزنش ۳۲۰۰ و قدش ۵۰ سانت شده بود و دکتر گفت رشدش خوبه و تا روز بیستم هم باید دل درداش رو تحمل کنیم و دارو نباید بخوره.

دخترکم غیر از وقتایی که دلش درد می کنه خیلی آروم و خانومه. از روز دوم تو بیمارستان که باهاش حرف می زدم ساکت می شه و با دقت نگاه می کنه.

خلاصه که من هم مامان شدم. شبها از خواب بیدار می شم که عوضش کنم و بهش شیر بدم باورم نمی شه که این منم که بچه دارم. با کوچیکترین صداش بیدار می شم و این برای خودم هم قابل باور نیست. باباش برای دخترش هلاکه. راه می ره و قربون صدقه دخترش می ره. از وقتی می رسه خونه بغلش می کنه تا وقتی که می خوابه.

خلاصه دنیای ما با اومدن مانا شیرین شده...

سعی می کنم از این به بعد زودتر بیام.

موقع به دنیا اومدن دخترم برای همه دعا کردم. به خصوص برای مریسام عزیزم...

الانه که دخترم بیدار شه واسه همین غلط املایی ها رو ببخشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 16:34  توسط نازبانو | 
دخترکم کمتر از سه روز دیگه میاد.

مامان و بابام فرداشب می رسن و من امشب اینجور که بوش میاد حالا حالاها تنهام... خونه با همکاری خانومی که قراره فعلا هر هفته بیاد تمیز شده. یخچال و فریزر رو هم پر کردم. وسایل دخترکمون رو چیدم. لباساش هم شسته شده و بخار داده شده. منتظرم بی صبرانه منتظر ورود دخترکم... این روزا بوبی خیلی کلافه است. خیلی... هم به خاطر جریان سیاسی فعلی هم به خاطر کارش. دقیقا همین آخر هفته رو همش سرکار بوده. همه همکاراش به خاطر اینکه شبکه اینترنتشون مشکل پیدا کرده و باید یه سری گزارش رو حتما بفرستن رفتن دوبی و بوبی به خاطر وضعیت من نتونسته بره و از همین جا با همین اینترنت شل و ول باید کار کنه... به هرحال این هم فردا تموم می شه....

دوشبه که یه دردایی میاد و میره فکر کنم دخترمون هم خسته شده از اون تو موندن... نمی دونم چه حسیه ولی همش یه جوریم... نگرانم ولی نمی دونم نگران چی!!! دقیقا همون اضطرابی رو دارم که پای سفره عقدم داشتم. بعد از چند سال تلاش برای راضی کردن اطرافیان به این ازدواج درست لحظه هایی که اون همه انتظارش رو کشیده بودم چنان اضطرابی داشتم که لرزش بدنم رو همه اطرافیان متوجه شدن... الان هم همون حس رو دارم... نگرانم ولی می خوام از تمام این لحظه ها و لحظه های بودن با دخترکم لذت ببرم! به خودم قول دادم و به بوبی و مامانم سفارش کردم دائم بهم یادآوری کنن که این روزا دیگه تکرار نمی شه و باید قدرش رو بدونم.

امروز دوستم اومده بود پیشم. شش ماهی می شه که ازدواج کرده کلی کله پاچه بار گذاشت (معلومه مال کی رو دیگه!!!) من هم برای این که بهش بگم طبیعیه و حل می شه از مال خودم مثال می زدم و می گفتم که با مرور زمان کمرنگ و کمرنگ تر می شه. این بحث شیرین حدود دو ساعت طول کشید... موقع رفتن گفت اگه شب تو بیمارستان مامانت خسته بود من پیشت می مونم ! که گفتم نه قربونت دخترم تا زبون باز کنه شروع می کنه به غیبت کردن از مادر شوهر از بس ما ارادت داریم خدمت این عزیزان!!!!

هنوز نرفتم ابروهای پاچه بزیم رو بردارم. خیلی خونسردم نه؟؟؟؟ آخه دکترم خیلی با اطمینان گفت تا یکشنبه خودش نمیاد اینه که من هم گذاشتم شنبه برم دنبال این کارها....

امیدوارم قبل از رفتن به بیمارستان یکبار دیگه بتونم آپ کنم. برامون دعا کنین. خیلی... اگه بدونین چه لوس نازک نارنجی ای شدم این روزا....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 21:12  توسط نازبانو | 
 

هر روز هر روز می شنوم که چی به سر ندا و نداها اومد... دلم غوغا است. نمی دونم باید گریه کنم یا بشینم و به چند روز آینده که دخترکم رو درآغوش می گیرم فکر کنم و بخندم... دیروز و پریروز از شدت اضطراب حالت تهوع گرفته بودم. از صبح چندبار دراز کشیدم و حسابی گریه کردم ولی دلم آروم نمی شه... دیگه دنبال اخبار از این سایت به اون سایت نمی رم... هر چیزی که به گوشم می رسه می شنوم و سعی می کنم بغضم رو فرو بدم... برادرم که کلا اهل سیاست و این جور بازی ها نیست هفته پیش که با دوستاش از دانشگاه بر می گشته باتوم خورده. اومده فرار کنه که پاش گرفته به بلوک های سیمانی و ساق جفت پاهاش داغون شده... فقط به خاطر اینکه داشته از دانشگاه بر می گشته کتک خورده... حالا از اون روز تا حالا توی این راهپیمایی ها شرکت می کنه و با نفرت راجع به ... حرف می زنه!!! چند نفر رو اینجوری می شناسیم؟؟؟

باز هم و باز هم می گم خوشحالم که جوونهامون انقدر غیرت و شهامت دارن. پشیمون نیستم که رای دادم چون دارم می بینم که دنیا داره نگاهمون می کنه و صدای اعتراضهامون رو می شنوه. اگه اینها که تظاهرات خاموش دارن سوسولند هزار آفرین به همین سوسولها... لااقل تونستن به گوش همه برسونن که رایشون چی بوده... یه حرکتی کردن! نشستن تا یکی دیگه از اون سر دنیا بیاد براشون کاری بکنه و حقشون رو بگیره. صدای الله اکبر شبونه برام خیلی معنی دارتر شده...

امروز دکتر بودم تاریخ زایمان همون هفتم تیره... همه چی نرماله و دخترک ۳۱۲۰ گرم وزنشه. درست سی و هشت هفته و دو روزه است. نامه پذیرش بیمارستان رو گرفتیم و اومدیم. شش روزه دیگه دخترکم میاد... برام دعا کنین خیلی.... 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 16:27  توسط نازبانو | 
خوشحالم که رای دادم. پشیمون نیستم! درسته تا ظهر روز شنبه توی بهت و شک بودم ولی بی.بی.سی فارسی رو می دیدم و بیانیه ها و نظرات مردم رو شنیدم. کم کم خشم جای این بهت رو گرفت.

شب رفتم تو خیابون و برگشتم. صحنه های زد و خورد مردم با نیروهای ویژه رو دیدم و اشک ریختم. باز هم احساس خشمم بیشتر شد. انقدر از دیدن این صحنه ها منقلب می شم که حد نداره. تنها چیزی که می دونم اینه که هر چیزی یه بهایی داره. امیدوارم بهایی که مردم دارن می پردازن به نتیجه ای ختم بشه که دلشون می خواد. دیشب خونه عمه ام بودیم نذاشتن من برم بیرون ولی از همه جا صدای الله اکبر میومد. صدای نصر من الله و فتح قریب   مرگ بر این دو.لت. مردم فریب!

اونوقت رئیس قوه مجریه پیشین در مصاحبه مطبوعاتیشون می فرمایند شما نگران نباشین. در جشن شکرانه حضور ملت رقیبشون رو به ملانصرالدین تشبیه می کنن و صدای اعتراضات مردم رو به خس و خاشاک!!! این اسوه اخلاق باز هم پای خانوم ره.نورد رو وسط می کشه... حضور مردم در انتخابات و هیجانات و اعتراضات بعدش رو (در جواب سوال کریس.تین امان.پ.ور)به بازی فوتبال و گذشتن معترضین از چراغ قرمز تشبیه می کنه...

اما لجم می گیره از اونهایی که رای ندادن و فردای روز رای گیری اومدن نوشتن دماغتون سوخت؟؟؟ روشنفکران عزیز! بهتر نبود لااقل به بهت و شوک بقیه احترام می ذاشتین؟ اصلا ما بی شعور ما احمق که با دیدن چهارتا ماشین با پرچم سبز فکر کردیم حتما مو.سوی رای میاره... شما چی دیدین که گفتین معلوم بود اینطوری می شه و رای همین بود؟؟؟!!! (جامعه آماری که شما مثال زده بودین از نمونه ای که ما دیده و شنیده بودیم خیلی کوچکتر بود) اصلا شما که آخر روشنفکری هستین چطور برای مردم این حق رو قائل نمی شین که خودشون تصمیم بگیرن که رای بدن یا ندن! ادعای دموکراتیک بودنتون رو باور کنیم یا کوه خودبینی و غرورتون؟ خانوم محترمی که شعور سیاسی مردم رو در حد جک درست کردن برای کاپشن ا.ن می دونی تو با این همه ادعا چطور نشستی توی خونه که همین مردم برن رای بدن و برای تو و امثال تو رئیس. جمهور تعیین کنن؟؟ بحث من سر مو.سوی یا ا.ن. نیست بحث من سر از دماغ فیل افتادن هاست. نه عزیز من! اشتباه کردی... کاش لااقل انقدر جرات و شهامت داشتی که حالا که داری اعتراض های جوانها رو می بینی به همین صداها احترام می ذاشتی...

تو با رای ندادن به جم.ه.وری اس...لامی گفتی نه!!! کاری که من هم تا پیش از این می کردم ولی چه اتفاقی افتاد. منتظری کی بیاد بگه آفرین که رای ندادی حالا مشرو.عیت نظ.ام رفت زیر سوال. دو.لتی که به همین راحتی رای مردم رو اینجوری بالا و پایین می کنه(لطفا خودتون رو گول نزنین که رای واقعی همین بوده. رای موسوی هیچی رای کروبی چی؟؟؟) با کم بودم تعداد رای دهنده ها می گه خب حالا کاسه کوزه مون رو جمع کنیم چون مردم ما رو مش.ر.وع نمی دونن؟؟؟ نه عزیز من این خبرها نیست... ولی باز هم تو حق داری اگه دوست نداری رای ندی و من تو رو مسخره نمی کنم!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 13:44  توسط نازبانو | 
همین الان از دکتر اومدم. سونو کرد و گفت وضع دخترک خوبه. ۲کیلو ۸۰۰ هم وزنشه!!! فشار و وزنم رو هم چک کرد و گفت همه چی نرماله. روز به دنیا اومدن دخترک رو هم گذاشت واسه ۷ تیر. بچم هفت تیر کش نشه خوبه.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 15:38  توسط نازبانو | 
زنده ام. حالم خوبه. بی بی و باباش هم خوبن. لوله ها هم درست شدن. کارگر اومده خونمون رو هم تمیز کرده.

مثل یه دختر خوب دارم به شدت روی پایان نامه کار می کنم. دعا کنین تموم شه....

نمی دونستم ورم کردن پا ممکنه آزار دهنده بشه...

دخترکم جا نداره لگد بزنه فقط کش و قوس میاد!!!

خریدای دخترک تموم شد... مونده ساک وسایلش...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 18:54  توسط نازبانو | 

می تونین تصور کنین که ...

لوله آب گرم خونتون نشت داشته باشه و به طبقه پایین آب بده. اونوقت آب گرمتون رو قطع کنن. بعد از سه روز که آب گرم نداشتین لوله کش بیارن که کلا واسه واحد شما لوله کشی از رو انجام بدن و دو روز هم باشه که لوله کش ها مشغول سوراخ کاری در و دیوار خونتون باشن (جون من درست تصور کنین ها الان سر و ریخت خونه چه شکلیه) درست همون وقت شما یه سری از کارای پایان نامه تون رو که انجام دادین باید به استاداتون نشون بدین تا بتونین وارد مرحله بعدی بشین ولی به خاطر آقایون محترم لوله کش نتونین از خونه خارج شین... همین روزا هم دائم یه دردی تو دل و کمرتون بپیچه... خب به این موقعیت چی می گن؟؟؟؟؟

زپلشک آید و زن زاید و مهمان برسد....

من اگه فقط این وسط زنه نزاد (اه از فعل زاییدن بدم میاد) با بقیه قسمتاش کنار میام!!!

پی نوشت- از فیلم تبلیغاتی میرحسین موسوی خوشم نیومد اصلا!!!! خیلی خیلی معمولی بود!!!!با اینکه نظر مثبتی دارم نسبت بهشون ولی کم کم دارم به این نتیجه می رسم که جوونا خیلی هیجان زده تر از آقای موسوی هستن واسه این انتخابات و همین جوری توقعاتی که از رئیس جمهور دارن رو به عنوان شعارای تبلیغاتی ایشون منعکس می کنن. ایشون هم نه تایید می کنن و نه تکذیب!! خیلی کلی گفتم... باز هم باید فکر کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:32  توسط نازبانو |